April 21، 2008

به کما می روی؟

بی‌هوش و رها که روی تخت بدقیافه‌ی بیمارستان دیدمت گلو‌درد گرفتم. در برابر شوک حسی همیشه همین‌جوری می‌شوم. یک چیزی توی گلویم قلنبه می‌شود و گیر می‌کند و دردم می‌گیرد. تماشای صورت باد‌کرده‌ و چشم‌های سفید‌ات از من بر نمی‌آمد. زن‌ات دست‌ات را گرفته‌بود و ول نمی‌کرد. طفلک یک لحظه هم که خواست بیرون برود دست‌ات را رها نکرد. گذاشت‌اش توی دست من و سفارش کرد که محکم نگهش دارم. انگار که این اتصال همان تنها رشته‌ی نازک باقی‌مانده زندگی‌ات باشد. یک بار که چشمهای بی‌حالت را –انگار که با آخرین رمق‌هایت- در چشم‌خانه چرخاندی، مادر و زن‌ات این‌قدر قربان صدقه‌ات رفتند که دلم نیامد فکر کنم چه امید باطلی دارند به از بستر برخاستن این جنازه‌ی یک‌صد کیلوگرمی. سرم را انداختم پایین و از اتاق دویدم بیرون و ترکیدم.

 یراستی شنیدم از دیشب رفتی توی کما. یادت باشد بعدن برایمان تعریف کنی که چه‌جوری بود و چه‌خبر بود و چه‌کار کردی و چه کرمی‌ریختی و چه آتشی به پا کردی. خوب؟

پ.ن: برای عنوان مطلب باید به آقای ها کردن سلام کنم که داستان به فرنگ می روی؟ را نوشته بود سال‌ها پیش.