July 19، 2008

Spotlight

یکی از پروژه‌های همیشه‌گی من دنبال‌کردن نوشته‌های بازی‌گران، کارگردانان، سیاسی‌ها و کلن همه مشهورها و معروف‌هایی‌ است که کار اصلی‌شان نوشتن نیست. شاید ناجوانمردانه باشد البته. همین که کسی را از روی کاری  قضاوت کنیم که کار اصلی‌اش نیست. که خروجی اصلی‌اش نیست و قرار نیست باشد. اما من این کار را می‌کنم و خوشم هم می‌اید از تکرارش و از بازگو کردن نتیجه‌اش برای جمع‌های مختلف. فکر می‌کنم همه‌ی اینها که شمردمشان، باید و باید که نوشتن بدانند. باید و باید که حرف زدن بدانند. باید و باید که درست و تمیز بنویسند و حرف بزنند. گیرم یکی کمتر و یکی بیشتر.

وبلاگ‌های این آدم‌ها را همیشه می‌خوانم و همیشه ازشان نقل‌قول می‌کنم در جمع‌های چند نفره و دونفره به عنوان خوش‌مزگی و مجلس‌گردانی مثلن. کلماتشان را کلمات‌چیدنشان را حفظ میشوم اینقدر که در خلوت‌ها بهشان می‌خندم. وبلاگ آقای ابطحی یکی از این سرچشمه‌های هرگز تمام‌نشدنی بلاهت پنهان است از نظر من. نوشته‌ها و مصاحبه‌های خانم نیکی کریمی هم همین‌طور. مجسمه‌ی سوءتفاهمات مکرر است این بشر اصلن انگار.

وقت‌هایی هست در زندگانی، مثل وقت‌هایی که کسی، هنرمندی، بازیگری، معروفی می‌میرد، که عرصه برای ذهن سخت‌گیر و مته به خشخاش‌گذار من فراخ می‌شود. روزنامه‌ها و سایت‌ها و همه‌جا ها پر می‌شود از یادداشت‌های احساس‌دار و معمولن‌ خنده‌دار. خوراک ما جور می‌شود. چشم آن مرحوم دور، خیلی می‌خندم.

این طرف و آن‌طرف این نوشته‌‌ها را که دیدم جا خوردم. نفهمیدم بچه‌ها دارند از کجا شر می‌کنند. توصیف عجیب و ریز و دقیقی می‌کرد که شبیه توصیف کردن کس دیگری نبود. وقتی فهمیدم این‌ها را خانم ترانه علیدوستی نوشته اول تعجب کردم و بعد خوش‌حال شدم. بخوانش ببین عالی نیست.