صبحانه که میخورم، یا چشمم به مردم ایران، سلام است یا دارم روزنامه صبح دیروز را که به خاطر بازگشت دیر هنگام دیشب به خانه، ندیده ام ورق میزنم. بیکار نیستم و تقریبن هیچ وقت صبحانه خوردن تنها کاری نیست که در لحظه مشغولم میکند. هیچکدام اینها که نباشد، چند جملهای حرف میزنم، با هرکسی که نزدیک باشد.
در طول روز، کار که میکنم، فاصله بین نامهها و نقشهها را با سر زدن به این وبلاگ و آن سایت و چک کردن ایمیل و نرم نرم خواندن آن مقاله مفصل ذخیره شده پر میکنم.
چند سالی هست که یادم نمی آید در خانه یا محل کار دست خالی مستراح رفته باشم. اساماس بازی، ساده ترین کاری است که در شرکت به کمکم می آید تا در آن دقایق کشدار و خوش آیند، بیکار یا کمکار نباشم. در موقعیتهای بهتر، از تکه کاغذ تا شده ای که به زور در جیب پیراهنم چپاندهام، کاغذی که میتواند متنی برای تقویت زبان انگلیسی باشد، یا مقالهای یا گزارشی برای افزایش یا بهبود دیدگاه، یا داستان کوتاهی که به همین منظور پشت یک برگه مستعمل اداری، چاپش کردهام. خانه هم که باشم، مجله ای، فیلمنامه ای، مقالهای،مجموعه شعری، روزنامهای و حتی کتاب معظمی، اگر گلویم را گرفته باشد و نتوانم حتی دقیقهای رهایش کنم، همیشه همراه لحظههای طولانی ریدنام است.
در راه که باشم، یا از گوشیهای دستگاه پخش صدای جیبی، یا از پخش صدای ماشین، موسیقی یا فایلهای صوتی تمرین زبان انگلیسی گوش می کنم. ترافیک که باشد، از آن ترافیکهای طولانی پشت گرههای انگار هرگز باز نشدنی، یا در ماشین که به انتظار طولانی کسی نشسته باشم، کتابی یا مجلهای میخوانم. اگر چیزی از این قبیل همراهم نباشد، یا سری به نزدیکترین روزنامهفروشی میزنم و یکی از آن مجلههای پرشماری که زمانی میخواندهام و حالا به سبب های مختلف، اختلاف سلیقه یا ابتذال سلیقه، ترکشان کردهام، مثلن هفت یا فیلم یا نسیم یا همشهری دیپلماتیک، میخرم و به نیش میکشم. اگر روزنامه فروشی نزدیک نباشد، یا سرما، از آن جنسی که این روزها احاطهمان کرده و مدام فرو میرود و بر نمی آید، خروج از ماشین گرم و نرم را عذابآور و نابخردانه کرده باشد، دستی به کیف دختر میبرم و به تجربه میدانم که دست خالی بر نخواهم گشت. مدیر مدرسه آقای آل احمد یا جای خالی سلوچ آقای دولت آبادی تا چند هفته پیش همیشه گوشه کیف سیاه و عجیب، جا خوش کرده بودند و روح را تازه میکردند. این روزها اما، به پیشنهاد دوستی خوش سلیقه و سر به راه، دختر کتاب شگفت انگیز و مهجور و انسانساز و دوران سازی را اینطرف و آنطرف می برد و میخواند که احتمالن اسمش را یادت هست. اگر تاریخ ادبیات دبیرستان را خوب خوانده باشی، گمان می کنم نویسنده و دلیل نوشتنش را هم بتوانی به یاد بیاوری. ولی بعید میدانم خوانده باشیاش. قابوسنامه، مجموعه ای در چهل و چند باب، شامل سفارش های قابوس پسر وشمگیر به پسرش محمد شاه –اسمش همین بود؟- بدون شک غافلگیرت میکند. اینقدر این آقای وشمگیر خوشمزه و به اندازه و خوشزبان است که نگو. در هر باب، آداب یک کاری را بیان میکند. در باب خوردن، در باب عاشقی، در باب خوابیدن، در باب شرابخواری والخ. اگر دستت رسید، همین باب شراب خوردناش را بخوان و کیف کن و برای یکی دو نفر تعریف کن که بخوانند و کیف کنند. یک جایی میگوید که شراب نخور چون گناه است و این دنیا و آن دنیا ناراحت میشوی و این حرفها. بعد میگوید خودم میدانم این گلواژه های محبت که میخوانم به گوش تو نمیرود، همانطوری که به گوش من هم نرفت و تا پنجاه سالگی نبید میخوردم مثل بنز، پس حالا که میخوری درست بخور و خرخوری نکن و خالی هم نخور و با شکم پر هم نخور و حتمن با مزههای شور بخور و حتمن سه روز در هفته بیشتر نخور. بعد هم یادت باشد پنجاه سالت که شد حتمن حتمن توبه کنی و دیگر گرد نبید خوری نگردی. حال نکردی خداییش؟
شب که به خانه میروم، اگر تلویزیون ببینم حتمن همراهش روزنامه یا مجله میخوانم و اگر فیلم ببینیم حتمن قبل از اینکه بخوابم کتابی یا مجله ای دست میگیرم. این هفته آخری هم، هر شب با حسرت ساخته نشدن لبه پرتگاه اقای بیضایی میخوابم که فیلمنامهاش داد میزند چه حالی میکردهایم با دیدنش و فکرمیکنم چههمه بی اقبالیم که ساخته نشد و چه همه محرومیم از سینما دیدن این سالها. دیدن قصههای جاندار و پیچدار و فضادار و گرم روی پرده های بزرگ سینما های گرم، آرزوی خیلی بلند پروازانه و دست نیافتنی شده و عین خیالمان هم نیست.
میدانی چرا اینرا برای تو تعریف میکنم؟ چند هفتهای است فکر میکنم از معدود پارههای زمانی که ذهن و بدنم، فقط و فقط به یک کار مشغولاند و انگار دارند نیمی از توانشان را هرز میدهند، وقتهایی است که به حمامام. چند باریهم کوشیده ام کتابی، صدایی، خیالی، چیزی فراهم کنم و از این عذاب راحت شوم. به ویژه که چند وقت است لیف هم میزنم و از شما چه پنهان خانم گلابتون که احساس تمیزی بیشتری هم میکنم و حتی فکر میکنم کمی سبک تر هم شدهام، ولی زمان استحمام طولانی تر شده و عذاب روح من بیشتر. چه کنم؟ ها؟ چه کنم؟
در طول روز، کار که میکنم، فاصله بین نامهها و نقشهها را با سر زدن به این وبلاگ و آن سایت و چک کردن ایمیل و نرم نرم خواندن آن مقاله مفصل ذخیره شده پر میکنم.
چند سالی هست که یادم نمی آید در خانه یا محل کار دست خالی مستراح رفته باشم. اساماس بازی، ساده ترین کاری است که در شرکت به کمکم می آید تا در آن دقایق کشدار و خوش آیند، بیکار یا کمکار نباشم. در موقعیتهای بهتر، از تکه کاغذ تا شده ای که به زور در جیب پیراهنم چپاندهام، کاغذی که میتواند متنی برای تقویت زبان انگلیسی باشد، یا مقالهای یا گزارشی برای افزایش یا بهبود دیدگاه، یا داستان کوتاهی که به همین منظور پشت یک برگه مستعمل اداری، چاپش کردهام. خانه هم که باشم، مجله ای، فیلمنامه ای، مقالهای،مجموعه شعری، روزنامهای و حتی کتاب معظمی، اگر گلویم را گرفته باشد و نتوانم حتی دقیقهای رهایش کنم، همیشه همراه لحظههای طولانی ریدنام است.
در راه که باشم، یا از گوشیهای دستگاه پخش صدای جیبی، یا از پخش صدای ماشین، موسیقی یا فایلهای صوتی تمرین زبان انگلیسی گوش می کنم. ترافیک که باشد، از آن ترافیکهای طولانی پشت گرههای انگار هرگز باز نشدنی، یا در ماشین که به انتظار طولانی کسی نشسته باشم، کتابی یا مجلهای میخوانم. اگر چیزی از این قبیل همراهم نباشد، یا سری به نزدیکترین روزنامهفروشی میزنم و یکی از آن مجلههای پرشماری که زمانی میخواندهام و حالا به سبب های مختلف، اختلاف سلیقه یا ابتذال سلیقه، ترکشان کردهام، مثلن هفت یا فیلم یا نسیم یا همشهری دیپلماتیک، میخرم و به نیش میکشم. اگر روزنامه فروشی نزدیک نباشد، یا سرما، از آن جنسی که این روزها احاطهمان کرده و مدام فرو میرود و بر نمی آید، خروج از ماشین گرم و نرم را عذابآور و نابخردانه کرده باشد، دستی به کیف دختر میبرم و به تجربه میدانم که دست خالی بر نخواهم گشت. مدیر مدرسه آقای آل احمد یا جای خالی سلوچ آقای دولت آبادی تا چند هفته پیش همیشه گوشه کیف سیاه و عجیب، جا خوش کرده بودند و روح را تازه میکردند. این روزها اما، به پیشنهاد دوستی خوش سلیقه و سر به راه، دختر کتاب شگفت انگیز و مهجور و انسانساز و دوران سازی را اینطرف و آنطرف می برد و میخواند که احتمالن اسمش را یادت هست. اگر تاریخ ادبیات دبیرستان را خوب خوانده باشی، گمان می کنم نویسنده و دلیل نوشتنش را هم بتوانی به یاد بیاوری. ولی بعید میدانم خوانده باشیاش. قابوسنامه، مجموعه ای در چهل و چند باب، شامل سفارش های قابوس پسر وشمگیر به پسرش محمد شاه –اسمش همین بود؟- بدون شک غافلگیرت میکند. اینقدر این آقای وشمگیر خوشمزه و به اندازه و خوشزبان است که نگو. در هر باب، آداب یک کاری را بیان میکند. در باب خوردن، در باب عاشقی، در باب خوابیدن، در باب شرابخواری والخ. اگر دستت رسید، همین باب شراب خوردناش را بخوان و کیف کن و برای یکی دو نفر تعریف کن که بخوانند و کیف کنند. یک جایی میگوید که شراب نخور چون گناه است و این دنیا و آن دنیا ناراحت میشوی و این حرفها. بعد میگوید خودم میدانم این گلواژه های محبت که میخوانم به گوش تو نمیرود، همانطوری که به گوش من هم نرفت و تا پنجاه سالگی نبید میخوردم مثل بنز، پس حالا که میخوری درست بخور و خرخوری نکن و خالی هم نخور و با شکم پر هم نخور و حتمن با مزههای شور بخور و حتمن سه روز در هفته بیشتر نخور. بعد هم یادت باشد پنجاه سالت که شد حتمن حتمن توبه کنی و دیگر گرد نبید خوری نگردی. حال نکردی خداییش؟
شب که به خانه میروم، اگر تلویزیون ببینم حتمن همراهش روزنامه یا مجله میخوانم و اگر فیلم ببینیم حتمن قبل از اینکه بخوابم کتابی یا مجله ای دست میگیرم. این هفته آخری هم، هر شب با حسرت ساخته نشدن لبه پرتگاه اقای بیضایی میخوابم که فیلمنامهاش داد میزند چه حالی میکردهایم با دیدنش و فکرمیکنم چههمه بی اقبالیم که ساخته نشد و چه همه محرومیم از سینما دیدن این سالها. دیدن قصههای جاندار و پیچدار و فضادار و گرم روی پرده های بزرگ سینما های گرم، آرزوی خیلی بلند پروازانه و دست نیافتنی شده و عین خیالمان هم نیست.
میدانی چرا اینرا برای تو تعریف میکنم؟ چند هفتهای است فکر میکنم از معدود پارههای زمانی که ذهن و بدنم، فقط و فقط به یک کار مشغولاند و انگار دارند نیمی از توانشان را هرز میدهند، وقتهایی است که به حمامام. چند باریهم کوشیده ام کتابی، صدایی، خیالی، چیزی فراهم کنم و از این عذاب راحت شوم. به ویژه که چند وقت است لیف هم میزنم و از شما چه پنهان خانم گلابتون که احساس تمیزی بیشتری هم میکنم و حتی فکر میکنم کمی سبک تر هم شدهام، ولی زمان استحمام طولانی تر شده و عذاب روح من بیشتر. چه کنم؟ ها؟ چه کنم؟
|