آقای اولد فشن کم هواخواه و طرفدار ندارد. حالا یکی وان هاندرد پرسنت دیزان شان را بیشتر می خارد –سلام نازلی- یکی ادورتایزینگ از ان آرت را و یکی ماجراهای آقای اوف را و یکی من درختم تو باهار را و چند نفری را هم این بساط تازه بر پا شدهی نقش ایوان دیوانه کرده.
پنداری ما همیشه در آستانه گالری انگار بی پایان انترنت ایستاده ایم,دست ادب به پیش گاه ناف خویش قلاب کرده, که ایشان بیایند و دستمان را بگیرند و از بین این همه تابلو و نقاشی و تصویر و کلمه آویخته از در و دیوار ردمان کنند و برسانندمان جلوی برگزیده ها. اگر نبودند چقدر باید می گشتیم تا یکی یکی اینها را پیدا کنیم و ببینیم و کیف کنیم. هیچ دقت کردهاید چهقدر وقت به آقای اولد فشن بدهکاریم؟ تازه از این گذشته، اگر راستگو باشیم، چقدر از این یادداشت های خرفهم کن شان از بهت و نفهمی درمان آورده و گوشی را داده دستمان؟
فرهیختگان کم شماری هم هستند که پستهای پرشمار وبلاگ ایشان را هر روزه می خوانند, به امید این که از لابه لای تصویر های دست چین شده و آفریده شده آقای خوش سلیقه, کلمه شکار کنند. دوست دارند هر از گاهی لحن خوشدلملوس – سلام خانم مکین به پاس این همه نیم فاصله, راستی, حبستان را بکشیم الهی- و کلمهچینی هنرمندانهشان را بچشند و کیف کنند. ناگفته پیداست که من از این دست فرهیختگانم.
+ نمیدانم چرا فكر میكنم در ميان آنهمه فيلمی كه نديدهام، جايی هست كه پيرمردی نشسته و دارد برای نوهاش از شكست در نبردی حرف میزند ...
از نظر من ادامه این قصه –هر چه که باشد- هیچ رقمه به گرد پای شروع طوفانی اش نخواهد رسید. خیلی از ما تصویر های ذهنی داریم. تصویرهایی که نمی دانیم از کجا آمده اند و کی رسوب کرده اند در ذهنمان.هر از گاهی, به نشانه ای, به صدایی, به جمله ای یا به سکانسی که آشنا به نظرمان می رسند, یکهو دلمان سوت می شود سمت خاطره ای قدیمی که هر چه فکر می کنیم نمی دانیم کی بود و کجا بود و و چه جوری بود و حتی نمی دانیم مال خودمان بود یا داستانی بود که خوانده بودیم یا دیده بودیم یا شنیده بودیم یا فیلمی بود ...
ها همین جا قلاب فکر آقای اولد فشن گیر کرده به سینما. بعد آمده به جای اینکه مثل من اینهمه قصه بسازد و بپردازد و پشت هم بیندازد, مستقیم رفته سر اصل مطلب و این جوری شروع کرده :
+ نمیدانم چرا فكر میكنم در ميان آنهمه فيلمی كه نديدهام، جايی هست كه ...
بعد من و تو می آییم و می خوانیم و حواسمان نیست که پشت این جمله چههمه ذهن پاکیزه و مرتبی نشسته یک گوشهای و ماستش را می خورد –سلام آیدا- و هر از گاهی یکی دو قاشق از ماستش را با ما هم قسمت میکند.