May 26، 2008

چه بی‌تابانه می‌خارمت ای حال خوش‌ نویافته‏

این روزها که تازه هم‌خانه شده‌ایم، خوشم. عصرها انگار منبع تمام نشدنی انرژی به خانه می‌کشٍدم. روزم به سهولت گذشته به شب نمی‌نشیند و شب‌ام را ملتمسانه تا آخرین قطره‌های رمق ادامه می‌دهم. تمام تلاشم را می‌کنم که کم‌تر بخوابم. بیشتر بیدار باشم. بهتر بیدار باشم. انگار آرامشی را که دست نایافتنی می‌نمود پیدا کرده‌ام و می‌مکمش.

آگاه بودن به همیشه‌گی نبودن این روزهاست که کمکم می‌کند نترسم. هیجان‌زده نباشم و بگذارم خودش آرام‌آرام طی شود و در لذت بی‌بدیلش غرق‌ام کند. اگر خام‌دستانه گمان به ابدی بودنشان می‌بردم گند می‌زدم. مطمئن که گند می‌زدم.

هم‌خانه‌ شدن میدان دو‌نفره‌گی‌های تازه است. هرچه قبلن بیشتر دونفره‌گی کرده باشی، همخوابگی کرده باشی، هم‌سفری کرده باشی، هم‌خوانی کرده‌باشی، هم‌خنده و هم‌گریه و هم‌مست و هم‌خوان و هم‌قدم و هم‌حمام شده باشید، اینجا خیالت راحت‌تر است. مجال بیشتری به دونفره‌گی های جدید می‌رسد. هیجان‌زده نیستید. هول نیستید. وحشی‌بازی در نمی‌آورید. آرامش ارزانی‌تان می‌شود. سر فرصت هم را کشف می‌کنید. ذهن هم را و تن هم را و لحظه‌های بکر هم را بیشتر و بهتر می‌شناسید. آن‌وقت است که می‌توانی به تجربه بفهمی شیرعسل طالبی‌اش را با یک قاشق چا‌‌ي‌خوری دارچین دوست‌تر دارد یا بدون آن. دوست دارد وقتی سریال می‌بیند چای و شکلات بخورد یا آب هندوانه. لغزش انگشتانت کی گردن‌اش را اذیت می‌کند و کی غرق‌اش می‌کند در نشاط. کی دوست دارد مست به هم بپیچید و کی هشیارخوابی را می‌پسندد.