بیا کمی درباره این کارهای کارمندی حرف بزنیم و کمی دور هم بخندیم. یک لیبل جدید هم تعریف میکنم. اسمش را هم میگذارم همکارته؟ آخخی! –سلام مامان خانم فالشیست-
January 27، 2008
آفت ذهن همنشین بد است
بیا کمی درباره این کارهای کارمندی حرف بزنیم و کمی دور هم بخندیم. یک لیبل جدید هم تعریف میکنم. اسمش را هم میگذارم همکارته؟ آخخی! –سلام مامان خانم فالشیست-
برچسبها: همکاراتن؟ آخخی
January 25، 2008
لشکری می آید از مازندران –سلام آقای آهنگران-
امام رضا غریبه.
به من چه؟
به تو چه؟
امام رضا غریب اه.
به من چه؟
به تو چه؟
در هیاهوی تمام نشدنی " این رو از کجا یاد گرفتی؟" و " این رو کی می خونه؟"، من در دلم از آموختههای جدید این نوگل باغ اسلام و ایمان خوشحالم و به روح پر فتوح مربی مهد کودکاش درود میفرستم.
برچسبها: ملت کوروش والا
January 22، 2008
پیگ پنگ
اولی : کجا کار میکنی؟
دومی : پیش شوهرم.
اولی : نه. منظورم این نبود بابا.
دومی : آهان. از اون لحاظ؟ خیابون میر عماد.
پ.ن: طرفین مکالمه همکلاسی های کلاس زبان من هستند و واقعن, همان طور که هویداست, خانم دومی بسیار ژانر مخصوص و ردیفی میباشد. مکالمه ی فوق تا پاسی پس از این هم ادامه داشت و کماکان پرسنده نتوانست جهالت و بلاهت مخاطبش را چاره ای بیابد و پرسش ساده و سرراستش را پاسخی در خور دریابد.
برچسبها: ملت کورش والا
January 20، 2008
پای در کفش خانم سولماز 76، نامه به کارگردان
و اما غرض از مزاحمت. راستش یک فیلمی دیدم از آقای ریدلی اسکات که حس کردم راست کارتان است. اسمش یک سال خوب بود که البته چندان مهم نیست. شما که قرار نیست با همان اسم بازسازیاش کنید. آقای راسل کراو یک استاک بروکر موفق لندنی بود و کلی کارمند داشت و دایی پیر دایم الخمرش که معلم شطرنجش بود و معلم تیز بازیاش بود و معلم پدر سوختهگی اش بود و اول و آخر زن بازی را یادش داده بود, مرد و تاکستان پهناور و دم و دستگاه شرایاندازی و انبار پرشراباش را برای این آقای جوان لندنی دایی فراموش کردهی غرق روزمرگی و پول در آوردن باقی گذاشت. آقای کراو رفت فرانسه که تاکستان و خانه / قصر دایی را بفروشد و پول اش را بزند به بدن که زن های فرانسوی و شراب فرانسوی دست به دست هم دادند و کاری کردند که همه جذابیتهای دنیای ماشینی و پر زرق و برق لندن را وانهاد و ترجیح داد بقیه عمرش را در آغوش زنی که در نخستین برخورد شیفته باسنش شده بود بگذراند. این وسط یک دختر دایی حرامزاده هم داشت که اواسط قصه سر و کلهاش پیدا شد و –کار خدا را ببینید- اتفاقن او هم، علیرغم اینکه امریکایی بود و از لطافت فرانسوی بویی نیرده بود, باسن فخیمه و حقی داشت و آن را به دوست, شریک و همکار آقای کراو عرضه کرد و او هم پسندید و پاگیر شد. این ماجرای عرضه کردن البته آنطوری نبود که تو فکر میکنی. پشت خانم در اثر قرر گرفتن در معرض آفتاب سوخته بود و آقای مورد نظر، در حالی که توسط هاله ای غلیظ از شرم و شهوت احاطه شده بودٰ تکه های مکعب شکل یخ را پشت خانم دمر خوابیده می مالید و هر از گاهی که مکعب مزبور، از قضای روزگار، میسرید به سمت مواضع حساستر خانم مذکور، آن آقا را ترسی شفاف فرا میگرفت و این خودش تعلیق کارامدی بود که این آقا و خانم امشب همدیگر را می شنگفولند یا نه و نکته جالب اینکه آن آقا که شب اول استقرارش در سرزمین زن و شراب ، با چنین استقبال گرم و خدا پسندانه ای مواجه شده بود، کمی هم مست بود و همه اینها البته که از قضای روزگار خالی نیست.
این خانم ملیح و خوش دندان البته به ضرورت فیلم نامه و برای تزریق اندکی تعلیق, وارد پرده دوم شدند و همان دور و بر حاشیه داستان ماندند و پرده هایشالن پرده های ما درید و تعلیقی بر نیینگیختند که البته به خاطر خامدستی آقایان فیلمنامه نویس و کارگردان بوده. شما که باشید خیال ما بابت لنگ در هوا نماندن شخصیت های قصه راحت راحت است.
خلاصه که بجنبید تا آقای آقا قدرت الله صلح میرزایی دست به کار نشده و سوژه را روی هوا نزده, استارت پیش تولید را بزنید. گاس که اگر خوب بجنبید به جشنواره هم برسید. نرسیدید هم نرسیدید. بگویید آقای فرح بخش اکران نوروز را برایتان رزرو کند. آقای گلزار بشود راسل کرو. یادتان باشد که بگویید یک تست گریم با ته ریش آنچنانی هم بزند که اگر بشود چه شود. بقیه را هم بگردید از همین دور و برتان انتخاب کنید. مطمئن باشید اینقدر فیلم کم ساخته می شود که بازیگران مد نظرتان پیشنهادتان را رد نخواهند کرد. اسم فیلمتان را هم بگذارید راست دست یا عطر خوش زن یا توحید یا چشمها یا لب ها یا هر جای دیگر. خوبی راست دست این است که میتوانید به عنوان ادامه منطقی فیلم قبلیتان جایش بزنید و خوبی توحید این است که می توانید در جشنواره فیلمهای معناگرا هم شرکت کنید و خوبی لب ها یا بقیه جاها این است که ممکن است فرصت شرکت در جشنواره فیلم پزشکی را برایتان فراهم کند. بدهید یک پوستر سه کله هم برایتان بکشند و فرم شرکت در جشنواره را پر کنید و از حالا به تفریحی بیندیشید که با عایدات این فیلم خواهید کرد.
برچسبها: ببین
January 19، 2008
گاد بلس مستر فرانک اند مستر حسین توگدر
من هم البته مثل خانم آرزو خسروی فکر میکنم حرف صد تا یه غاز تا ابد است. به تو هم پیشنهاد میکنم از این یکی دو روز تعطیلی استفاده کن و برو یک گوشه خلوتی به اندازه صدها هزار سال عبادت فکر کن ببین طرف کجاها را دیده و چه عوالم متعالی را درنوردیده تا به جایی رسیده که گفته:
عشق همیشه در مراجعه است.
خیلی حرف است. خیلی.
دو
با همکارمان کوچه کناری شرکت را قدم میزدیم تا به ماشین برسیم و هرکدام برویم به راه خودمان. یلندگوهای بزرگ هیات عزاداری مستقر در پارکینگ پشت شرکت داشتند صدای سینهزنی پخش می کردند. نکته جالبش می دانی کجا بود؟ اینجا بود که شاعر شعری که آن بابا می خواند شخص شخیص ما بودیم.
باور نمی کنی؟ به تخم پدرم که باور نمیکنی.
ضمنن، از ارائه هر توضیح بیشتری چه در قالب دیدارهای حضوری و چه کامنتبازی و چه ایمیلبازی طبیعتن معذور خواهم بود.
سه
فیلنامه ای برای فیلم بعدی آقای قدرت الله صلح میرزایی:
روز / توجای /بالابر ساختمانی بلند مرتبه؛
مرد، با چشمهایی شهوتناک و نگاهی امین حیایی گونه و در حالی که دستها را به هم میمالد و نیشاش تا حوالی گوش باز است:
بوی کبابتان رسید.
چیز دگر نمی رسد؟
زن، با نگاهی تمنا آفرین و بنفش، چشم در چشم های حریص حریف نه چندان جنتلمناش می دوزد و ابرو بالا می اندازد :
بوی کباب ما خوری، میل کس دگر کنی؟
مرد، زبانش بند آمده. جسارتی پیدا کرده و نیم قدم جلوتر می آید. آب دهان می بلعد:
سوی دگر نمی شوم،
چیز تو چیز دیگریست.
در صورت توافق با برادران نظارت کیفی، مرد در این لحظه موضوع بحث،
یعنی چیز زن را، نگاهی خریدارانه و تحسین آمیز می اندازد.
زن، همین طور که در را باز نگاه داشته و بدون اینکه روی برگرداند:
های، عجب زبل شدی!
من من و من همی کنی.
مرد، حشری تر از آنکه بتواند تاب ادامه این لاس برانگیزاننده را در خود بیابد، تقریبن خودش را به پای زن می اندازد:
سوی دگر نمی شوم.
چیز تو چیز دیگریست.
پشت سر زن راه می افتد و چشم از حرکات منظم میانتنه اش بر نمیدارد. زن، همین طور که کلید می اندازد در آپارتمان را باز کند،زیر لب زمزمه می میکند:
خانه به خانه می رود بوی کباب ترک ما.
چهار
این آقای محمد قائد را
من
کلمه به کلمه
و
خط به خط
می
خوارم. سلام خانم نازلی، دختر آقای آیدین.
برچسبها: گل واژه های محبت
January 14، 2008
هی مرد گنده گریه نکن
آقای سمندریان انگار استاد است. انگار استاد آموزش بازیگری و شاید هم استاد کارگردانی نمایش و حتی شاید هر دو و یکی از غول ها و قله های تئاتر ایران است. این ها را من شنیدهام و توانایی تایید یا رد هیچ کدامشان را ندارم. من فقط میتوانم چیزی را که دیدهام تعریف کنم و دعوتات کنم کمی در مورد نمایشی که چند روز پیش دیدهام به حرفهایم گوش بدهی.
آقای سمندریان انگار حدود سی سال پیش نمایشی اجرا کردهاند از آقای دورنمات به نام ملاقات بانوی سال خورده. آقای دورنمات همان آقای خوش قصه است که قول را نوشته. قول هم همان قصه گرم و زنده ای است که احتمالن به کارگردانی هنرمند ورزشکار و مردمی –سلام آقای لاغر- آقای شان پن و با بازی آقای جک نیکلسون همیشه تنها –سلام آقای مارنا- دیده ایش و حدس می زنم خوشت هم آمدهباشد. آقای سمندریان –مثل هر غول و هر قله دیگری- چند سالی از صحنه دور بودند و حالا صحنه از بازگشت شکوهمند ایشان به خودش میبالد یا باید ببالد. احتمالن جمعی از بهترین بازیگران ایرانی با افتخار و شادی، با بازی در نمایش جدید استاد به دنبال تثبیت خودشان میگردند و احتمالن جوانان پرشماری حاضرند خیلی چیزها بدهند تا بر صحنه ای که ایشان می آفریند حاضر شوند. استاد پس از سالها با ملاقات با بانوی سال خورده، به صحنه بر می گردند. آماده باش.
بلیط تئاتر چند است؟ من حدود یک سال از آخرین تئاتری که دیده ام می گذرد و درست هم یادم نیست بلیط ماه در آب آقای محمد یعقوبی را چند خریدهبودم. ولی گمان نمی کنم بهایش بیشتر از نصف قیمت بلیط نمایش آقای سمندریان بوده باشد. هر بلیط ملاقات بانوی سال خورده هفت هزار تومان بود. به نظرم گران است. خیلی هم گران است. این قدر که حدس می زنم تعدادی از علاقه مندان نمایش و تعدادی از دوستداران غول ها و قله به همین دلیل از دیدنش بازمانده باشند. خواهش می کنم در مورد اینکه اگر کسی علاقه داشته باشد، حاضر است بیشتر از اینها ... حرف نزنید که احتمالن دعوای محکم و جدی بینمان در خواهد گرفت. گران گران است. تعارف و تعریف هم ندارد.
داستان آقای دورنمات, تا آنجا که من از روایت آقای سمندریان فهمیدم البته, یک چیزی بود در مایه های همان گناه جمعی و این صحبت ها. حالا که این خواهرمان خانم پارک وی می گویند که افرای آقای بیضایی هم اساسش بر قصه گناهی جمعی بنا شده و ایشان را و چند نفر دیگر را هی همه –سلام خانم پارکوی- یاد داگویل می انداخته, فکر میکنم نکند کسی, دستی از غیب, دانای کلی، دارد حواسمان را جمع گناه جمعی ای میکند که این روزگار را به سرمان آورده. راستش فکر می کنم شکل گرفتن این فرهنگ آریایی اسلامی - سلام آقای قائد- قشنگی که هر نفسی، دقیقن هر نفسی، فرو میرود و هیچ همه –سلام خانم پارکوی- بر هم نمی آید, احتمالن محصول گناههای جمعی پرشمار پی در پی نیاکان دیوثمان بوده. داستان آقای دورنمات و نمایشنامهشان خلاصه جذابی دارد. از آن طرحهایی که جلوی هر کسی بگذاری دلش را میبرد. ولی راستش سه ساعت زمان برای چنین نمایشی به نظرم زیادی زیاد است. من خودم از دقیقه بیستم به بعد نمایش را, فقط و فقط با این انگیزه نگاه کردم که ببینم آقای استاد, آقای غول, آقای قله چه تمهید تازهای برای اجرای صحنه کشتن یک نفر به دست یک قبیله اندیشیدهاند. بی خبر از اینکه آقای قله انگار اصلن به این چیزهای سبک نیندیشیده اند. بعد از بیش از دو ساعت انتظار, همان ماجرای قتل در قطار سریع السیر شرق. همان ماجرای هزاربار دیده شده و تکراری. دریغ از گرهی, دریغ از پیچی, دریغ از هیجانی.
اما بازیگرانی که بعضی به چهره و بعضی به نام و بعضی به هر دو آشنا بودند. راستش خانم گوهر خیر اندیش خوب بود. یعنی معمولی بود و به نظرم صدایش خیلی قوی بود و به همه می رسید. نخند. من فکر می کنم یکی از مهمترین نشانههای بازیگر خوب تئاتر همین است که صدایش و به وِیژه بازیای که با صدایش و با لحنش میکند به همه برسد. خانم مهتابنصیر پور در این مورد مثال زدنی است و خانم پانتهآ بهرام واقعن ستودنی. کوچکترین چرخش های لحن این دو نفر در دورترین صندلیها به گوش می رسد. خانم خیراندیش هم بالاخره بازیگر قدیمی نمایشاند و صدایشان میرسد و انصافن خوب هم میرسد. ما البته ردیف دوم نشسته بودیم. ولی معلوم بود که ته بالکن هم صدایشان را میشنوند و خوب هم میشنوند. ولی همه قوت بازیشان اینجا همین بود انگار. شاید هم به قول علما، نقش چندان جای کار نداشته. یک آقای طاس کپل هم بود که قبلن در تلویزیون دیده بودیمش. استاد بود و واقعن تکان دهنده بود و بازی بسیار خوب و تاثیر گذاری میکرد. از آنها که بدون بازی دزدی و بدون اینکه همبازی هایشان را از نگاه تماشاگر محروم کنند، وقتی حرف میزنند یا وقتی تصمیم میگیرند بازی کنند، همه چشمها را میگیرند و همیشه از دیدنشان کیف میکنی. یک آقای خوشتیپ هم بود که نقش اول بود و تماشاچیها برایش مردند و اسمش پیام دهکردی بود و شنیده بودم که بازیگر خوبی هم هست و هیچ از کارهاش،عصبانی شدنها و سیگار کشیدنها و دادزدنها و حسرت خوردنها و عاشقنماییهاشان خوشم نیامد. در واقع به نظرم زیادی نقش اول و خوشتیپ و گوگولی بود و اداهایش زیادی نقش اولی و منو نگا (به کسر نون و به معنی من رو نگاه کن) بود.
چند نفر از نقشهای فرعی هم به نظرم خیلی بامزه و بهجا بودند. مثل کوبی و روبی که به کیفر تهمتی سنگین، برای همه عمر کور و خواجه شده بودند و همه جمله هایشان را با هم میگفتند و بعضی از جملههایشان را هم دو بار میگفتند.
بعد از نمایش هم همه آمدند روی صحنه و مردم هم خیلی خوشحال و هنردوست بودند و خیلی دست زدند و برای آقای دهکردی خودشان را پاره کردند و آقای دهکردی هم برای کسانی که تشویقش میکردند با دست بوس های محکم فرستاد. آقای سمندریان هم به دعوت خانم خیراندیش آمد روی سن و چرخی زد و تشویقش کردند و رفت.
کلن به نظرم فعالیت فرهنگی گرانی بود و راضیکننده هم نبود.
پ.ن: آخخی! میخواستی بری ببینیش و حالا من ریدهام به نمایش با این تعریف کردنام؟ خوب اشکالی ندارد. در واقع با تقریب خوب و قابل قبولی میشود گفت هدفم اصلن همین بوده. تازه خوب بود میآمدم می گفتم خیلی توپ بود و خیلی حال داد و بعد خانم فالشیست فحشم میداد که من که تهران نیستم چه کنم و شما تبعیض قائل میشوی و الخ؟ ها؟ خوب بود؟
برچسبها: دیدن
January 11، 2008
هی مرد گنده! گریه نکن.
در طول روز، کار که میکنم، فاصله بین نامهها و نقشهها را با سر زدن به این وبلاگ و آن سایت و چک کردن ایمیل و نرم نرم خواندن آن مقاله مفصل ذخیره شده پر میکنم.
چند سالی هست که یادم نمی آید در خانه یا محل کار دست خالی مستراح رفته باشم. اساماس بازی، ساده ترین کاری است که در شرکت به کمکم می آید تا در آن دقایق کشدار و خوش آیند، بیکار یا کمکار نباشم. در موقعیتهای بهتر، از تکه کاغذ تا شده ای که به زور در جیب پیراهنم چپاندهام، کاغذی که میتواند متنی برای تقویت زبان انگلیسی باشد، یا مقالهای یا گزارشی برای افزایش یا بهبود دیدگاه، یا داستان کوتاهی که به همین منظور پشت یک برگه مستعمل اداری، چاپش کردهام. خانه هم که باشم، مجله ای، فیلمنامه ای، مقالهای،مجموعه شعری، روزنامهای و حتی کتاب معظمی، اگر گلویم را گرفته باشد و نتوانم حتی دقیقهای رهایش کنم، همیشه همراه لحظههای طولانی ریدنام است.
در راه که باشم، یا از گوشیهای دستگاه پخش صدای جیبی، یا از پخش صدای ماشین، موسیقی یا فایلهای صوتی تمرین زبان انگلیسی گوش می کنم. ترافیک که باشد، از آن ترافیکهای طولانی پشت گرههای انگار هرگز باز نشدنی، یا در ماشین که به انتظار طولانی کسی نشسته باشم، کتابی یا مجلهای میخوانم. اگر چیزی از این قبیل همراهم نباشد، یا سری به نزدیکترین روزنامهفروشی میزنم و یکی از آن مجلههای پرشماری که زمانی میخواندهام و حالا به سبب های مختلف، اختلاف سلیقه یا ابتذال سلیقه، ترکشان کردهام، مثلن هفت یا فیلم یا نسیم یا همشهری دیپلماتیک، میخرم و به نیش میکشم. اگر روزنامه فروشی نزدیک نباشد، یا سرما، از آن جنسی که این روزها احاطهمان کرده و مدام فرو میرود و بر نمی آید، خروج از ماشین گرم و نرم را عذابآور و نابخردانه کرده باشد، دستی به کیف دختر میبرم و به تجربه میدانم که دست خالی بر نخواهم گشت. مدیر مدرسه آقای آل احمد یا جای خالی سلوچ آقای دولت آبادی تا چند هفته پیش همیشه گوشه کیف سیاه و عجیب، جا خوش کرده بودند و روح را تازه میکردند. این روزها اما، به پیشنهاد دوستی خوش سلیقه و سر به راه، دختر کتاب شگفت انگیز و مهجور و انسانساز و دوران سازی را اینطرف و آنطرف می برد و میخواند که احتمالن اسمش را یادت هست. اگر تاریخ ادبیات دبیرستان را خوب خوانده باشی، گمان می کنم نویسنده و دلیل نوشتنش را هم بتوانی به یاد بیاوری. ولی بعید میدانم خوانده باشیاش. قابوسنامه، مجموعه ای در چهل و چند باب، شامل سفارش های قابوس پسر وشمگیر به پسرش محمد شاه –اسمش همین بود؟- بدون شک غافلگیرت میکند. اینقدر این آقای وشمگیر خوشمزه و به اندازه و خوشزبان است که نگو. در هر باب، آداب یک کاری را بیان میکند. در باب خوردن، در باب عاشقی، در باب خوابیدن، در باب شرابخواری والخ. اگر دستت رسید، همین باب شراب خوردناش را بخوان و کیف کن و برای یکی دو نفر تعریف کن که بخوانند و کیف کنند. یک جایی میگوید که شراب نخور چون گناه است و این دنیا و آن دنیا ناراحت میشوی و این حرفها. بعد میگوید خودم میدانم این گلواژه های محبت که میخوانم به گوش تو نمیرود، همانطوری که به گوش من هم نرفت و تا پنجاه سالگی نبید میخوردم مثل بنز، پس حالا که میخوری درست بخور و خرخوری نکن و خالی هم نخور و با شکم پر هم نخور و حتمن با مزههای شور بخور و حتمن سه روز در هفته بیشتر نخور. بعد هم یادت باشد پنجاه سالت که شد حتمن حتمن توبه کنی و دیگر گرد نبید خوری نگردی. حال نکردی خداییش؟
شب که به خانه میروم، اگر تلویزیون ببینم حتمن همراهش روزنامه یا مجله میخوانم و اگر فیلم ببینیم حتمن قبل از اینکه بخوابم کتابی یا مجله ای دست میگیرم. این هفته آخری هم، هر شب با حسرت ساخته نشدن لبه پرتگاه اقای بیضایی میخوابم که فیلمنامهاش داد میزند چه حالی میکردهایم با دیدنش و فکرمیکنم چههمه بی اقبالیم که ساخته نشد و چه همه محرومیم از سینما دیدن این سالها. دیدن قصههای جاندار و پیچدار و فضادار و گرم روی پرده های بزرگ سینما های گرم، آرزوی خیلی بلند پروازانه و دست نیافتنی شده و عین خیالمان هم نیست.
میدانی چرا اینرا برای تو تعریف میکنم؟ چند هفتهای است فکر میکنم از معدود پارههای زمانی که ذهن و بدنم، فقط و فقط به یک کار مشغولاند و انگار دارند نیمی از توانشان را هرز میدهند، وقتهایی است که به حمامام. چند باریهم کوشیده ام کتابی، صدایی، خیالی، چیزی فراهم کنم و از این عذاب راحت شوم. به ویژه که چند وقت است لیف هم میزنم و از شما چه پنهان خانم گلابتون که احساس تمیزی بیشتری هم میکنم و حتی فکر میکنم کمی سبک تر هم شدهام، ولی زمان استحمام طولانی تر شده و عذاب روح من بیشتر. چه کنم؟ ها؟ چه کنم؟
برچسبها: گل واژه های محبت
January 1، 2008
صحنه هایی از یک تعطیلی از دست رفته-- دو
از ایمیل دختر، دو روز بعد از ماجرا:
امروز یهو دستم خورد به جیبم.
دیدم یه چیزی توشه.
درآوردم.
دیدم کاندومه.
از ایمل من در جواب دختر:
من اون روز صبح یه دونه گذاشتم تو جیبم. بعد که خواستمش دیدم نیست. الان می فهمم که گذاشتمش تو جیب تو احتمالن.
از ایمیل من، سه روز بعد از ماجرا:
من هم امروز شلوارم رو عوض کردم. الان دستم خورد به جیبم از همونهایی که تو جیب تو بود اینجا هم بود.
از ایمیل دختر در جواب من:
شلوار کپل هم پشت در آویزون بود.
امیدوارم توجیب اون دیگه چیزی پیدا نشه!
پ.ن: کپل همخونه بد ذات و آزار دهنده و مزاحم دختر است که ندرتن خانه را ترک می کند.
برچسبها: گل واژه های محبت