آدم است دیگر. گاهی چنان غرق میشود در نوشتههای آقای طبری و آقایان علما – سلام جعفرخان مدرس صادقی- که هیچ دلش نمی آید چیز دیگری بخواند. این همه آیتمهای جدید و نخوانده گودر را میبیند و هیچ دستش به کلیک کردن نمیرودشان. می ترسد چیزی بنویسد, چیزکی بنویسد و یکباره طعم خوشایند لحن آقای طبری از روحش پربکشد و برود و برنگردد.
آدم است دیگر. دل دارد. دلش از لابه لای قصههای آقای طبری, دلش از لابهلای قصههای تکراری آقای طبری, دلش از لابهلای قصههای تکراری و پر از تصویر آقای طبری، میپرد سمت آقای مهدی آذر یزدی. می رود سمت کله های گرد و ساده و بی روح و یک شکلی که روی جلدهای مختلف قصه های خوب برای بچه های خوب, بعد از ظهر مرطوب تابستان کشدار را به غروب خنک توپ بازی و گِل بازی و قایق بازی و ما ما مجسمانه بازی و استپهوایی حیاط وصل می کردند.
آدم است دیگر، شکماش که پرباشد، سرش که کمی گرم باشد، سیگار مطالعاتیاش را که گیراندهباشد و رفته باشد سراغ دنیای افسانههای آقای طبری، خیالاش هزارجا پرمیکشد. فکر میکند این حجم از تصویر، این حجم از اغراق، این حجم از افسانههای خیالپروازدهنده را آقای طبری و هزاران هزار مثل آقای طبری به جان باور داشتهاند. دلش به رحم می آید. به ذهن خیالباور آقای طبری غبطه میخورد. به ایمان شکلگرفته از این وهم لذتناک و خوشآیند، به این بلاهت آگاهانه حسودی میکند. از شما چه پنهان، گاهی گمان میبرد که همین شوق قصه شنیدن و قصه دیدن است، سرخوشی مرور کردن افسانههای رنگارنگ است که این همه مردم را، هنوز و از پس همهی ناملایمات ایمان سوز، هنوز و از پی این همه برهان، هنوز و از پی این همه عقل و تجربه مومن نگهداشته.
آدم است دیگر. یک وقت هم دیدی امشب رفت خانه و از روی کتاب آقای طبری یکی دو قصه بانمک انتخاب کرد و در وبلاگش نوشت که مثلن بفهمی آقای عمر پسر آقای خطاب چی شد که مسلمان شد. به شرطی که دوستاناش انگولکاش نکنند. زخماش نزنند، متلاطماش نکنند و رهایاش کنند تا به درد خودش آرام بگیرد و عادت کند.
|