حتمن لحظه ی سختی بوده برایش. قبل ترها بحث می کردیم. قبلن ترتر ها من وسط بحث بغض هم می کردم شاید. این آخری ها داد می زدیم سر هم. طعنه می زدیم به هم. مسخره می کردیم و می کوشیدیم شنوندگان را بیشتر به همراهی خود بخوانیم تا به لبخندی یا اشاره ای یا آهی تاییدمان کنند. همراهمان باشند. بعد ضعیف شد. پای استدلالش لنگ شد. کتاب نمی خواند. کتاب خوب نمی خواند. آینده آزادی فرید زکریا را که دادم دستش اوائلش را خواند و بعد گفت که نمی کشم. گفت حرفش حساب است ولی ذهن من برای این حرف ها کند شده. کم کم دوز دایی جان ناپلئونی تحلیل هاش و باورهاش زیاد شد. همه چیز را زیر سر روباه پیر می دید. همه را آلت دست می دانست. بحث هایمان تبدیل شده بود به مراسم کوتاه مدتی که طی آن من بهش می خندیدم. به پدرم می خندیدم. پنهان کردنی نیست که بنیان فکر کردنم را از او گرفته ام. این همه سالهای جدایی هیچ نتوانسته تاثیرش را در استیل اندیشیدن پسر بزرگش کم رنگ کند. روش بحث کردنم بسیار شبیه اوست. با همه بدی ها و خوبی هاش.
یک لحظه اتفاق افتاد. از یک لحظه ی خاص به بعد هیچ وقت بحث نکردیم. هر چه گفتم درست است. خیلی سعی کرد تحریکم کند. عصبانیم کند. از کسانی بد گفت که می پنداشت دوستشان دارم. گمان می کرد قبولشان دارم. غافل بود از اینکه هیچ کدامشان را و هیچ کس را مدتیس دوست ندارم. دور بود و نمی دید چه حجم نفرت و کینه ای تمام ذهن و تنم را پر کرده است. اولیم مواجه اش با این واقعیت که باهاش بحث نمی کنم به نظرم دردناک و تاثیر گذار بود. این قدر که تا مدتی از گفتگو طفره می رفت. بعد تر اما هر چه کوشید من پا ندادم. شکست خورده بود. برای همیشه رفته بود روی طاقچه. فهمید که از این لحظه به بعد بازی نیست. حساب نیست. دلم برایش سوخت. دلم برای خودم سوخت.
|