March 29، 2008

هو هو با مزه من غذای خوش مزه من

"به معشوق‌ات می‌گویی دوست‌ات دارم. زمانی می‌بینی این گفتن و فقط گفتن کافی نیست. همه‌چیز نیست. پس نگاه‌ش می‌کنی و در نگاه عشق‌ات را نشان می‌دهی. جایی درمی‌یابی که این هم تمام آن‌چه در ذهن‌ات طوفان به پا کرده را آزاد نمی‌کند. پس نوازش‌اش می‌کنی. می‌بوسی‌اش... و لحظه‌ای می‌رسد که می‌بینی نه کلام، نه نگاه، نه بوسه، هیچ‌کدام توان بیان آن همه عشق را ندارند. پس با تمام تن‌ات به او می‌گویی دوست‌اش داری"

سلام آقای استاد تئاتر آقای ساسان م.ک.عاصی

سلام هزارتوی رقص

 

 

آقای شاعر با مزه

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

نشسته بودم یک گوشه سالن شلوغ و سرم خوش گرم بود و داشتم سیگار بعد از شرابم را مزه مزه می کردم. بعد به ذهنم رسید این آقای حافظ چه با مزه گفته که زیرکان جهان از کمندشان نرهند.

ببین. ما معمولن زیرکی را چی تعریف می کنیم؟ انتظارمان از آدم زیرک چیست؟ غیر از این است که حواسش جمع باشد و مراقب باشد که به دام نیفتد؟ حالا آقای حافظ از زیرکی کسی تعریف می کند که حواسش هست یک وقت اشتباهی از این دامی که پهن شده پرهیز نکند. دور نشود. نجات پیدا نکند. با مزه نیست؟ ندیده ای تا حالا بعضی ها را که هی پایشان را می گذارند توی دام, هی با شبکه های تور پهن شده لاس می زنند, به این امید که رستگار شوند و پایشان جایی گیر کند؟ که گرفتار شوند؟ بیشتر فکر کن. حتمن دیده ای.

فردوس دمی ز بخت آسوده ماست

یک جنگل معرکه ای هست اطراف مدخل غربی رشت به نام جنگل سراوان. در حدیث آمده که اگر کسی شراب بنوشد و سرخوش باشد و در ساعت های اولیه صبح خنک روزهای آغازین بهار, یک جایی لای درخت های به هم چسبیده و سر به طاق آسمان رسانده و سبز پر رنگ این جنگل کم نظیر,زیر کج تاب های کم تعداد نور رقیق صبح گاهی, معاشقه آغاز کند – گاس که در اندام معشوق جان به بهار آغشته اش پیچ و تابی هم بخورد- در همان لحظه در بهشت وارد شده باشد, حتی اگر حواس خود خرش نباشد.

 

دست گرمی

نمکدان بی نمک شوری ندارد

پری رو تاب مسطوری ندارد

دل من طاقت دوری ندارد

 

March 16، 2008

و اما بشنوید از مراسم عروسی

آقای اولد فشن کم هواخواه و طرف‌دار ندارد. حالا یکی وان هاندرد پرسنت دیزان شان را بیشتر می خارد –سلام نازلی- یکی ادورتایزینگ از ان آرت را و یکی ماجراهای آقای اوف را و یکی من درختم تو باهار را و چند نفری را هم این بساط تازه بر پا شده‌ی نقش ایوان دیوانه کرده.

پنداری ما همیشه در آستانه گالری انگار بی پایان انترنت ایستاده ایم,دست ادب به پیش گاه ناف خویش قلاب کرده, که ایشان بیایند و دست‌مان را بگیرند و از بین این همه تابلو و نقاشی و تصویر و کلمه آویخته از در و دیوار ردمان کنند و برسانندمان جلوی برگزیده ها. اگر نبودند چقدر باید می گشتیم تا یکی یکی این‌ها را پیدا کنیم و ببینیم و کیف کنیم. هیچ دقت کرده‌اید چه‌قدر وقت به آقای اولد فشن بده‌کاریم؟ تازه از این گذشته، اگر راست‌گو باشیم، چقدر از این یادداشت های خرفهم کن شان از بهت و نفهمی درمان آورده و گوشی را داده دستمان؟

فرهیختگان کم شماری هم هستند که پستهای پرشمار وبلاگ ایشان را هر روزه می خوانند, به امید این که از لابه لای تصویر های دست چین شده و آفریده شده آقای خوش سلیقه, کلمه شکار کنند. دوست دارند هر از گاهی لحن خوش‌دل‌ملوس – سلام خانم مکین به پاس این همه نیم فاصله, راستی, حبستان را بکشیم الهی- و کلمه‌چینی هنرمندانه‌شان را بچشند و کیف کنند. ناگفته پیداست که من از این دست فرهیختگانم.

+ نمی‌دانم چرا فكر می‌كنم در ميان آن‌همه فيلمی كه نديده‌ام، جايی هست كه پيرمردی نشسته و دارد برای نوه‌اش از شكست در نبردی حرف می‌زند ...

از نظر من ادامه این قصه –هر چه که باشد- هیچ رقمه به گرد پای شروع طوفانی اش نخواهد رسید. خیلی از ما تصویر های ذهنی داریم. تصویرهایی که نمی دانیم از کجا آمده اند و کی رسوب کرده اند در ذهنمان.هر از گاهی, به نشانه ای, به صدایی, به جمله ای یا به سکانسی که آشنا به نظرمان می رسند, یک‌هو دلمان سوت می شود سمت خاطره ای قدیمی که هر چه فکر می کنیم نمی دانیم کی بود و کجا بود و و چه جوری بود و حتی نمی دانیم مال خودمان بود یا داستانی بود که خوانده بودیم یا دیده بودیم یا شنیده بودیم یا فیلمی بود ...

ها همین جا قلاب فکر آقای اولد فشن گیر کرده به سینما. بعد آمده به جای اینکه مثل من این‌همه قصه بسازد و بپردازد و پشت هم بیندازد, مستقیم رفته سر اصل مطلب و این جوری شروع کرده :

+ نمی‌دانم چرا فكر می‌كنم در ميان آن‌همه فيلمی كه نديده‌ام، جايی هست كه ...

بعد من و تو می آییم و می خوانیم و حواسمان نیست که پشت این جمله چه‌همه ذهن پاکیزه و مرتبی نشسته یک گوشه‌ای و ماستش را می خورد –سلام آیدا- و هر از گاهی یکی دو قاشق از ماستش را با ما هم قسمت می‌کند.

 

March 15، 2008

بله آقا جان. رفتیم و عقد کردیم و قر دادیم و پای شارع مقدس را کشیدیم به عرصات خصوصی و لحظات خصوصی رخت‌خوابی‌مان. اما حالا بشنوید از این طرف داستان که ...

حکایت ما و این گزارش روزنامه کیهان،

حکایت مولتیپل عورگاصم است،

هی می‌خوانیم و هی حال می‌کنیم و هی دوباره می‌خوانی و هی دوباره حال می‌کنیم.

مخصوصن آنجایی که می‌گوید :

شاهسون، خبرنگار واحد مركزي خبر كه نگاه مستقيم حضرت آقا برايش خيلي سنگين بود و چهره اش كم كم داشت بدون روح مي شد، گفت: خيلي ممنون!

 

ای همسر شرعی و قانونی من ...

گفته بودم‌ات که یک بهاریه‌ی دیوانه کننده‌ی پر آب چشم‌ای نوشته بود آقای مارانا نوروز هشتاد و چند,

گفته بودم می فرستم‌اش برات،

دل‌ام نیامده بود اما.

می‌دانستم ناراحت‌ات می‌کند برای لحظاتی و اشکت را از دم مشک‌ات می‌کشد بیرون.

حالا که خودش دوباره هوس کرده بیا بخوان‌اش و به روح پر فتوح‌اش –همین جوری می نویسند این چیزها را دیگر؟- درود بی‌کران بفرست.

 

 

March 9، 2008

نان روز از برای بوس و لب است

می‌گم هیچ دقت کردین آقای نامجو وقتی می‌خونه رو سر بنه به بالین،

 چه‌همه آقای خراب شب‌گرد مبتلاییه؟

بعد دیدین چه‌همه لحن‌ خراب شب‌گرد مبتلا بودگی غزل رو وارد ماجرا کرده یا نه؟

- سلام کنم؟ یعنی واقعن لازمه؟-

 

March 5، 2008

یک‌روز از خواب پا می‌شی می‌بینی خوابت می‌آد –سلام لاغر-

...

خدایا چرا خواب‌دوستان را دوست نداری؟

چرا در این سرزمین دوست نداری و در سرزمین های دیگر دوست داری؟

...

بخشی از نامه منتشر نشده آقای با بهانه به خدای سامی که برکت‌اش را مشروط به حرکت‌ ما کرده.

 

March 3، 2008

متلاشی

اولین همخوابی، در ذهن پسر کدخدا شده، فتح سرزمین ناشناخته است. فاتح عجول معمولن سرش مست پیروزی است و فرصت نمی‌کند اطراف شهر را بگردد. خیال می کنی محمود افغان اصلن فهمید معمارهای شاه عباس، در اصفهان چیزی ساخته اند؟ - سلام آقا. اصفهان خوش می‌گذره یا نه؟-  جاگیر و پاگیر که شد، تازه اگر خوش سلیقه باشد، راه می‌افتد به دیدن گوشه و کنار و خیابان و کوچه و بازار و خانه و میدان. – سلام خانم آهو نمی شوی. داریم درباره شهری که شما تعریف کرده بودید حرف می زنیم یک جورهایی ها. حواستان که هست؟-  اگر هم خوش سلیقه نباشد، نفسی تازه کرده و نکرده، اسبش را زین می‌کند به شهر بعدی به فتح بعدی، به تن بعدی. خوب حالا یک شهروند یا حاکم جدید خوش سلیقه داریم که راه افتاده و دارد شهر را و قشنگی‌هایش را وا‌می‌کاود. چند روز؟ چند سفر؟ چند بار؟ تمام نمی شود؟ کهنه نمی‌شود؟ تکراری نمی شود؟ طبیعتن می شود. اما تو که فکر نمی‌کنی قدم زدن در کوچه پس‌کوچه‌های شهری که مثل کف دستت بشناسی‌اش لذت‌بخش نیست؟ تازه می‌توانی چشم بسته قدم بزنی، بی دست دوچرخه‌سواری کنی و حتی چشم‌ات را ببندی و عقب عقب بروی و خیال‌ات تخت باشد که گم نمی‌شوی.

حالا نوشتن، برهنه کردن روح، به نظرم کلن سفر به یک سرزمین جدیدتر است. اگر با روح‌های برهنه، با هم سفر کنید، اصلن شهرتان عوض می‌شود. می‌روید یک جای خیلی امن‌تر و مشغول هم می‌شوید و یقینن خوش‌تر می‌گذرد و حال‌تر می‌دهد.

زوج‌های وبلاگ‌نویس! این روح‌لختی‌ها، رختخواب‌های‌مان را مهربان تر و لذت بخش تر نکرده خداوکیلی؟

 

 

هو هو معشوق جان به بهار آغشته من

+ جادوی نوشتن, صدها آدم دوست‌داشتنی را همین طوری آورده به زندگی من
همین جادویی که غول خفته را بیدار می‌کند. غول که از درون تو می‌آید
بیرون، دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد سر جایش… مهم نیست که نویسنده‌ی مهمی بشوی یا نشوی. مهم نیست حتی که خوانده نشوی. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال.

ای خانم سایه سلام. من را فنا کردید با این نوشته تان.

 خیلی حرف خوبی زدید. من از نگاه خودم ادامه‌اش می‌دهم.

معشوق, از روزی که نویسنده شد, از روزی که تصویرساز خاطره‌ها و خیال‌ها شد, از روزی که برای اولین‌بار نوشت و روح‌اش را پیش چشم من برهنه کرد, دوست داشتنی تر و خواستنی تر و آغوشش مهربان تر و گرم تر و لذت بخش تر شد. – هه! نویسنده‌ای متولد می‌شود! همه که جهانگیر نیستند که بترسند از رویاهای حبس شده رویا رویایی. سلام ناصر خان. دستتان را می‌بوسم-

 

March 1، 2008

سلام آقای شهرام شیدایی

گاهی وقت ها یک تصویر, یک بیت, یک خط, یک شعر, یک پست یک وبلاگ یا یک جمله, چنان‌ات در برمی‌گیرد که فکر قفل و زبان قفل و قلم قفل می‌شود. تا مدتی, انگار پر باشی و هیچ راه به چیز دیگری ندهی.

 آقای اورهان ولی چند روزی هست که با من چنین کرده. آنجایی که می‌گوید:

منتظرت هستم

در چنان هوایی بیا

که دست برداشتن از تو غیرممکن باشد.

خودمونی

بعضی وقت‌ها آدم، به عنوان مهمان در یک برنامه تلویزیونی ظاهر می‌شود،

و از شما چه پنهان,

نیم‌چه بازی زیر پوستی‌ای هم از خویشتن خویش ارائه می‌کند.

- سلام آقای اوف, با این نقش ایوان‌تان خیلی بیش از آن چه بپندارید حال می‌کنم-