اولین عرق را که در خانه جدید خوردیم انگار از بکارت درش آورده باشیم, تازه احساس خانه بودن اش بهمان دست داد. گیرم هنوز جایی برای نشستن ندارد و هنوز صدایمان را بر خلاف میل مان اکو می کند. - در این اکو البته پندهایی برای مومنان است و زنهار میزند که این جهان کوه است و فعل ما ندا- سلام ای همه کتابهای تخمی دینی, سلام ای همه معلمهای دیوث معارف اسلامی-
... خلاصه بعد از یکی دو ساعت که عزم خانههای مجزای فعلیمان کردیم, سرمان کمی گرم بود و الان که فکرش را میکنم، میبینم که هیچ هم یادم نیست از کدام مسیر برگشتیم.- اصلن برگشتیم؟ ماندیم؟ اصلن تر رفته بودیم؟ هان؟- در مسیر طولانی و تنهای بازگشت, رادیو روشن بود و چیزهای غریب و عمیقن لذت بخشی پخش میکرد. اولیش انگار آقای نامجو بود و موسیقی مقامی خراسان. شعرهایش اما هجویههای ایرج میرزا بود که برای این وکیل و آن روزنامهنویس گفته بود و پردههایش پرده های حیا دریده بود. هی آقای نامجو می خواند و هی من حال می کردم و از تو پنهان یکی دو باری هم دستم رفت که به یکی دو تا از رفقا زنگ بزنم و خبرشان کنم که رادیو را روشن کنند که حواسم آمد سر جا و لبخندی روی لبم نشست. بعدش نوبت نمایش رادیویی شد. آقای احمد آقالو – که من فنای بازی های لحن و صدای اش هستم- و یک آقای دیگری که اسمش را اصلن یادم نمی آید داشتند نمایش آقای مولوی و آقای شمس تبریزی را بازی میکردند و چه جالب که نیم نگاهی هم به روابط آنچنانی این دو بزرگ ادب و عرفان پارسی داشتند. یکی از این طرف عشوههای آنچنانی میآمد و مثنوی تحویل میداد و آن یکی به غمزه غزل میخواند. تصویری هم که در ذهن من ایجاد شده بود تصویر آقای انتظامی و آقای فتحعلی اویسی بود در حیاط خانهی بانو، به همان مشمئزکنندگی و به همان وقاحت. بعدش هم که رسیدم خانه و کمی نود دیدم و خزیدم به رختخواب.
|