April 28، 2008

شکوفایی

رفته بودیم جلسه با کارفرما. خانم مدیر پروژه مشاور کارفرما, از این خانم‌های 48 ساله شیکان و تیشتان بالا و نوآور و شکوفا بود. تحصیل‌کرده‌ی نمی‌دانم کجا، با لهجه امریکایی غلیظ و کفش پاشنه‌بلند تق‌تقی.

سلام که کردیم به من خیره شد. گفت ببخشید شما رو قبلن جایی دیدم؟ چهره‌تون به نظرم خیلی آشناست. طبق عادت گفتم بنده بی‌تقصیرم. شوخی کارمندی بی نمکی بود. خودم حالم به هم خورد ولی افراد حاضر انگار یکی از هیجان‌انگیز ترین شوخی‌های عمرشان را شنیده‌باشند ریسه رفتند ار خنده. بعد هم رو به همکاران خودم خوش‌مزگی‌ام را این‌طوری تکمیل کردم که آقا بنده قویاً تکذیب می‌کنم. باز هم کلی حال کردند و خندیدند.

کلی که بحث و دعوا کردیم و خشتک یکدیگر را بر فراز بام‌های علم و ادب با اهتزاز در آوردیم و نهایتن مشغول نوشتن صورت‌جلسه شدیم، سرکار خانم مجددن لب به سخن گشودند که آقای فلانی، استیل بحث کردن و صحبت کردنتون رو که دیدم دیگه شک ندارم که قبلن همدیگر رو دیدیم. با لبخندی نه چندان مودبانه گفتم حالا در که بیارم بیشتر یادتون می آد.

 

سلام مامانش. دورت بگردم.

سلام آقای روزی روزگاری در امریکا. سلام خانم تیوزدی ولد که تا در نیاوردند نشناختید.