July 5، 2008

گنج نوشدارو

ترافیک انگار همیشگی صدر فکرم را برد سمت تو. دقیق ترش شاید این باشد که قبل از اینکه از دیباجی بپیچم توی صدر و بخورم به ترافیک انگار همیشگی اش, برای چند دقیقه حواسم از تو پرت شد و بعدش دوباره آمد سر جایش. وگرنه این روزها و این هفته ها بزرگترین مشغولیت ذهنی من تو و سرنوشت تو و زندگی تو بوده. گفتگو ندارد که در همه اینها خودم را صاحب اثر می دیده ام و می بینم. انگار که هرچقدر هم که بروی و دور بشوی و دور باشیم و کهکشانهایمان متفاوت باشند و در هواهای مختلفی نفس بکشیم, قرار است چیزی, چیزکی مشترکمان بماند. کوتاهی فکر است شاید و جدایی هایی که هرچقدر هم که تکراری باشند تجربه نمی شوند.و هر بار اتفاق تازه ای اند که ناگهان می افتند انگار.

هنوز سر کامرانیه نرسیده بودم که ذهنم پر شد از تصویر تو. از هراس پنهان شده در پس ظاهر امیدوارت. از اندوه لحظه به لحظه عمیق شونده ات که با جدیتی وصف ناپذیر می کوشی پنهانش کنی پشت تصویر های پر نقش و خیال انگیز رفتن و به آرزویی دور و دیرینه رسیدن. می دانی؟ آرزوی نکوشیده شاید چندان خوشایند هم نباشد. حتی برندگان لاتاری را هم من نمی توانم با تو قیاس کنم. آنها کوشش می کنند. گیرم در حد پر کردن فرمی و فرستادن عکسی و شمردن لحظه هایی و سر به بالین سپردن به امید فرداهایی. قصه تو اما فرق می کند. نمی کند؟

دیشب داشتم فکر می کردم وبلاگ ها پر شده از نامه ها – هه. دیدی این دو سه تا وبلاگ دوست داشتنیم را چه همه زود و تند و سریع نمونه همه وبلاگها گرفتم و حکم کلی دادم؟- نامه های یک مخاطبه دلربا ترند از آنهایی که برای پرشمار مخاطب نوشته می شوند. واقعی ترند. عشق ترند. می دانی؟ درد دل ترند و من هم که می دانی می میرم برای درد دل. عمری وبلاگ نوشته اند که قلمشان و زبانشان بالغ شود و برسد و هدف پیدا کند و بتوانند یکی را خطاب کنند. نامه های این روزهای بچه ها تکامل یافته وبلاگهایشان است. دنیا را چه دیدی؟ شاید پا داد و کلن وبلاگ نویسی را جرم اعلام کردند و مجبورمان کردند بخزیم به این تونلهای زیرزمینی که حفر کرده ایم زیر وبلاگستانمان. به کانالها – ایمیل ها- یی که بی ربط ترین هایمان را به هم مرتبط می کند. می شود که یکی وبلاگ همه مان را بخواند و هیچ بو نبرد که زیر این شهر مجازی, چه    تی-آی ها داریم می پراکنیم و چه رفت و آمد  ابدی ای راه انداخته ایم و چه همه خل و خوشیم.

حالا منظورم از همه این حرفها این است که می خواهم برایت توضیح بدهم که چطور شد شب جمعه من آنجا نبودم. آنجایی که باید باشم نبودم. خوابیده بودم خانه و مبهوت اشک می ریختم و دلم آنجایی بود که جسمم نبود. طفلک فاطمه حالم را می دید و نمی فهمید. می فهمید و نمی فهمید و عذاب می کشید. زجر می کشید. حتی ساعت دوازده پیشنهاد کرد که برویم. من اما دلم به آمدن نبود. زخمی شده بودم و لجم گرفته بود. با تو و خودم و همه. بیخود بهانه می آوردم. حتمن فهمیده بودی و حتمن باور نکرده بودی.

خواستم برایت نامه بنویسم. گفتم اینجا بنویسم بهتر است. فوقش آدرس اینجا را می دهم بخوانی دیگر. هان؟ فرصت که داری؟