همدیگر را که نبینیم, خاطره هایمان مرداب میشوند و عین گنداب میشوند و بوی لجن می گیرند. هم نمیخورند و قاطی نمیشوند. لجنشان میرود مینشیند ته حوض. زلالشان پهن میشود روی لجن. تو خودت به یک همچین حوضی اعتماد میکنی؟ بعد, بعد صد سال ها هزار سال از خاک, همدیگر را که ببنیم هم هیچ همه دلمان ابنجوری قاطی نمی شود. روحمان هیچ اینجوری بر نمیخورد که زن من نفهمد تو برادرمی یا رفیقمی یا دوستمی یا همکلاسی یا شریک یا چی.
لعنت به این هزارتوی فاصله که با مصداق های روزافزونش روز به روز بیشتر به جانمان فرو می رود.
لعنت به فکر من که جمع نمی شود.
لعنت به تو که می روی و می مانم.
|