February 28، 2008

کامنت خانم داستان نویس در وبلاگ آقای پژوهش گر

منیرو روانی پور :

سلام اقای عبدی

از کلمه استعمال اگر استفاده نکنید بهتر است این کلمه را درموارد دیگری به کار می برند.

.............................................................

عبدي:

حتما رعايت خواهم كرد.

 

ملت کورش والا

+ او مردي هنرمند به نام جاني دپ بود كه با ادوارد دست قيچي آغازي بود براي آنكه ستاره دوست‌داشتني هاليوود و البته من و خيلي‌هاي ديگر شود.

یادداشت های فوق العاده خواندنی بازیگران سینمای ایران را در مورد کاندیداهای اسکار امسال از دست ندهید. این جمله دوران سازی که من از خانم مهناز افشار نقل کردم, یک نمونه معمولی از نثر درخشان و کلام وزین این عزیزان است. دل به روضه بدهید.

 

February 26، 2008

سیاست گام به گام

بعد از حدود بیست سال کار و تلاش , یک سرمایه‌ای برای خودم جمع کرده‌ام. یک حریم شخصی قابل ارائه و قابل دفاع, کمی باورهای شخصی, کمی آبروی روشنفکری, تعدادی اصول غیر قابل عدول – چه کلمات آهنگینی, چه فارسی شکری, سلام آقای جمال زاده, سلام آقای فاوست مورنائو, سلام آقای رضا قاسمی- و خلاصه شخصیتی شده‌ام برای خودم. حالا نشسته‌ام طبقه بالا. یک مشت لندهور پاپتی که دست کثیف‌شان را می‌کنند توی شیشه ترشی و لجن از سر و هیکل‌شان می بارد دارند خانه‌ام را غارت می‌کنند. همه آن‌‌چه را ذره ذره جمع کرده‌ام، یک‌باره غارت می‌کنند. دو تا پیرمرد ضمخت وقیح, مست کرده اند و توی استخر وسط حیات, همدیگر را انگولک می‌کنند. دلم سوخته و راهشان داده‌ام داخل خانه و یکی دو باری چیزکی گذاشته‌ام توی جیب‌شان, حالا دور بر داشته‌اند و بی‌خیال هم نمی‌شوند. از بالای پله‌ها, می‌بینم که فرش‌ام را, گلدان عتیقه‌ام را و همه زندگی‌ام را زده اند زیر بغل‌شان و دارند می برند. می‌بینم و به تخمم هم نیست. نوش جانشان.

 – سلام آقای مهرجویی، سلام خانم فرهی، سلام بانو، سلام آقای بونوئل-

 

February 25، 2008

سلام آقای امین پور

این روزها که می گذرند

شادم

که می گذرند

گشادم

 که می گذرند

 

واویلا

دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

 

از نفس افتاده

چنان گرفته گلوی مرا دو پنجه غم

سخن نه, گفتن یک آه نیز دشوارست

سلام آقای محمد تقی بهار, چیزی نداری بکشیم های شیم باباجان؟

 

معشوق جان به بهار آغشته منی

مرد جان به لب رسیده منم

بریده منم

دریده منم

ریده منم

 

February 24، 2008

آدم یقه لباس هرکسی را که صاف نمی‌کند. می‌کند؟

+ (سلام خانم آهو نمی‌شوی) وقتی دیگرانی را می دیدم که سعی می کنند توجهش را جلب خود کنند ، من آرام به خودم گفتم : هر انسانی رازی دارد. که می داند من تا کجای روح این آدم را شناخته ام ، که می داند این شخصیت جذاب و دوست داشتنی و محکم ، چگونه میزبان من میشده است  و شعرخوان و قصه گوی صبحهای تابستانم ... چگونه تاثیر و تاثر در رد و بدل دایم بود میان ما ... غرورم را چگونه نوازش می کرد با آن همه ریزبینی و تحسین هنرمندانه ... هیچکدام از آن خبرنگارهای مشتاق نخواهند دانست که دقیقا بین ما چه گذشت ... هیچکسی نخواهد دانست او چقدر تلاش کرد برای تجربه آنچه که من بودم و اینکه من چرا دوری گزیدم ... { تصویر او لحظه ای از تلویزیون می گذرد ... حک می شود در ذهنم} ...  او دستپاچه شده بود . خواست که ببینمش ، فردا یا روز بعد درهمان اتاق دوست داشتنی. من تنها گفتم که کل اجرا را بسیار دوست داشتم و گفتم که : خسته نباشی از این همه خلاقیت و چند شوخی کوتاه .یقه لباسش کج شده بود . با لبخندی دوستانه مرتبش کردم و گفتم : خداحافظ . بدون نگاهی به پشت سر آمدم بیرون .

این‌ها را خانم سارا نوشته و من دوست داشتم.

 

در این میانه یکی، تنها یکی نیست که مرا یاری کند؟

کامنت‌دانی وبلاگ من را فایرفاکس درست نشان نمی‌دهد. همه هم که اپرا ندارند که به مشکل برنخورند. - در این نوشتار استفاده کنندگان از اینترنت اکسپلورر کلن به هیچ انگاشته می‌شوند، سلام نهضت اپن سورس، سلام آقای دورترها، با مزه بود مرسی- حالا من با چنین مشکلی واقعن چه‌کنم؟

 

February 23، 2008

بی رحمانه

ببین بعضی‌ها ریسک می‌کنن و دل‌شون رو خوش می‌کنن به احتمال کمی که برای اکران فیلم‌شون در نظر می‌گیرن. بعد یا خوش می‌گذرونن و دیجیتال می‌گیرن و کم‌هزینه می‌سازن و می‌اندازن یه گوشه‌ای مثل آبادان آقای مانی حقیقی، یا خرج می‌کنن  و می‌شه مثل سنتوری آقای مهرجویی. بعد هم جفتشون از اول می‌دونن که قرار نیست این فیلم تا انقلاب مهدی نشون داده بشه. ولی خودشون رو می‌زنن به اون راه. این ماجرای سرمایه‌ی خوابیده و هزینه از جیب رفته رو هم، من یکی با این وام‌های خوش‌مزه فارابی و ارشاد و این‌ور اون‌ور خیلی باور نمی‌کنم. دویست ‌درصد درصد کل هزینه رو وام می‌گیری و  می‌اندازی تو بازار زمین و ملک. بعد از یک سال، اصل و سود وام و حقوق بچه‌ها رو در می آری و تازه، تو این مدت هم هی با آقای رادان معاشرت می‌کنی. دو سه تا سفر خارجی هم به خاطرش می رین یک پولی هم از نمایش‌های خارجی به جیب می‌زنی. به درآمد گیشه هم هرگز فکر نمی‌کنی. اون وقت کی ضرر کرده؟ هان؟

سنتوری به نظرم برای نمایش در جمهوری اسلامی ساخته نشده. مثل طلای سرخ، مثل ده، مثل آبادان و مثل چند فیلم خوب دیگه. فقط نمی‌دونم اگر قرار بر گرفتن مجوز نبوده، ماجرای اون پایان بندی خوش‌مزه در دفتر آقای رئیس آسایش‌گاه چیه؟

 

چی؟ سنتوری؟ خوب خوشم آمده و خیلی هم خوشم آمده و سر فرصت تعریف می‌کنم برات که چرا و چگونه

یادت باشه یه روزی

تو بنشینی کنار من

بعد هی من شیر کنم

بعد هی توشیر کنی

بعد ببینیم چه‌همه هم‌شیر هستیم و خوش‌حال بشیم از این‌همه خوش‌بختی.

 

February 20، 2008

نزدیکی

سرش را از پنجره بیرون آورده بود و داشت با موبایل صحبت می کرد. روی صندلی کناری، دختر پشت فرمان اما آرام و بی توجه رانندگی اش را می‌کرد.

 قصه‌اش را این‌جوری ساختم و پرداختم و پشت هم انداختم –سلام خانم ئه سرین, بالاخره ماجرای آن شوخی هرمس را گرفتید یا کماکان گرفتارید؟- که آن طرف خط، تعهد پسرک نشسته. زنش، دوست دختر متعهد و تک پرش، مادرش، رئیس‌اش، هم‌کارش، شریک‌اش. پسر اما می‌پیچاندش و به سمت خیانت می‌رود. دارد خالی می‌بندد که توی ترافیکم و ماشین گیر نمی‌آد و از این چیزها. چشم‌های انگار ناآرام هر دو، خبر از یک‌ساعت بعدشان می‌دهد. تن‌های مرطوب درهم‌تنیده‌ شان را رها کرده‌اند دو سوی رختخواب به هم ریخته، پسر فندکش را برانداز می‌کند و زل زده به سقف و دختر سیگار کشیدن همخوابش را می‌خارد و در ذهن‌شان کجاها که سیر نمی‌کنند.

February 19، 2008

من قوی هستم؟

در بستر فرهنگ آریایی اسلامی‌مان- سلام آقای قائد- ازدواج, بیش از آن‌که پیوند دو نفر باشد, وصل‌کردن دو قبیله است. اختلاف‌هایی که به زناشویی معروف شده‌اند, بیش از آن‌‌که واقعن زناشویی باشند, نزاع‌های قبیله‌ای‌اند. با همان منطق‌ها, همان حساسیت‌ها, همان بی‌منطقی‌ها, همان تعصب‌ها، همان نفهمیدن‌ها و میل‌نداشتن به فهمیدن‌ها, همان سیطره‌ی قبیله بر همه چیز, همان همه چیز برای قبیله, همان پای منافع قبیله که به وسط می آید, عشق رها و عقل رها و منطق رها و احساس رها. همان ان.

ساختار شکل گرفته‌ی ریشه در تمامی‌ تاریخ دوانده‌ی این هویت فقط در جمع تعریف شده، این مذموم بودن تنهایی و این فردهای بی فردیت و توده صفت و توده‌شکل، هیچ اصلن اجازه نمی‌دهدت که راه خودت را بروی، هیچ اصلن تاب نمی‌اورد که مبانی خودت را تعریف کنی و بر اساس‌اش عمل کنی.

تن زدن از هم‌راهی توده، تن زدن از تکرار این رفتار نابسوده و آزاردهنده، حتمن و قهرن، آزار عزیزان‌ات را در پی‌دارد. دلِ دیدن آزار عزیزان را اگر نداشته باشی، می‌شوی همین انی که من‌ام. تا گردن فرو رفته در منجلابی همه عمر به ریش و پس و پیش گرفتارانش خندیده‌ای.

 

یک ککی به تنبان ما انداختی ای میرزا پیکوفسکی جان که تا جاودان جاویدان همین‌طور از هوش می...

راست می‌گویی میرزا. از تعداد چه‌خبرها و بدتر از آن دیگه چه خبرها در واحد زمان، درجه وحشتناک بودن مکالمه مشخص می‌شود. این‌طوری می‌شود که به خودت می‌آیی و می‌فهمی مکالمه‌تان بو می‌دهد. لابه‌لای این سیم‌ها و سیم‌لس‌ها، حرف‌ها ته‌نشین نمی‌شوند. قوام پیدا نمی‌کنند. جا نمی‌افتند. گل نمی‌اندازند.

دیده‌ای؟ می‌روی خانه دوستی و یعد از هشت ساعت که برگشتی، در جواب چی میگفتین این‌همه وقت، صادقانه و واقع‌گرایانه می‌گویی هیچچی. این هیچچی، خوب طبیعتن درست نیست. شب تا صبح هزارها کلمه پرتاب شده توی هوا و جذب گوش و پوست‌تان شده، اما خوب، شاید هیچ جواب‌ی راست‌تر از همین هیچ‌چی نباشد.

برای ملاقات با دوست، برای دیدار با معشوق، نمی‌شود اجندا نوشت. نمی‌شود دستور جلسه تعیین کرد. هزار بار هم که زنهار بزنی به خودت و به خودش که این دفعه که با هم نشستیم، این و آن و آن یکی موضوع را صحبت کنیم و تصمیم بگیریم، باز چشم‌تان که به چشم هم می‌افتد، انگار نه انگار، هیچ نه حوصله‌ای و هیچ نه انگیزه‌ای برای رفتن سر وقت آن همه موضوع باز مانده، در اهمیت، شانه به شانه تصمیم‌ای برای آینده یک زندگی بزنند حتی اگر. فرصت دیدن هم و بلعیدن حضور هم را وا نمی‌گذاریم به تعیین تکلیف این موضوع و آن مساله، حتی اگر موضوع ادامه زندگی باشد و مساله مهم‌ترینِ ممکن.

فقط در مورد معشوق حرف نمی‌زنم ها که برگردی بگویی ماجرا فلان است و بهمان است و عطش‌ات که بخوابد مجال همه حرف‌ها را پیدا می کنی، در مورد رفیق هم حرف می‌زنم. رفیق که دیگر همیشه پابرجا نیست آقای نامجو؟ هست؟

به ترتیب از چپ به راست سلام آقایان و خانم ها میرزا، مکین، دختر، هرمس مارانا، مهندس خسته، شاملو، براهنی، نامجو، رئیسمان که هی چپ و راست، بی توجه به آهنگ نه چندان مودبانه و قرینه لفظی نه‌چندان میمون، اجندا اجندا می‌کند.

 

عجب حکایت شگفت انگیزی

همه‌مان همه عمر درگیر هزارتوی فاصله‌ایم.

پ.ن: عجب اسمی دارد این مجله فخیمه میرزا و دوستان. هزار تو. خاصیت هزارتو غیر از این است مگر؟ می‌بینی‌اش. یا دل‌ات را نمی‌برد و نمی‌روی تو یا اگر رفتی، اگر پای‌ات لغزید و رفتی، همان جا سفیل و سرگردان می‌مانی تا ابد. این است که بعد از این همه – دقیقن چه‌همه؟ -نه خانم آیدا، اینجا سلام ندارد. می‌دانید که چه‌همه فرق دارد این چه‌همه با آن چه‌همه؟ - آهان. حالا سلام خانم آبدا خوبید؟- من هنوز در هزارتو‌ی فاصله و هزارتوی خیانت گم‌ام و پیدا نمی‌شوم.

 

February 18، 2008

آيت اللّه توسلي در حال دفاع از امام درگذشت

صفحه اول روزنامه اعتماد ملی دیروز را دیدی؟ تیتر یک‌اش خدا بود یا حداقل با یکی دو درجه تخفیف پیغمبر اولوالعظم بود. کمی به مفهوم‌اش دقت کن. بدون اینکه ماجرا بدانی, صحنه را چه‌جوری تصور می‌کنی؟

 آیت الله توسلی کنار حضرت امام ایستاده. یکی از اطراف لگدی می پراند به سمت امام. آیت الله توسلی خشمگین شده در صدد دفاع بر می‌آید. دو طرف عبا را بالا می گیرد. در یک واکنش سریع و ضربتی، پای تکیه‌گاه را عوض می‌کند و به زیر پای چپ، ضربه‌ای اساسی و ناکار کننده به زیر چانه حمله کننده می‌زند. پیش از آن‌که ضربه اصابت کند، آیت الله توسلی به دلیل میزان بالای انرِی مصرفی، یا هر دلیل محکمه‌پسند دیگری نقش زمین شده و در‌می‌گذرد.

این چه جور تیترزدن است باباجان؟

 

 

February 16، 2008

حکایت اندرون سس اندود ما و بشقاب‌های نیم‌خورده رستوران ناپولی

یک حرکت انقلابی‌ای، یک نهضت فراگیری،‌ یک کمپین‌ای، یک رستاخیز همه‌جانبه‌ای، یک همچه چیزی لازم است انگار تا آشپزهای رستوران‌های تهران، مدیران آشپزخانه‌های رستوران‌های معروف تهران، سس‌های‌شان را، از مفهوم توده انباشته مایونز، به سس، به معنی واقعی کلمه، آن‌گونه که نجف در کتاب مستطاب‌اش یادمان داده نزدیک کنند.

این رستوران ناپولی، پشت پارک قیطریه، نمی ‌خواهم آدرس درست و حسابی بدهم، قبلن که سالن بیلیارد بود، حضور گرم و صمیمی و پرانرژی و ملکوتی من و جمعی از دوستان را در قامت اسنوکر بازان خفن اللهی تجربه کرده بود. حالا که رستوران شده و رستوران خیلی بزرگ و قشنگ و خوش قهوه‌ای‌ای هم شده و همه میزبانان‌اش هم مودب‌ و تمیز و خوش لباس و لبخندی و آرام و خوش مو هستند و همه بشقاب‌ها و ظرف‌ها و کاسه‌ها‌را هم، خوش قرمز و خوش ریز و خوش سبز و خوش نارنجی، تزئین می‌کند، با این‌همه سس سنگین و خرخفه‌کن و معده‌بند، کدام ذائقه مزخرفی را راضی و خوش‌حال می‌کند؟ یک ذره طعم ترش، یک رایحه بالزامیک، یک‌کم حس ترش‌ناک آلوده. دریغ و صد افسوس.

یه روز یه بارون حسابی باید بیاد و این کثافتها رو از تو خیابون ها بشوره

بهتر از این هم نباید باشه وضع این مملکت  آقا جان. من نمی دونم شما چقدر مطالعه داری. چقدر اوضاع و احوال مملک و کشور رو می دونی. شما دانشگاه تهران رو می دونی چه جوریه؟ این دانشگاه بین المللی‌اه. اساتید دکترا و پورفوسورا از تمام دنیا می‌آن اونجا. دانشجوهای نمونه داخلی و خارجی توش درس می خونن. اون وقت می دونین رئیس‌اش کیه؟ حمید زنجانی. چقدر سواد داره؟ شیش ابتدایی. بله آقا . ایشون با مدرک شیش ابتدایی الان دو ساله که رئیس دانشگاه بین المللی تهرانه. چرا؟ چون آخونده. من نمی دونم شما مطالعه داری یا نه. می شناسی این ها رو یا نه. دانشجوی نمونه ای بود به نام اکبر محمدی. دانشجوی پزشکی. نمونه از نظر علم و اخلاق. همه هم‌کلاسی‌ها و هم‌دانشگاهی ها مریدش بودن. این آقا می ره پیش حمید زنجانی . یه فرمول ریاضی می‌ذاره جلوش می‌گه این رو توضیح بده. یارو نگاه می‌کنه می‌گه پسر جان من الهیات خواندم ریاضیات نخواندم. این دانشجوی آگاه بر می گرده می گه خوب پس جات تو حوزه علمیه استو نه توی دانشگاه تهران. آقا این رو می‌گه، آقای حمید زنجانی دستور می‌ده می‌ان می‌گیرن می‌برن‌اش. کجا؟ پیش سعید عسگر، رئیس دادگاه انقلاب. می‌ره اونجا یه فرمول ریاضی می‌گذاره جلوی سعید عسگر. می‌گه کل بسیج و سپاه پاسداران رو بیار، اگه تونستن این فرمول رو حل کنن من هر کار شما بگین می‌کنم. اون هم دستور می‌ده می‌برن‌اش زندان اوین و اعدام‌اش می‌کنن. صداش رو هم در نمی‌آرن و هیچکی خبر دار نمی‌شه. من هم که این چیزها رو می‌دونم به خاطر اینه که مطالعه می‌کنم. بله آقا.

 

زباله شو

+ ما از روز اول به تهيه‌كننده فيلم اعلام كرده بوديم با توجه به اينكه شما از لحاظ مالي دچار مشكلاتي خواهيد شد، رايزني‌هايي براي جبران خسارات انجام خواهيم داد، اما آن‌ها ترجيح دادند صبر كنند تا فرصت اكران فيلم فراهم شود.

اگر منظور آقای مدیر را نمی فهمی من روشن‌ات می‌کنم. می‌گه به آقای تهیه کننده گفتیم داداش بی خیال اکران مکران شو. خودم از خجالت‌ات در می‌آم. ما که نمی‌خوایم شما ضرر کنی. شیرینی بچه ها هم محفوظه. بیا باریک الله. آقا حلله؟

 

به به از آفتاب عالم تاب

این را

از دست ندهید تا تیترش را عوض نکرده‌اند.

در ستایش ریتم

من تند هستم.

به این معنی که تند راه می‌روم. تند می‌رانم. تند حرف می‌زنم. تند قضاوت می‌کنم. تند دوستت دارم می‌شوم. تند عصبانی‌ می‌شوم. تند تصمیم می‌گیرم. چند ثانیه بعد از دعوا دوست دارم بوست کنم. چون به نظرم دعوا به اتمام رسیده و حالا نوبت به انجام رسیدن شرافت است. شرافت که به انجام می‌رسد تندی نوبت حمام می‌رسد و الخ.

تو کند هستی. کند جواب می‌دهی. مشاجره نمی‌کنی. موشک جواب موشک نمی‌دهی. عصبانی که می‌شوی به جای هر کار احمقانه ‌ای سکوت می‌کنی. آرامش داری. آرامش منی. تو نمی‌توانی چند دقیقه بعد از دعوا بغلم کنی. نمی توانی بعد از دعوا بوسم کنی. دعوا تازه دارد در تو ته‌نشین می‌شود، در حالی‌که در من چندی‌است تمام شده.

ما دعوا می‌کنیم چون سنکرون نیستیم. چون ریتم‌های‌مان با هم فرق می‌کند. باید ریتم‌های‌مان را به هم نزدیک‌تر کنیم که کم‌تر دعوا کنیم و بیشتر خوش بگذرانیم و حال‌تر بکنیم.

من ریتم تو را دوست دارم.

من باید سعی کنم با تو هم آهنگ شوم.

با تو هم‌آهنگ می شوم.

هم آهنگ می‌شویم.

دین دین.

 

February 13، 2008

فجر بر فجرآفرینان مبارک باد

کیهان در آخرين روز انتشار در سال 57 شعر زير را چاپ كرد:

شعر فریاد از دکتر زهره صالحی از مشهد

...

چه شد ناگاه

که در اجرای یک اصل بزرگ و ساده اسلام

بهر زن

هزاران انتقاد و ناله سر کردن

و صدها عذر بر این گفته نیک امام خویش آوردند

مگر پوشیدن تن

از نگاه تشنه مردان

چنین درد و فغان دارد؟

 و یا یک روسری سر داشتن

مشکل به بار آرد؟

 

(كيهان 27 اسفند 57 شماره 10664صفحه 6)

گزارش آقای ساز مخالف را در میدان بخوان و کمی فکر کن تا بفهمی که چه جوری شد که اینجوری شد.

 

 

 

 

 

 

February 12، 2008

همکاراتن؟ آخخی!

نزدیک نوروز پارسال بود. من تازه آمده بودم این‌جا و چون میانگین سنی همکارانم حدود سی سال بود، گمان می‌کردم جو دور و برم چندان حال به‌هم زن نباشد. هفته آخر اسفند بازار ایمیل‌های تبریک نوروز گرم بود. یک عکس ماهی و سبزه برای هم می‌فرستادند و عید سعید باستانی و شما و خانواده محترمتان و از این صحبت‌ها. یکی ایمیل زده بود. یکی از همان عکس‌های معروف و هرجایی. کنار عکس سفره هفت سین‌اش نوشته بود بوی عیدی بوی توپ. بوی کاغذ رنگی. بوی تند سبزی پلو ماهی وسط سفره نو. بعد من که خواندم‌اش اول نفهمیدم چی شد. بعد احساس کردم انگار گوشه شلوارم به یک چیزی گیر کرده. برگشتم و دوباره خواندم‌اش. با مشاهده دقیق‌تر شاه‌کار خلق شده، در خویشتن خودم ریدم.

یکی دو روز بعد یکی از همکارها پرسید ایمیل فلانی را گرفتی؟ خوش‌حال شدم. گمان کردم یک نفر دیگر هم ماجرا را گرفته و دردش آمده. گفتم آره گرفتم. گفت خیلی باحال بود شعرش مال کی بود. گفتم خوشت آمد؟ خوشش آمده بود و من حواله اش دادم به همانی که ایمیل را فرستاده بود. گفت شاعرش فرهاده و خیلی با حاله و چند تا شعر با حال دیگه هم داره که گیر می آرم و برات می‌فرستم.  

 

نیم‌خوانده‌ها -سلام خانم خواب زمستانی-

کتاب نیم خوانده خیلی دارم. خیلی بیشتر آز چه فکرش را بکنی. تعدادی‌شان را نتوانستم تحمل کنم و از نیمه‌کاره رها کردنشان خوش حال‌ام, مثل وقت تقصیر آقای کاتب و ورد بره های آقای رضا قاسمی یا آزادی وجدان آقای حاتم قادری. تعدادی را نتوانستم تمام کنم و از نیمه کاره رها کردن‌شان ناراحتم مثل گور به گور آقای فاکنر و یکی دو تا از داستان‌های کش‌دار آقای گلستان و همسایه های آقای احمد محمود و مکتب تبریز آقای سید جواد طباطبایی یا تباتبایی. – سلام آقای ژازه تباتبایی، الان بهترید؟- تعدادی را عمدن نیمه خوانده رها کرده‌ام که تمام نشوند, از بس که خوب‌اند و از بس که باید کاملن ته‌نشین شوند تا قسمتی از سوادمان بشوند تا بشود این‌طرف و آن طرف، در فکرها و نگاه‌ها و حرف‌ها ازشان فکت آورد. این است که ماهی یکی دو پاراگراف‌شان را می خوانم و نرم نرم حالشان را می‌برم. مثل تاریخ بیهقی و مثل هنر سیر و سفر آقای آلن دوباتن. بعضی از کتاب ها هیچ‌وقت تمالم نمی‌شوند. یکی دو بار از اول تا آخرشان را می‌خوانی و بعد هر از گاهی یک جایی‌شان را باز می‌کنی و یک صفحه، یا دو صفحه یا چند صفحه یا از همان‌جا که باز کرده ای تا آخرشان را‌ می‌خوانی. مثلن گفتگوی بهشتی آقای کمرون کرو با آقای بیلی وایلدر یا آقای تروفو با آقای هیچکاک یا فیلمنامه شوکران آقای بهروز افخمی یا شب یلدای آقای پوراحمد یا سقوط اصفهان آقای سید جواد طباطبایی یا دفترچه خاطرات و فراموشی آقای قائد.

راستش لیست کردن کتابهای نیم خوانده به نظرم کمی لوس است و من به جز خودنمایی که البته خیلی حال می‌دهد و خودم همین چند خط بالاتر حالش را بردم فایده جذابی برایش پیدا نکردم. به جایش، من دوست دارم پروژه های نیمه تمام‌ام را فهرست کنم و ترجیح می‌دهم پروژه‌های نیمه‌تمام بقیه را بفهمم. موضوعاتی که مدتی ذهن‌مان را درگیر کرده‌اند. دور و برشان کتاب خوانده‌ایم. مقاله خوانده‌ایم, سخنرانی شنیده‌ایم و حتی شاید کلاس رفته‌ایم و بعد ناگهان تمام شدند. نه سواد دائم شدند که بتوانم در فکر کردن و حرف زدن به‌شان استناد کنیم و دید و تحلیلی دادند که دقیق‌تر ببینیم. خیک اطلاعات عمومی را پر کردند و رفتند که رفتند. یکی‌شان که یادم می آید را می‌نویسم.

سرامد نیمه کاره های من روانکاوی است. در باره‌اش از آقای فروید و لکان و توللی است زیاد خواندم و منصفانه که نگاه می‌کنم تقریبن هیچ دانسته ای ندارم. محل اشکال را هم هیچ نفهمیدم. از وقت و انرژی که برایش گذاشتم ناراضی ام.

حدس می‌زنم اطلاعات سیاسی هم پروژه مشترک ناتمام خیلی‌ از دور و بری‌ها باشد. نه؟

این کتاب‌هایی که اسمشان را نوشتم را این روزها دور و بر تختم می بینم. وگرنه لیست طولانی تر از این حرفهاست.

 

باز هم در خدمت و خیانت گوگل ریدر یا ادورتایزمنت از ان آرت

فصل بعدی

شیر کردن یک تکه از یک نوشته است.

 

February 6، 2008

فجر بر فجر آفرینان مبارک باد

بررسی‌ها نشان می‌دهد از هر ده دختر زیر سی سال ایرانی، فقط یک نفرشان عادت دارد گاهی آهنگی، ‌ترانه‌ای، آوازی، چیزی زمزمه کند.

زنگ‌ها برای که به صدا در می آیند؟ (هزار بار)

 – سلام خانم خواب زمستانی، دورتان بگردم با این نوشته‌های در یاد ماندنی‌تان-

 

در خدمت و خیانت گوگل ریدر - دو

وقتی صفحه وبلاگی را باز می‌کنی، اگر قبلن دیده باشی‌اش، بر اساس تصویری ذهنی کلماتش را می‌خوانی. شکل وبلاگ، شکل قالب، رنگ زمینه، رنگ فونت، رنگ و شکل و بوی کلمه‌ها و عکس‌هایی که قبلن این‌جا دیده‌ای، جالباتی که قبلن در این وبلاگ یا از این نویسنده‌ خوانده‌ای – سلام آقای جالباتی که من دیده‌ام- یک تصویر ذهنی از از این وبلاگ و احتمالن وبلاگ صاحابش –سلام اقای رضا قاسمی- برایت ساخته‌اند. تو که می‌خوانی‌اش، همیشه تصویر ذهنی را پس پشت کلمه‌ها و عکس‌ها –سلام آقای شاملو- می‌بینی. یک بخش مهمی از این تصویر هم، هرچند ممکن است خیلی خوشمان نیاید، مربوط می‌شود به ظاهر وبلاگ. چراخوشمان نیاید؟ چون گمان می‌کنیم نوشته‌های ما از تصویر پشتش‌شان مهم‌ترند و عجبا که در خیال باطل اندر غوطه وریم و هی همه داریم ژاژ می‌خواییم و حواسمان هم نیست.

حالا که قالب همه وبلاگ‌ها یکی شده و همه را با آقای ریدر می‌خوانی، ممکن است هفته‌هایی بگذرد و هی‌همه نوشته‌های کسی را خوانده‌باشی و هیچ همه وبلاگش را ندیده باشی. –سلام خانم آهو نمی‌شوی- بعد چون در لیست آقای ریدر مرز بین وبلاگ‌ها خیلی باریک است، در حد چند میلی‌متر روی صفحه مانیتور، ممکن است اسم یک وبلاگی را ببینی و اشتباهی روی اسم پایینی‌اش کلیک کنی. نوشته را می‌خوانی و تعجب می‌کنی می‌بینی طرف لحن عوض کرده. کلماتش بنفش تر شده‌اند مثلن یا دختر‌تر شده یا هر چی. بعد می‌فهمی که اشتباه کرده‌ای. و این یک وبلاگ دیگرست و یک نویسنده دیگر است. تا ذهنت بیاید از روی یک تصویر به تصویر دیگر سوئیچ کند مطلب مورد نظر به شین رفته – منظورم این است که به شهادت رفته، شهید شده- و دیگر هرگز بکر به آغوش تو برنخواهد گشت. – سلام خانم الیزه، این مطالب اخیرتان خیلی تکراری و کم‌فایده است به نظرم-

مثلن من امروز یک غزل تمیز و خوش‌بو در ریدرم خواندم و دیدم هیچ رقمه به آقای ازموسیس نمی خورد و دقت‌تر که کردم دیدم ای بابا این که فید وبلاگ آقای یک پنجره است.

 

February 5، 2008

آقای سیروس شاملو می فرمایند که

برخی از هنرمندان شبیه آثارشان می­زیند و برخی هم متصورند شهر هرت­تر از این حرفهاست و مریدان در آینده دهن طرف را سرویس خواهند نمود.

سلام آقای عابر پیاده

در خدمت و خیانت گوگل ریدر

یکی از ضایع‌ترین دست‌آوردهای فراگیر شدن اشتراکات گوگل ریدر، تمایل زیاد دوستان به حضور فیدشان در اشتراکات همدیگر است. بعد دوستان مشتاق می‌آیند یک مطالعه موردی مختصری می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که هر چه کوتاه‌تر بنویسند شِیر خورشان ملس‌تر می‌شود. هر چند این یکی شیریست کادم می خورد و آن یکی شٍیریست کادم می‌کند و منظور من هم دومی است، ولی با این حال بی مناسبت ندیدم که به همین مناسبت سلامی عرض کنم خدمت آقای ممه کیسر مبارز و برجسته که در آن سوی آبهای اقیانوس‌ها خوراک نرمش ذهن ما و دوستان‌مان را فراهم کرده- سلام آقای دکتر آذرسینا، نوش جان،‌ خوش گذش باباجان؟- . خلاصه در مورد دوستانی می‌گفتم که تصمیم می‌گیرند کوتاه بنویسند تا بیشتر خوانده شوند. بعد خوب این کوتاه نویسی خودش برای خودش مکتبی بوده از اول و آدابی داشته و همینجوری نیست که هر کسی پست یک خطی و نیم خطی نوشت با مزه از آب در بیاید که. نتیجه می‌شود اینکه ما می‌مانیم و انبوهی ادبیات غیر قابل اعتنای می‌نی‌مال و انبوه وبلاگ‌نویسانی که ایده‌های پست‌های طولانی‌شان در این میانه فنا می‌شود و هرگز نوشته نمی‌شود.

کلن البته قبول داریم که اشتراکات هر کسی – سلام خانم نازلی- عمیقن نشانه شخصیتش است.- سلام خانم آهو نمی شوی-