راست میگویی میرزا. از تعداد چهخبرها و بدتر از آن دیگه چه خبرها در واحد زمان، درجه وحشتناک بودن مکالمه مشخص میشود. اینطوری میشود که به خودت میآیی و میفهمی مکالمهتان بو میدهد. لابهلای این سیمها و سیملسها، حرفها تهنشین نمیشوند. قوام پیدا نمیکنند. جا نمیافتند. گل نمیاندازند.
دیدهای؟ میروی خانه دوستی و یعد از هشت ساعت که برگشتی، در جواب چی میگفتین اینهمه وقت، صادقانه و واقعگرایانه میگویی هیچچی. این هیچچی، خوب طبیعتن درست نیست. شب تا صبح هزارها کلمه پرتاب شده توی هوا و جذب گوش و پوستتان شده، اما خوب، شاید هیچ جوابی راستتر از همین هیچچی نباشد.
برای ملاقات با دوست، برای دیدار با معشوق، نمیشود اجندا نوشت. نمیشود دستور جلسه تعیین کرد. هزار بار هم که زنهار بزنی به خودت و به خودش که این دفعه که با هم نشستیم، این و آن و آن یکی موضوع را صحبت کنیم و تصمیم بگیریم، باز چشمتان که به چشم هم میافتد، انگار نه انگار، هیچ نه حوصلهای و هیچ نه انگیزهای برای رفتن سر وقت آن همه موضوع باز مانده، در اهمیت، شانه به شانه تصمیمای برای آینده یک زندگی بزنند حتی اگر. فرصت دیدن هم و بلعیدن حضور هم را وا نمیگذاریم به تعیین تکلیف این موضوع و آن مساله، حتی اگر موضوع ادامه زندگی باشد و مساله مهمترینِ ممکن.
فقط در مورد معشوق حرف نمیزنم ها که برگردی بگویی ماجرا فلان است و بهمان است و عطشات که بخوابد مجال همه حرفها را پیدا می کنی، در مورد رفیق هم حرف میزنم. رفیق که دیگر همیشه پابرجا نیست آقای نامجو؟ هست؟
به ترتیب از چپ به راست سلام آقایان و خانم ها میرزا، مکین، دختر، هرمس مارانا، مهندس خسته، شاملو، براهنی، نامجو، رئیسمان که هی چپ و راست، بی توجه به آهنگ نه چندان مودبانه و قرینه لفظی نهچندان میمون، اجندا اجندا میکند.
|