April 22، 2008

سلام آقای بال‌افشان

اولین عرق را که در خانه جدید خوردیم انگار از بکارت درش آورده باشیم, تازه احساس خانه بودن اش بهمان دست داد. گیرم هنوز جایی برای نشستن ندارد و هنوز صدای‌مان را بر خلاف میل مان اکو می کند. - در این اکو البته پندهایی برای مومنان است و زنهار می‌زند که این جهان کوه است و فعل ما ندا- سلام ای همه کتاب‌های تخمی دینی, سلام ای همه معلم‌های دیوث معارف اسلامی-

... خلاصه بعد از یکی دو ساعت که عزم خانه‌های مجزای فعلی‌مان کردیم, سرمان کمی گرم بود و الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که هیچ هم یادم نیست از کدام مسیر برگشتیم.- اصلن برگشتیم؟ ماندیم؟ اصلن تر رفته بودیم؟ هان؟- در مسیر طولانی و تنهای بازگشت, رادیو روشن بود و چیزهای غریب و عمیقن لذت بخشی پخش می‌کرد. اولیش انگار آقای نامجو بود و موسیقی مقامی خراسان. شعرهایش اما هجویه‌های ایرج میرزا بود که برای این وکیل و آن روزنامه‌نویس گفته بود و پرده‌هایش پرده های حیا دریده بود. هی آقای نامجو می خواند و هی من حال می کردم و از تو پنهان یکی دو باری هم دستم رفت که به یکی دو تا از رفقا زنگ بزنم و خبرشان کنم که رادیو را روشن کنند که حواسم آمد سر جا و لبخندی روی لبم نشست. بعدش نوبت نمایش رادیویی شد. آقای احمد آقالو – که من فنای بازی های لحن و صدای اش هستم- و یک آقای دیگری که اسمش را اصلن یادم نمی آید داشتند نمایش آقای مولوی و آقای شمس تبریزی را بازی می‌کردند و چه جالب که نیم نگاهی هم به روابط آن‌چنانی این دو بزرگ ادب و عرفان پارسی داشتند. یکی از این طرف عشوه‌های آنچنانی می‌آمد و مثنوی تحویل می‌داد و آن یکی به غمزه غزل می‌خواند. تصویری هم که در ذهن من ایجاد شده بود تصویر آقای انتظامی و آقای فتحعلی اویسی بود در حیاط خانه‌ی بانو، به همان مشمئزکنندگی و به همان وقاحت. بعدش هم که رسیدم خانه و کمی نود دیدم و خزیدم به رختخواب.