April 30، 2008

شیطون شدی بی من می‌ری تجریش؟

برو به وبلاگ خانم ترانه علیدوستی. کامنت‌های پای همه پست‌ها را بخوان و از خنده در خودت بلول.

 

April 29، 2008

پیشنهاد به غیور ‏تی‌آی‏ کاران این مرز پرگهر، شیر بچگان بیشه‌ی ایده و تخم –سلام آقای خیابانی، گزارش‌گر ‏محبوب و مردمی

هر پستی با هر محتوا و در هر فرمی که هوا می‌کنید، یک جوری لابه‌لای کلماتتون از عبارات نوآوری و شکوفایی استفاده کنید. قطعن تا چندی دیگر دبیرخانه دائمی ستاد گرامی‌داشت سال نوآوری و شکوفایی آغاز به کار خواهد کرد و به احتمال بسیار زیاد یکی دو نفر از نوباوگان فامیل آقای مدیر که دست به کامپیوترشان خوب است و اکثر بازیها را تا مرحله آخر رفته اند در راستای تعامل با قشر جوان و امید آینده اسلام واحد آی.تی ستاد را راه اندازی خواهند کرد. بعد این واحد اولین پروژه‌اش این‌جور تعریف می‌شود که برادران و خواهران بگردند و ببینند ملت درباره این سال فرخنده چه گفته‌اند و چه نوشته‌اند و یک گزارش جامعی تهیه کنند. بعد وبلاگ من و شما را پیدا می‌کنند و از آن لحظه تفریح ابدی ما آغاز می‌شود، هرچند که خودمان هیچ حضور نداشته باشیم روح سرخوش‌مان آنجاست و کیفور می‌شود.

April 28، 2008

شکوفایی

رفته بودیم جلسه با کارفرما. خانم مدیر پروژه مشاور کارفرما, از این خانم‌های 48 ساله شیکان و تیشتان بالا و نوآور و شکوفا بود. تحصیل‌کرده‌ی نمی‌دانم کجا، با لهجه امریکایی غلیظ و کفش پاشنه‌بلند تق‌تقی.

سلام که کردیم به من خیره شد. گفت ببخشید شما رو قبلن جایی دیدم؟ چهره‌تون به نظرم خیلی آشناست. طبق عادت گفتم بنده بی‌تقصیرم. شوخی کارمندی بی نمکی بود. خودم حالم به هم خورد ولی افراد حاضر انگار یکی از هیجان‌انگیز ترین شوخی‌های عمرشان را شنیده‌باشند ریسه رفتند ار خنده. بعد هم رو به همکاران خودم خوش‌مزگی‌ام را این‌طوری تکمیل کردم که آقا بنده قویاً تکذیب می‌کنم. باز هم کلی حال کردند و خندیدند.

کلی که بحث و دعوا کردیم و خشتک یکدیگر را بر فراز بام‌های علم و ادب با اهتزاز در آوردیم و نهایتن مشغول نوشتن صورت‌جلسه شدیم، سرکار خانم مجددن لب به سخن گشودند که آقای فلانی، استیل بحث کردن و صحبت کردنتون رو که دیدم دیگه شک ندارم که قبلن همدیگر رو دیدیم. با لبخندی نه چندان مودبانه گفتم حالا در که بیارم بیشتر یادتون می آد.

 

سلام مامانش. دورت بگردم.

سلام آقای روزی روزگاری در امریکا. سلام خانم تیوزدی ولد که تا در نیاوردند نشناختید.

April 25، 2008

هومن

مردی  پسر؟ تمام شدی؟

 

April 22، 2008

سلام آقای بال‌افشان

اولین عرق را که در خانه جدید خوردیم انگار از بکارت درش آورده باشیم, تازه احساس خانه بودن اش بهمان دست داد. گیرم هنوز جایی برای نشستن ندارد و هنوز صدای‌مان را بر خلاف میل مان اکو می کند. - در این اکو البته پندهایی برای مومنان است و زنهار می‌زند که این جهان کوه است و فعل ما ندا- سلام ای همه کتاب‌های تخمی دینی, سلام ای همه معلم‌های دیوث معارف اسلامی-

... خلاصه بعد از یکی دو ساعت که عزم خانه‌های مجزای فعلی‌مان کردیم, سرمان کمی گرم بود و الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که هیچ هم یادم نیست از کدام مسیر برگشتیم.- اصلن برگشتیم؟ ماندیم؟ اصلن تر رفته بودیم؟ هان؟- در مسیر طولانی و تنهای بازگشت, رادیو روشن بود و چیزهای غریب و عمیقن لذت بخشی پخش می‌کرد. اولیش انگار آقای نامجو بود و موسیقی مقامی خراسان. شعرهایش اما هجویه‌های ایرج میرزا بود که برای این وکیل و آن روزنامه‌نویس گفته بود و پرده‌هایش پرده های حیا دریده بود. هی آقای نامجو می خواند و هی من حال می کردم و از تو پنهان یکی دو باری هم دستم رفت که به یکی دو تا از رفقا زنگ بزنم و خبرشان کنم که رادیو را روشن کنند که حواسم آمد سر جا و لبخندی روی لبم نشست. بعدش نوبت نمایش رادیویی شد. آقای احمد آقالو – که من فنای بازی های لحن و صدای اش هستم- و یک آقای دیگری که اسمش را اصلن یادم نمی آید داشتند نمایش آقای مولوی و آقای شمس تبریزی را بازی می‌کردند و چه جالب که نیم نگاهی هم به روابط آن‌چنانی این دو بزرگ ادب و عرفان پارسی داشتند. یکی از این طرف عشوه‌های آنچنانی می‌آمد و مثنوی تحویل می‌داد و آن یکی به غمزه غزل می‌خواند. تصویری هم که در ذهن من ایجاد شده بود تصویر آقای انتظامی و آقای فتحعلی اویسی بود در حیاط خانه‌ی بانو، به همان مشمئزکنندگی و به همان وقاحت. بعدش هم که رسیدم خانه و کمی نود دیدم و خزیدم به رختخواب.

 

April 21، 2008

ملت کورش والا

+ مردمِ یانگوم بین، مردمِ امروزمان بگذرد فقط همین، مردم با قابلمه برو پارک ملت کونتو هوا کن، مردم خودتو به زور تو صف خرید زمین های فاز دو شهر جدید پرند جا کن، مردمی که نصف شان قرمزند و نصف شان آبی، مردم عشق سیرابی، مردم پسر! با کتاب خوندن هیچی نمی شی، مردم من برادرزاده ی همسایه ی مدیرعاملم تو کیش میشی؟، مردم واه! واه! کی حوصله داره کتاب بخونه، مردم هرشب بریم پیتزا و شاورما که لذت اونه، مردم دویست و شش سوار خر سوار، مردم خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار، مردم همگی بدون استثناء عشق فردین، مردم بالا پایین پریدن و نشان دادن علامت پیروزی جلوی دوربین، مردم وقتی یه پیتزای ریدمون به قیمت جون شده، واه! واه! کتاب چه گرون شده! مردمِ نمایشگاه کتاب شد، خانوم بچه ها رو بردار ببریم پیک نیک، مردم دریغ از سه دقیقه فکر کردن و سه ساعت پای تلفن در حال چیک چیک، مردم تا دیروز فرق مهرجویی و گوشت کوبیده رو ندون، مردم امروز سنتوری رو برو ببین یه چیزی گیرت بیاد جوون!، مردم جانماز آب کش و فیلم خصوصی دختر شوکت بین، مردم اس ام اس بازترین تمدن تاریخ کره ی زمین را اگر کتاب نباشد چه باک! از ماست که برماست، ارشاد کاره ای نیست.

 

به کما می روی؟

بی‌هوش و رها که روی تخت بدقیافه‌ی بیمارستان دیدمت گلو‌درد گرفتم. در برابر شوک حسی همیشه همین‌جوری می‌شوم. یک چیزی توی گلویم قلنبه می‌شود و گیر می‌کند و دردم می‌گیرد. تماشای صورت باد‌کرده‌ و چشم‌های سفید‌ات از من بر نمی‌آمد. زن‌ات دست‌ات را گرفته‌بود و ول نمی‌کرد. طفلک یک لحظه هم که خواست بیرون برود دست‌ات را رها نکرد. گذاشت‌اش توی دست من و سفارش کرد که محکم نگهش دارم. انگار که این اتصال همان تنها رشته‌ی نازک باقی‌مانده زندگی‌ات باشد. یک بار که چشمهای بی‌حالت را –انگار که با آخرین رمق‌هایت- در چشم‌خانه چرخاندی، مادر و زن‌ات این‌قدر قربان صدقه‌ات رفتند که دلم نیامد فکر کنم چه امید باطلی دارند به از بستر برخاستن این جنازه‌ی یک‌صد کیلوگرمی. سرم را انداختم پایین و از اتاق دویدم بیرون و ترکیدم.

 یراستی شنیدم از دیشب رفتی توی کما. یادت باشد بعدن برایمان تعریف کنی که چه‌جوری بود و چه‌خبر بود و چه‌کار کردی و چه کرمی‌ریختی و چه آتشی به پا کردی. خوب؟

پ.ن: برای عنوان مطلب باید به آقای ها کردن سلام کنم که داستان به فرنگ می روی؟ را نوشته بود سال‌ها پیش.

 

April 19، 2008

لینک بازی کماکان ادامه دارد

هر کس این مصاحبه را نخواند از ما نیست.

در باب تعریف کردن حس‌ها -سلام آقای دوباتن- 3

+ امروز قرار گذاشتیم اگر نون بیاید سه نفره برویم الواتی. قولی که هرگز عملی نخواهد شد. خودش هم می‌داند که الواتی با آدم حوصله سربری مثل من ارزش مرخصی گرفتن ندارد اما همینکه قولش را رد و بدل کردیم خوب بود.

 

 

April 18، 2008

در باب تعریف کردن حس‌ها -سلام آقای دوباتن- 2

+

انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غلیظ.

انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غلیظ.

انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غلیظ.

انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غلیظ.

انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غلیظ.

 

April 16، 2008

سلام آقای هرمس مارانای بزرگ، واقعن سلام

همیشه کسانی هستند که چیزها را از ما بهتر می‌بینند.

 

 

April 15، 2008

مامان به این باحالی کوفتت بشه

با خاله ام اینا داشتیم میرفتیم دبی، توی فرودگاه شیراز، یه خانوم و آقای جوونی - که خانوم ِ چادری بود و آقاهه ریش داشت- اومدن کنار ما توی سالن انتظار نشستن. به محض اینکه مامانم و آقاهه همدیگه رو دیدن، شروع کردن سلام علیک و احوال پرسی، اما هرچی که آدرس دادن، نفهمیدن از کجا همو میشناسن.
توی هواپیما- به عادت همه ی ایرونی ها!- روسری هامون رو برداشتیم و بی حجاب وارد خاک پاک دبی شدیم. اونجا منتظر چمدونامون بودیم که دوباره همون خانوم و آقا رو دیدیم و از نو مامانه و آقاهه شروع کردن نشونی دادن ولی بازم یادشون نیومد از کجا اینقد قیافه هاشون برای هم آشناست و ..رفتیم هتل.
اونجا مانتوها رو هم علاوه بر روسری ها در آوردیم و کاملن بی حجاب بودیم که اومدیم توی لابی که بزنیم بیرون. از قضا همون خانوم و آقا هم توی همون هتل بودن ودوباره مامان و آقا تا چشمشون افتاد به هم پی جور شدن که ببینن از کجا همو میشناسن. آقاهه گفت: حالا که بیشتر نگاه میکنم، بیشتر چهره تون بنظرم آشنا میاد.

 مامان جواب داد: حالا هر چی بیشتر درآرم، بیشتر می شناسین.

پ.ن یکم: این هدیه عروسی من است که مامان خانم فالشیست تولید و خانم فالشیست مکتوب فرمودن. قسمت بشه دست جمع دور مامانشون بگردیم و مرسی.

پ.ن دوم – درباره عنوان- : یک فیلم دو ستاره ای ساخته بود قدیمها آقای جیرانی –سلام آقای مارانای قدیمن سینمایی نویس- به نام شام آخر. آقای گلزار با مادر نامزدش ریخته بودند روی هم و رفته بودند شمال. بعد خانم نامزد که وارد شد و دید مامان جانش چه خوش گل و خوش لباس و بشکفته شده, برگشت با یک حرص باحالی به آقای نامزد سابق گفت مامان به این خوشگلی کوفتت بشه.

 

April 13، 2008

در باب تعریف کردن حس‌ها -سلام آقای دوباتن-

+ برادرم بعدن به من گفت که آن لحظه فکر کرده که پس مردن این جوری است و اصلا درد ندارد. من هم همین فکر را می‌کردم کم و بیش.

 

کلفت‌ترین‌ها

خیلی‌ها با بررسی کلید‌واژه‌هایی که جستجوگران انترنتی را به سمت وبلاگ‌شان کشانده تفریح می‌کنند. خیلی‌ها هم خوانندگان‌شان را در این تفریح خوشایند شریک می‌کنند. اولین عکس العمل بیشتر بیننده‌ها، طبیعتن باز شدن نیش خواهد بود. من اما – سلام لاغر- چندان علاقه‌ای به شیر کردن این لیست بلند بالا و خوش‌مزه ندارم. قسمت‌های با مزه ماجرا تکراری شده‌اند و بعید است کسی بتواند روی دست تجربیات گذشته‌ای که این‌جا و آن‌جا خوانده‌ و دیده‌ایم بزند. اما راستش نمی‌توانم در مقابل وسوسه بی پایان نقل چند تا از نمونه‌های خوش‌مزه بیش از این مقاومت کنم. برای این‌که کمی نوآوری هم چاشنی این شکوفایی کرده باشم – سلام جستجوگران واحد انفورماتیک دبیرخانه ستاد دائمی ساماندهی نوآوری و شکوفایی، خوردید تو دیوار، بیلاخ- توجه‌تان را به نکته‌ی باحالی جلب می‌کنم.

یک ژانر خیلی ردیفی از جستجوگران هستند که به جای این‌که کلمه یا عبارت مورد نظرشان را در باکس مربوط بنویسند، با موتور جستجو وارد دیالوگ می‌شوند و در واقع به جای آن‌که در مورد موضوع مورد نظرشان جستجو کنند، موضوع را با انترنت در میان می‌گذارند. طرف می‌خواهد کراوات ببندد، می‌نویسد  چه‌جوری کراوات ببندم، می خواهد ادامه یک بیت شعر را از اینترنت پیدا کند، می‌نویسد چگونه ادامه یک بیت شعر را از اینترنت پیدا کنیم؟ - دیوث خیال کرده دارد انشا می‌نویسد و وجبی قرار است نمره بگیرد. حتی سعی نکرده راه ساده‌تر را انتخاب کند و آن قسمت از شعر را که بلد است به جای این جمله‌ی ضایع سرچ کند- می‌خواهد ببیند ماهی قزل الا چند روز بعد به فروش می رسد، می‌نویسد ماهی قزل الا چند روز بعد به فروش می رسد – کور شوم اگر دروغ گفته باشم، اسنادش موجود است و به متقاضیان نشان داده خواهد شد- می‌خواهد به همسرش خیانت کند، می نویسد من می خواهم به همسرم خیانت کنم و یا در نمونه ای مثال زدنی، از آقای گوگل می‌پرسد جنس ستون‌های عالی قاپو از چیست؟ - واقعن خیال می‌کنی از چیست حمال؟ هان؟-

با صرف نظر کردن از نمونه‌های خنده‌داری که در آن‌ها بعضی کلمات و عبارات آزاردهنده روح و روان به کار رفته است، می‌خواهم آخرین  جمله این پست، درخواست کوبنده‌ی یکی از این بازدید‌کنندگان غالبن ناکام باشد که در گفتگویی دوران ساز با آقای گوگل و در حالی که انگار بسیار عجله داشته و احتمالن معلم ادبیات‌شان هم در آستانه در سایت، در منتظر تحویل گرفتن تحقیق 5 نمره‌ای بوده، در مستطیل خالی صفحه اول گوگل نوشته تمام مقالات نوشته شده در مورد کتاب تاریخ بیهقی را برام بیار.

پ.ن: عنوان دل‌نشین و راه‌گشا و چه‌حاجت‌به‌بیان این پست هم یکی از همین نمونه‌هاست.

 

April 12، 2008

مناجات‌نامه دوم

آقای یونیورس!

 آقا جان!

اگر از خرده فرمایش های خانم آهو نمی‌شوی خلاص شدی،

و خستگی‌ات هم در رفت

لطفن الان بپریم به یک ماه و نیم دیگه

فامیل بازی تمام بشه

در خانه‌مان مستقر بشیم

انبوه کارهای عقب افتاده من انجام و میز کارم کمی خلوت بشه

جلسه کیک آف به سلامتی برگزار و روح امام شاد بشه

و البته

البته

 کماکان در آستانه اردی‌بهشت باشیم.

اگر هیچ کدام بالایی‌ها هم نشد نشد

لطفن یک چند ماهی اردی‌بهشت باشه.

 

 

April 6، 2008

وقاحت

از مصاحبه‌ی آقای ابطحی:

نظرتان درباره نیکی کریمی؟

نیکی و پرسش؟

...

- حالا اگر قرار باشد واقعا فیلم بسازید از کدام بازیگرها استفاده می کنید؟

- من از بچگی با رضا کیانیان دوست بودم و هنوز هم گاهی پیش من می آید و روابط خانوادگی داریم، من هم نوع کار، خانواده و خودش را خیلی دوست دارم.
یکی دیگر هم لابد گلزار است. البته شوخی کردم. بازی رضا عطاران را خیلی دوست دارم. خانم معتمدآریا و البته هستی! من هم که هم سن آقای نصیریان هستم!

 

ما خوشبختیم

همین که هی مجبور نیستیم ...................................................................... و به جای این‌که مثل این ندید بدید‌ها ....................، همین که موقع ........................دندان‌های....................................، همین که دکمه.................................تا بالای..........خودش به نظرم خیلی‌است. یعنی نشانه‌ی خیلی چیزهاست. مثلن من همه‌اش وقتی به ... و ... فکر می‌کنم و تصورشان می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. همه‌اش خیال می کنم ... بیشتر از آن‌که ... باشد ... است و دلم برای ... بیچاره می‌سوزد که باید ...و هر بار هم بازنده رقابت خودساخته‌اش باشد. رابطه ما جا افتاده، پخته، ری کرده، قد کشیده، خوش عطر و رنگ شده و این‌قدر فرصت داشته که ته‌دیگ مبسوط و خوش نارنجی ‌ای ‌هم پیدا کرده. می‌خوریم‌اش و حالش را می بریم و گاه گاهی به ته‌دیگ‌اش هم که در اثر حوصله خودمان در آمده ناخنک لایتی می‌زنیم و خوش می‌گذرانیم.

دیشب هم خواستم برایت بگویم. اما راستش سرم را که برگرداندم و دیدم چشم‌هایت سنگین شده و نور ماشین‌های روبه‌رویی هیچ اذیت‌ات نمی‌کند پشیمان شدم. یعنی دلم نیامد آرامش رخوت‌ناک‌ات را به هم بزنم. اگر خندق سر کوچه‌تان بیدارت نمی‌کرد، من هم ماشین را خاموش می‌کردم و همین‌جوری می نشستم آنجا نگاهت می‌کردم. نه که فکر کنی احساساتی‌شده ام یا چی. به روح امام قسم که همین الان اگر پایش بیفتد می‌توانم یکی از آن دعواهای خانمان برانداز و ویران کننده و انگار هرگز تمام نشدنی را که دمار از روزگار هر دویمان در می آورد برایت علم کنم. اما در مقابل تصویر آرامش یافته‌ی کم‌رنگ یواش به خواب‌رفته روی صندلی ماشین‌ات اصلن نمی توانم مقاومت کنم. می‌دانی؟ ماجرا یک چیزی است در مایه‌های همان دختر حوله به سر از حمام در آمده آقای لاغر که دارد موهایش را خشک می‌کند و لاغر دارد نگاهش می‌کند و انگار می‌خواهد از شوق بمیرد.- تو خشک می‌کنی و من ز شوق می‌میرم، سلام آقای بهمنی- سلام ایهام مستتر-

خلاصه که این قصه این روزهای ما و حال و روزی که داریم، خیلی بیش‌تر از انتظاری‌است که من یکی از هم‌سر داشتن و هم‌سر بودن داشتم. حالا غر نزن که هنوز هم‌خانه نشده‌ایم و هنوز چه نشده و چه نکرده‌ایم. حرف من این‌ است که همین حالا از آن جایی که فکر می‌کردم جلوتریم و من از آنچه فکر می‌کردم خوش‌حال‌ترم. تو هم بعید می‌دانم ناراضی باشی. هستی؟ پس تا همین‌جا ما برنده ایم.

راستی حواست هست که سه چهار ماه دیگر نه سال می‌شود؟ یعنی اگر همان موقع‌ها که ............................................. ازدواجی به هم زده بویم یا داروخانه‌چی محل‌مان کمی خرده شیشه دار بود و  ............... الان داشتیم کره اولی را برای تغییر مقطع تحصیلی آماده می‌کردیم- تازه بعد از نه سال مگر تپه خاصی هست که از قلم افتاده باشد؟ قله‌ای هست که نرفته باشیم؟ واقعن فکر می‌کنی هست؟ جدن فکر می‌کنی نیست؟

این روزها که سرم شلوغ است و به کارها نمی‌رسم و کارم زیاد شده و کم می‌خوابم و بدن درد گرفته‌ام و رنگ و روی‌ مریضی پیدا کرده ام و همیشه خوابم می آید و از شدت استیصال و دربه‌دری آن غریق‌ام که به هر حشیشی متشبث‌ام – سلام آزموسیس- انگار از همیشه خوش‌بخت‌ترم.

 

کسب جمعیت از آن زلف پریشان نکنی پس چه کنی؟

جناب آقای الد فشن،

سرکار خانم میم نون که به نظر من غیر زنانه‌ترین بیان را در همه وبلاگ‌های این دور و بر دارید و خیلی باحالید،

خانم ستاره که همیشه اینجا کامنت می‌گذارید و ذهن‌تان خوش‌رنگ تر از وبلاگ‌تان است،

آقا یا خانم موجود شنی که ماجرا را اشتباه گرفته‌اید و دنبال اجازه گرفتن برای لینک دادن هستید،

آقای مارانا،

آقای فربد که نمی‌دانم چرا خودتان را از یکی از بزرگترین لذت های دنیا که همانا فک زدن مداوم و بی‌پشتوانه و بی‌پایان است محروم کرده‌اید،

خانم آیدای دم غنیمت‌شمار آهو نشدنی که کامنت‌های من را با ایمیل می‌گیرید و در جاکامنتیتان نصب می‌کنید و.مرسی،

خانم فالشیست که انگار همین روزهاست که کلینیک مشاوره‌تان را،‌ البته با خدمات جانبی راه‌اندازی کنید و یقینن از این راه ثروت هنگفتی به دست خواهید آورد و البته در هر حال سلام مبسوط بنده را به والده ماجده ابلاغ، خواهید فرمود و آخخی بنده را به مناسبت ایشان پذیرا خواهید بود،

آقای پروست و سعدی،

پرشمار وبلاگ صاحاب ها و وبلاگ های این حوالی،

من ناراحتم که نمی‌توانم برای‌تان کامنت بگذارم. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد چیزی برای‌تان بنویسم، نامه‌ی ایرانی، اسکاتلندی‌ یا سوئدی یا حتی روم سیاه ـ تایلندی، اما نمی‌توانم.

 

April 1، 2008

سلام خانم لوا

+ قهوه‌هایش مزه زهر مار می‌داد. یکبار هم خانه‌شان هیچ کوفت دیگری پیدا نمی‌شد پلو خوردیم با ماست. بعد از همخابگی هم زهر مار می‌چسبد هم پلو با ماست.

 

صبح رخوتناک چهاردهم فروردین است و من منگم

+ بطالت بر خلاف اسمش فرايند پيچيده‌ايه که باعث ديفرگ شدن آدم می‌شه. آدم کش مياد. قد می‌کشه. شفاف می‌شه. لپ‌های روحش گل می‌ندازن. سبک می‌شه. لغزنده می‌شه. ترنسپرنت می‌شه. مويرگاش از زير پوستش معلوم می‌شن. يه هو به خودش مياد می‌بينه کلی حس جديد تو خودش کشف کرده که تا همين دو روز پيش پايين کوه روحشم خبر نداشت.
نتيجه‌ی اخلاقی اين که در زنده‌گانی حس‌هايی هستند که فقط در سر کوه متبلور می‌شوند و گاهی تا پايين کوه هم متبلور می‌ مانند.