December 29، 2007

شعله با شوقم شراری بیش نیست

کام‌یابی همیشه پشت در به انتظار نشسته و سماق می‌مکد. کافی است حواس‌ات را کمی جمع کنی.
تقویم را نگاه کن. تعطیلی های متوالی را رصد کن. عرق نابی فراهم کن. خانه‌ای خالی بیاب. دوستان‌ات را خبر کن. کتاب مناسبی بردار. چندین فیلم دیده و ندیده و چند ساعت موسیقی سرخوشانه آماده کن. مزه بخر. باک ماشین را پر کن. برای صبح جمعه میز شش نفره آنتراکت را رزرو کن. برنامه‌تان را طوری بچین که به مقدار لازم ساعت های یک‌نفره و دو‌نفره و سه‌نفره و چند‌نفره داشته باشد. مناسب ترین زمان‌بندی از نظر من باید ساعت‌های یک نفره کم ولی دقیقی داشته باشد. من اگر ساعت های تنهایی-لازم ام به تاخیر بیفتد، ممکن است گند بزنم به همه خوش‌گذشتن های قبل و بعد. گفتن ندارد که ساعتهای دو‌نفره بدنه اصلی برنامه رو تشکیل خواهند داد. بهترین و فارغ‌ترین و خوش‌نور‌ترین و خوش‌حال‌‌ترین زمان‌ها، باید به این گونه‌ی انسان ساز اختصاص پیدا کنند. البته باید کاملن مراقب باشید که ناخواسته انسانی نسازید که موجب پشیمانی است. ساعت‌های سه نفره باید با سلیقه و هوشمندی، بین ساعت‌های دونفره پخش شوند. نه آنقدر زیاد که "پس ما کی به هم برسیم؟" و نه اینقدر کم که "ما دیگه شورش در آوردیم واقعن!". نفر سوم هم معمولن منحصر به فرد است. چند نفر هستند که حضورشان ارزش به هم خوردن خلوت دونفره‌ را داشته باشد؟

برای وقتهایی هم که احساس کمبود سوشیالایزینگ کردی، از قبل چند نفری را استند بای داشته باش. تلفنت را بردار و دعوتشان کن. شک نکن دوستانت به دعوت تو به چشم ریسمان نجات از جمع های ملال آور خانوادگی و رختخواب‌های چسب‌ناک و خسته کننده نگاه خواهند کرد و تا وقتی بخواهی، کنارت خواهند ماند.

پ.ن 1: اگر مثل ما دوست داری ساعتهایی را که سرت گرم است فیلم ببینی، از زیرزمین آقای کوستوریتسا غافل نشو. تمام فیلم به می و موسیقی می گذرد. (می و موسیقی کلمات من نیست. کلمات خانم گلابتون/فالشیست است)

پ.ن 2: هر چند وقت یک بار، روزی روزگاری در امریکای آقای لئونه را نگاه کنید. تاریخ امریکا و مفهوم سینما را با هم مرور کنید و از این همه حس و این همه قصه و این همه چهره و این همه اتمسفر و این همه موسیقی و این همه موسیقی و این همه موسیقی، دچار ارگاسم مکرر شوید.

پ.ن 3: هرگز و هرگز از کتابهای آقای دو باتن, همان دو تایی که قبلن در مورد ترجمه اش حرف زده ایم غافل نشو. قبلن هم گفته ام. قدت را بلند می کند, چشم را سو می بخشد, پوست را شفاف و ذهن را جوان و قوه باه را زیاد می کند. ,

December 26، 2007

ایام خوش خرید عروسی را چگونه می گذرانید و چرا؟

عزیزان من، برادران، خواهران

من در میان شما باشم یا نباشم (منظورم از میان، آن مفهوم والای معنوی است نه این مفهوم مبتذلی که در ذهن شما آمد البته) پیتزای مخصوص سرآشپز پاشا را نخورید. خوراک زبانش را با آن گوشت زبان مانده و اسفنجی شده و آن بشقاب خلوت و بی حاشیه و آن سس نامتناسب و پر از مایونز نخورید، جوجه چینی اش را با آن مزه و بوی آزار دهنده روغن مانده و چند بار مصرف شده نخورید و از ساندویچ استیک کم مایه اش بر حذر باشید.

در عوض اما اگر گذارتان به ایتالیا ایتالیا افتاد، هر کدام از پیتزاهای مستطیل و نازک و خوش پنیر و خوش برشته اش را که خواستید بخورید. سالاد کرفسش را بخورید. سوپ جو اش را بخورید. و اگر هم گذارتان نیفتاد بکوشید گذارتان را بیندازید. چه تصویر با مزه ای. خیل مردم همیشه در صحنه را می بینم که گذارشان را به دست گرفته اند و می کوشند بیندازندش حوالی برج آفتاب. عجب زبان شیرین و شکری داریم به قول مرحوم جمالزاده.

و اما اگر دلتان طعم کباب ترکی تهرانی خواست، اول از دلتان به خاطر چنین خواسته بر حق و آبرومندانه و دشمن شکنانه ای تشکر کنید. بعد هم یادتان باشد از ضلع جنوب شرقی میدان فردوسی غافل نشوید. فقط اگر تماشای دست های کثیف و بدون دستکش گارسون و نشستن روی صندلی های ناراحت و در معرض تماشای دلار فروشان و دلار خران بودن و دیدن مردان اورکت پوشی که باقیمانده سس ها و گوجه ها و گوشت ها را با پشت دست از پشت لبشان پاک می کنند و دماغشان را با همان دستمالهای سس آلودی می گیرند که اشک چشم ناشی از تلفیق پیاز خام و دود سیاه را پاک کرده و با هر لقمه، موفشان را به ضرص قاطع تا منتهای اله مجاری مغز بالا می کشند آزارتان می دهد و دیدن زنان بچه بغلی که تکه های پیتزا را به زور در دهان بچه دماغو و نق نقویشان می تپانند اشتهایتان را کور می کند، لطف کنید ساندویچ پر ملاط پیچیده شده در زرورقتان را در ماشین بخورید.

پ.ن: کباب ترکی ایرانی محصول همنشینی دلنشین ذائقه ایرانی و آشپزی ترکی است گمانم. کسانی که تجربه قدم زدن در خیابانهای استانبول را دارند، بارها تذکر داده اند که این چیزی که اینجا می خورید کباب ترکی نیست. همان طوری که ایتالیا رفته ها می گویند پیتزایی که می خورید پیتزا نیست و مسافران چین، غذای چینی ای را که می خوریم، فرسنگ ها دور تر از مزه های سنتی چینی ارزیابی می کنند. ما البته همین احمد بی و اطرافیان تازه افتتاح شده اش را چشیده ایم و از شما چه پنهان به نظرمان زیادی تنک و بی مزه و خشک بود و بیش از پیش به مزه کم نظیر همان رفیق میدان فردوسی مومنمان کرد.

December 24، 2007

تکرار نمی شود همه چیز

به جز آن استغفرالله ربی و اتوب الیه ها و دل به روضه اش قیامت بود و قلم در قلمدانش جا گرفت و اصغر ما از همه قاتل تر است و کمبود محبت آقای قاضی و چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی و دو تا حفره خالی روی صورت دایی و فرانسه یعنی زنی به نام فیلیسیا و این سینه های من است مندو و شبانه در جلوی سپاه بتازید، با اسب و ردای سپید و همه فصل آخر و گفتگوهای بنفش و سوزنی ایستگاه مترو پاریس و همه مرغ باغ ملکوتم خواندن های ماندنی و یکی دو تا طعم فراموش نشدنی دیگر، کوبنده ترین و دوران سازترین جمله چاه بابل، تا جایی که یادم می آید این بود:
برادران و خواهران ایمانی! سنگ رسید.

December 23، 2007

دستمان آزاد باشد بهتر است

عزیزم، این چه استیلیه؟
استیل تمکین.

December 19، 2007

بیا درباره مزه اش حرف بزنیم

دو تا غذا خوری هست به نام قبیله. غذاخوری اسم قشنگی نیست البته. ولی جایی که هم ساندویچ دارد و هم پیتزا و هم منوی کافی شاپ را چه جوری صدا کنم؟ یکی از این قبیله ها رو به روی پارک ملت است و آن یکی کمی بالا تر از پل توانیر و هر دو ضلع شرقی خیابان ولی عصر. ما هر دو تا را بیش از دو بار امتحان کرده ایم. راستش تنها پیشنهادی که می توانم بکنم این است که همیشه و در همه حال از قبیله نزدیک توانیر بر حذر باشی.
محیط چندان جذابی ندارد. میزها در هم چپیده اند. قهوه هایش هیچ وابستگی به اسمشان ندارند. یعنی ممکن است چیزی را به عنوان اسپرسو جلویت بگذارد که تا حالا فکر می کردی قهوه ترک است. برای گرفتن قاشق یا شکر یا شیر یا هر چیز دیگری که لازم است روی میز یا کنار سرویس قهوه باشد، ممکن است ناچار شوی چند بار گارسون نه چندان تمیز و مرتب را صدا کنی. صورت حسابت را هم باید مثل چلو کبابی های بازار، دم رفتن، پای دخل پرداخت کنی. آقای پشت دخل هم همیشه خودش را نوکر و غلامت می خواند و اصرار می کند که مهمانش باشی. یک نواری هم بود که چند سال پیش مد شده بود به نام مجموعه آهنگهای سرخ پوستی، صبح اسمش یادم بود و الان یادم نیست، هر وقت می روی همان را پخش می کنند و باید همان را بشنوی. فضای داخلی، با اینکه انگار زحمت زیادی برایش کشیده اند و سعی شده که مثل چادر رئیس قبیله باشد، به دل من ننشست. به دلم تو هم نمی نشیند گمانم.
می خواهی کمی در مورد غذاها صحبت کنیم؟ راستش قبلن روی هر میز چهار سس مختلف بود. سس هایی خیلی خیلی رقیق با مزه های مختلف. ظرف هاش البته تا جایی که یادم هست مشکل طراحی داشت. یعنی نمی شد بدون اینکه به دیواره خارجی ظرف مالیده شود، کمی سس روی پیتزایت بریزی. حتمن کثافت کاری مبسوطی راه می افتاد و هر وقت هم دستت را به سمت یکی از سس ها می بردی کثیف و نوچ و چرب می شد. ولی حداقل این خوبی را داشت که هر تکه از پیتزا را با یکی از انواع سس می خوردی و لذت چشیدن مزه های متنوع را با کمی اغماض جانشین چشیدن مزه خوب می کردی. حالا ولی اصلن خبری از سس های مختلف نیست. تویی و پیتزای نامرغوب و اگر خیلی عزت داشته باشی، یک سس دان پلاستیکی سفید و یک سس دان پلاستیکی قرمز که اطراف بدنه هر جفتشان، به باریکه های خشک شده سس مزین است. تازه مشاهده شده که ممکن است برای در اختیار گرفتن این سس ها و نمک پاش و فلفل پاش، درست مثل ماجرایی که برای شکر پاش گفتم، مجبور بشوی گارسون نه چندان تمیز و نه چندان مودب را چند بار صدا کنی. هیچ بعید نیست که هر وقت کارت با سس یا شکر یا نمک یا فلفل تمام شد، یکی از هماتن گارسون ها بیاید و بی هیچ سخنی مهمان موقتی میزت را بردارد و ببرد. تمام شدن کار را هم خود گارسون حس می کند و بر اساسش تصمیم می گیرد. تازه کاش شیء مذکور را مثل آدم از روی میزت بر می داشت. برش نمی دارد که. تا لبه میز می کشدش و بعد که از میز جدا شد می بردش به سمت مقصد. در طول مسیر بین دو میز هم احتمالن چند باری می زندش به خودش.
مزه پیتزا اینجا معمولی و شاید هم کمی پایین تر از معمولی است. ولی ذات بی مانند پیتزا، آنچنان خودش را به سلیقه غذایی من تحمیل کرده و آنچنان به این مزه ممزوج و اغوا کننده عشق می ورزم، که یادم نیست هرگز تکه ای پیتزا را نخورده رها کرده باشم و از مزه پیتزایی بدم آمده باشد. (البته هفته پیش رفتیم یک جایی به نام کلبه یا خانه کوچک یا یک همچین چیزی. در خیابان سیندخت. پیتزای کلفت و سنگین و عمله وارشان، آنچنان مزه آشغالی داشت که انگار لجن، که انگار زباله. آنجا برای اولین بار دو تکه پیتزا در ظرف گذاشتیم، به نشانه اعتراض و بقیه را خوردیم به نشانه گرسنگی و بلاهت.) به هرحال قبیله توانیر پیتزای خوشمزه ای ندارد. لازانیای فوق العاده چرب و عمیقن بی مزه ای دارد، سالادش را در ظرف های ملامین سرو می کند، چاقو و چنگال یک بار مصرف جلویت می گذارد. و سیب زمینی اش را در روغنی چند ین بار مصرف شده و مانده سرخ می کند و کلن به لعنت خدا نمی ارزد.
قبیله پارک ملت اما ماجرای متفاوتی دارد. اینجا مدیری دارد جنتلمن. آداب دان. خوش پوش، فرانسوی مسلک، - حتی دیده ام که که با تسلط خوبی به زبان فرانسه مکالمه هم می کند- و کم مو. پیتزاهایی دارد حصیری و مربع شکل با رنگ و بویی هوش ربا. پنیر پیتزایش همیشه به رنگ طلایی در آمده و چشمت را گرسنه و گرسنه تر می کند. پیتزا را اینجا در بشقاب های مربع شکل خوش فرمی سرو می کنند و یکی از دلربا ترین وجوه ماجرا، تقسیم پیتزا به مربع های کوچک به جای آن مثلث های نه چندان خوش فرم قدیمی است که خوردنت را قشنگ تر، طولانی تر، و سالم تر می کند. محتویات پیتزای این قبیله را می توانی به سلیقه خودت سفارش بدهی – مثل هر جای سر و صاحب دار دیگری و نه مثل آن خراب شده توانیر- و اگر سلیقه پیتزایی من را می پسندی، بدان و آگاه باش که قبیله پارک ملت تجربه کم نظیری است. فقط حواست باشد که پیتزایی که انتخاب می کنی از هرگونه گوشت قرمز مبرا باشد. در غیر این صورت من مسئول بوی ناپسند و مزه ناخوشی که می چشی نخواهم بود.
ساندویچ هایش را اما نمی توانم پیشنهاد کنم. واقعش این است که این روزها ساندویچ های هیچ جایی را نمی توانم پیشنهاد کنم. انگار سلیقه سانویچ خوری مردم به شدت تنزل کرده و همه ساندویچ فروشی ها، آشغال پز و آشغال فروش شده اند. راستی تو سانویچ فروشی معقول و مرغوبی می شناسی به من معرفی کنی؟
ساندویچ های قبیله هم خوشمزه نیستند. کاملن معمولی و کم ملاط و بد پختند. ولی این بزرگترین اشکال قبیله نیست. احتمالن اگر بار اول باشد که می روی قبیله، از دیدن هیات و رفتار گارسون ها شگفت زده خواهی شد. چند بار دیده ام که پسرهای نامرتب و نه چندان تمیز، سر بطری نوشابه یا آبجو را به سر انگشت مهرشان نوازش کرده اند، یا به کف دست آشکارا کثیفشان مالیده اند. راستش هیچ وقت نتوانسته ام تفاوت های چشم آزار ظاهر مدیر رستوران و کارمندهایش را هضم کنم.
خوشمزه ترین پیتزای سبزجات زندگی ام را همین جا خورده ام. البته بعد از اینکه از آقای مدیر جنتلمن خواستم پیتزای سبزیجاتی برایمان بپزد که از لوث بادمجان پاک باشد.
پ.ن: منظورم از ساندویچ، بیشتر چیزی است که در نان باگت یا هر نان رول شکلی عرضه می شود. و الا جان خودم برای ساندویچ های بی نهایت پدرخوانده در می روید، در رفتنی.

December 16، 2007

مناجات نامه

پروردگارا!
مستی ملایم و خوش‌حال و ناخوانده‌ی حاصل از شراب نطلبیده، در شبی از شب‌های معمولی وسط هفته که ساعت نه شب، خسته و خرد و خراب از کار ملال آور به خانه برگشته ایم، پاداش کدام عبادت فراموش شده قدیم است ؟
جسارتن مطمئن‌اید اشتباه محاسباتی رخ نداده و در اثر بازی‌گوشی یکی از فرشته‌گان مقرب، تیر غیبی، گلدان هاویه‌ای، گرز آهنینی یا تخم مرغ پخته ای، به اشتباه حواله یکی از اولیاء پرهیزکارتان نشده؟
به هر حال ما ممنونیم.
از صبح که آمده ایم سر کار، نه که هنوز کمی شنگولیم، هی می خواهیم همکارانمان ببوسیم و لپشان را به نشانه مهر و صفا بکشیم.
خدا امروزمان را به خیر کند.

December 12، 2007

آیین دوم؛ استحمام

اگر در خانه تنها باشم، لباسها را در می آورم. کمی با شورت می گردم. سری به یخچال می زنم. آبی می خورم. بین آهنگهایم می گردم. می گردم و یک آهنگی پیدا می کنم که هم نوایی کنم. ترجیحن یک آهنگی که بشود داد مختصری هم خرجش کرد. سوت می زنم و می خوانم.. فایلهایم را مرور می کنم. عکس می بینم. چیزکی می خوانم و نرم نرم خودم به حمام می رسانم. برای ساده شدن مسئله فرض می کنم تازه حاجتم رو قضا کردم و در بدو ورود به حمام نیازی به این کار نمی بینم. با طمانینه خاصی برهنه می شوم. برهنه که در واقع نه. لخت می شوم. - فرقش را که می دانی؟ اگر نمی دانی مواظب چشمت باش (خانم مکین سلام. امیدوارم به این یکی نخندیده باشید وخانواد هایی را نگران نکرده باشید)- میان تنه ام را بر انداز و احتمالن تحسین می کنم. اول آب گرم و بعد آب سرد را باز می کنم. دمای آب را کمی گرم تر از اندازه ای که می پسندم تنظیم می کنم. می خواهم حمام کمی هوا بگیرد و بتوانم دقایقی در بخار خود ساخته بلولم. کم کم می خزم زیر دوش. خیس که شدم یادم می افتد یکی از لوازم را نیاورده ام. تقریبن هر وقت مقدمات حمام رفتنم طولانی باشد، این اتفاق ناگزیر است. ژل اصلاح، تیغ صورت، تیغ زیر بغل، صابون و حتی حوله ممکن است فراموش شدگانی باشند که باعث شوند حمام بخار را ترک کنم.
چاره ای نیست. آرام در را باز می کنم. بعد از حصول اطمینان از تداوم خالی بودن خانه، دل به دریا می زنم. جریان هوا، هر چقدر هم که گرم باشد، آب روی تنم را تبخیر می کند و سرما را تا زیر پوستم هل می دهد. زیر زیر که نه البته. جنس این سرما، سرمای نفوذ کننده نیست. سرمای سطحی است. ممکن است کم یا زیاد باشد ولی محل اثرش فقط روی پوست است. دور نشویم. از تصور آسیبی که چکه چکه های آب به پارکت اتاق می زنند، کمی وجدان درد می گیرم. جامانده ام را پیدا می کنم و به حمام بر می گردم. آخرین قدمهایم را از شوق گرمای عمیقی که در انتظارم است، کمی سریع تر بر می دارم. تقریبن می دوم. دویدن باعث می شود هوا تنم را بیشتر و تند تر لمس کند و بیشتر سردم بشود. عهد می کنم این بار اگر اسپری اضطراری ام را هم جا گذاشته باشم، حمام گرم و پر از بخار را ترک کنم. ترجیح می دهم از کمبود اکسیژن بمیرم ولی اینطور نلرزم. می پرم زیر دوش آب گرم. گرم تر از حدی که دوست دارم. می خواهم دوش آب را بغل کنم و سفت فشارش بدهم. می فهمی که؟ منظورم دقیقن دوش اب است. یعنی آبی که از آن سوراخهای ریز و درشت دوش شده و پایین می ریزد. می خواهم بغلش کنم و کیف کنم. طبیعتن نمی شود. کم کم گرم می شوم. از دوش فاصله می گیرم و شیر آب را می بندم و شامپو را بر می دارم. دیده ام بعضی ها شامپو را مستقیمن روی سرشان می ریزند. من نمی توانم. حتمن اول می ریزمش کف دستم. یکی دو ثانیه نگاهش می کنم. بعد می زنمش به فرق سرم. خیلی اگر می خواهی دنبال ریشه اش بگردی بگذار کارت را راحت کنم. بله. دقیقن در یکی از ترس های کودکی ام ریشه دارد. نمی دانم کجا خوانده یا دیده ام که یکی قوطی شامپو را دمر کرد و یک سوسک قهوه ای شاخدار پردار دیوث افتاد روی سرش. دوست دارم حتمن شامپو را قبل ز اینکه به سرم برسد ببینم.
حالا که کار به اینجا کشید، بگذار یک اعتراف دیگر هم بکنم. این یکی شاید غریب تر باشد. راستش من از وان بدم می آید. یعنی چندشم می شود از اینکه پایم را بگذارم توی آبی که یک جا جمع شده و دمایش با دمای بدن من فرق می کند. شاید هم موضوع ربطی به دما نداشته باشد. احساس می کنم این آب از آبی که دارد روی بدنم سر می خورد خیس تر است. استخر هم که می روم. دوست ندارم پایم را بزنم توی حوض کلر. البته از ترس اینکه مبادا یک نفر ببیند و دعوا یا مسخره ام کند، معولن چشمها را می بندم و خیلی سریع، یک پایم را می زنم توی آب. طوری که قدم بعدی باعث شود پای تکیه گاه قدم اول، جایی امن، بعد از حوضچه سرد و سفید فرود بیاید. بعد هم در اسرع وقت می پرم توی آب و کف پا را با بقیه نقاط بدن هم دما می کنم. هر چند بعضی وقتها این حس متفاوت بودن دمای کف پا یا کثیف بودنش یا فرق داشتنش با بقیه جاها، تا چندین و چند دقیقه بعد از واقعه و بعد از چند سری عرض استخر را رفتن و برگشتن هم رهایم نمی کند. ناچار می نشینم کنار آب. انگشتهای دستم را می فرستم لا به لای انگشتهای پا. مطمئن می شوم که آب استخر، و نه آب سرد و سفید حوضچه منفور، به همه جا رسیده و دیگر اثری از آثار تجربه خیس و آزاردهنده روی پوستم باقی نمانده و با خیال راحت به آب بازی ادامه می دهم.
بچه که بودم مراسم حمام کردن همراه با دراز کشیدن در وان و خیس خوردن و همه مخلفات این چنینی بود. بعد کم کم وان به حاشیه رفت. بعد تر اصلن حماممان وان نداشت. یک زیر دوشی کوچک داشت. مشکل من هم خودش را با شرایط جدید وفق داد. دلم نمی خواست بروم توش. بدم می آمد. چندشم می شد.می دانی؟ همه زمانی که زیر دوش هستم، می روم روی لبه زیر دوشی می ایستم. با دمپایی. چندشم می شود پای لختم را به فایبر گلاس خیس بزنم. چند باری هم با دمپایی صاف، از لبه لیز زیردوشی سر خورده ام و نزدیک بوده جانم را یا حداقل یکی دو تا استخوانم را بر سر این فوبیای آزار دهنده از دست بدهم. ولی عبرت آموز نبوده. نمی توانم.
سرم را که با شامپو کمی نوازش کردم - دختر گفته موهایم را چنگ نزنم تا این مقادیر اندک باقیمانده را به دست خودم نکنده باشم- با آب می شورمش. کوچکترین اثر کف و شامپو را از سر و بدنم پاک می کنم و موهایم را لمس می کنم ببینم تمیز شده یا نه. اگر رضایت بخش نبود دوباره می شورم و اگر بود، شروع می کنم به بر انداز کردن اندامم در آینه. سرم را نگاه می کنم. حجم موهای از دست داده را به یاد می آورم و بر اندک مقدار باقیمانده با احساسی از غبن و حسرت و اندوه نگاه می دوزم. دقیقه ای نمی گذرد که یادم می آید چه بسیار کچل هایی که مو کاشته اند و خوش تیپ و جذاب شده اند و چه بسیار کچل هایی که مونکاشته اند و فقط و فقط به خاطر اینکه تناسب اندامشان را حفظ کرده اند، جذاب و خوش تیپ مانده اند. اقای برلوسکونی را به یاد می آورم و آقای شیراک را به یاد می آورم و ناخودآگاه یاد پنج به اضافه یک می افتم و کم کم حواسم پرت می شود و یادم می رود که داشتم غصه می خوردم. بعد به خودم تذکر می دهم که برای جلوگیری از فاجعه تبدیل شدن به کچل خپل، باید با تمام توان از افزایش حجم شکمم جلوگیری کنم.
موهای سینه ام را نگاه می کنم. کمی فکر می کنم و بعد کمی نوازششان می کنم. تمام رخ و نیم رخ فیگور می گیرم. حجم شکمم را می بینم و می کوشم با تصاویر قبلی مقایسه اش کنم. شانه ها و کتف را، تا جاییکه زاویه دید و موقعیت آینه اجازه می دهند، نگاه می کنم ببینم موی تازه ای پشت کتفم در نیامده باشد. اگر بود می کَنمش. گوش و صورتم را با صابون می شورم. چند بار می شورم تا مطمئن شوم نواحی حساس مثل داخل و پشت گوش پشت پره های دماغ و گوشه داخلی کاسه استخوانی چشم، تا حد قابل قبولی تمیز شده ا ند. درکم هم از تمیز بودن، فقط و فقط چرب نبودن است. صورتم را کمی نوازش می کنم و برنامه کاری روز جاری و روزهای بعد را مرور می کنم ببینم گریزی از اصلاح صورت هست یا نه. اگر ناچار شدم کف یا ژل مزبور را بر می دارم. سمت راست صورتم را از بالای گوش تا نزدیک چانه کف مال می کنم. تیغ را بر می دارم. عرض خط ریش را به مقدار لازم می رسانم. عمود بر راستای بینی، تیغ را از کنار خط ریش روی لپم می کشم. بعد در جهت موازی بینی، از زیر گلو شروع می کنم بالا آمدن. مسیر بعدی از زیر خط ریش شروع می شود و به سمت پایین تا استخوان فک پایین ادامه پیدا می کند. آخرین مسیر عمود بر مسیر بینی است. از پایین خط ریش تا آستانه چانه. بعد تیغ را تمیز می کنم. بعد صورتم را می شورم و دوباره کف یا ژل ریش را می مالم به طرف چپ صورتم و این بار. تمام مراحل قبلی را برای این طرف هم تکرار می کنم. این بار کم حوصله ترم. برای همین هم هست که معمولن سمت چپ صورتم زبر تر است. بعد هم ترتیب چانه و زیر چانه را می دهم. همیشه در آخرین مرحله نوبت سبیل می شود. منطقه ای کوچک، نه چندان خوش دست و کاملن در دید که نواحی صعب الوصولی هم دارد. کارم که تمام شد صورتم را با آب سرد می شورم و خلاص.
بعد با صابون و بدون لیف، گردن، سینه، شکم، پهلو و نافم را کف مال و بعد هم کمی نوازش می کنم. بعد می روم بالای زیر دوشی. دوست دارم آبی که از دوش سرازیر شده و کف های چرک آلود را به سمت چاهک می برد ببینم. می خواهم ببینم در اثر کوشش چند دقیقه ای که کرده ام چقدر چرکولک را روانه فاضلاب کرده ام. به اندازه کافی که زیر دوش ماندم و آب را با دوش تلفنی- اسمش همین است دیگر؟- به اقصی نقاط بدن رساندم می روم سراغ میان تنه و پایین تنه. باز هم با صابون و بدون استفاده از لیف کف را روی پوستم پخش می کنم. دستم را کفی می کنم و لا به لای انگشت ها و پشت گودی زانو و روی قمبلی زانو و قوزک پا و مواضع استراتژیک وجودی را محظوظ می کنم. دوباره می روم سراغ دوش تلفنی و کمی آب بازی می کنم. این بار شیر آب گرم را تا جاییکه تحمل سرمای آب در توانم باشد می بندم. سعی می کنم سردترین آب ممکن را به پوستم برسانم. خوشم می آید. خیال می کنم الان چه شاداب و سر حال شده ام. آب را با دوش تلفنی و در سردترین دما و با بیشترین فشار ممکن به تنم می زنم. کیف می کنم. شیر ها ی آب را می بندم. حوله پالتویی ام را می پوشم. کمرم را می بندم. خودم را می چلانم و می زنم بیرون. مختصری افتر شیو به صورتم می مالم و از عطر خوشش کیف می کنم. افتر شیو باقیمانده کف دستم را با حوله پاک می کنم. می روم سر یخچال. چیزکی می خورم. وقتی می گویم چیزکی می خورم، چیزکی می تواند هر خوردنی باشد که در طیف بین هویج تا نسکافه جا بگیرد. بعد می روم پشت کامپیوتر. کمی عکس می بینم. اگر سکانس دل انگیزی همان لحظه – یا چند دقیقه پیش- به ذهنم سیخ زده باشد، می گردم و اکرانش می کنم و حالش را می برم. بعد نرم نرم و سر فرصت و با حوصله شروع می کنم به لباس پوشیدن. قبل از اینکه مجبور به پوشیدن شوم یا از لخت بودن سیر شوم، سراغ لباس ها نمی روم البته. قبلن ها که جوانتر بودم و در خانه دانشجویی، خودم را خشک نمی کردم. شلوارکی می پوشیدم و می آمدم می نشستم پشت میز فکسنی وسط حال، روی صندلی های فایبر گلاس سرد – اِ! باز هم فایبر گلاس!- و در حالت قطره چکان، سیگار سلطانی و نابی می کشیدم. هاو تایم فلایز! دوز ور دِ دیز!
اینطوری استحمام می کنیم خلاصه.
پ.ن 1: یک بار آقای رضا قاسمی جایی در باره عادت های شخصی ما در حمام نوشته بود. کجا بود؟ همنوایی؟ چاه بابل؟ روزنوشت ها ؟ هان؟ کجا بود؟
پ.ن 2: ببینم کسی آشنایی چیزی ندارد این فوبیا ها را به نام خودم جایی ثبت کند؟
پ.ن 3: ناگفته پیدا نیست که بعضی از آیین ها نگفتنی اند؟ جدن متوجه نشدید که شرم شرقیمان اجازه نداد در مورد بعضی از مسائل، که همیشه گی هم نیستند البته، کمی قلم فرسایی کنیم؟
پ.ن 4: راستی من آسم ندارم. ماجرای اسپری فقط برای این بود که کمی تعلیق چاشنی ماجرا کنم.
پ.ن 5: گریز من از لیف داستان چندان پیچیده ای ندارد. برای مدتی طولانی احساس بدی نسبت به لیف داشتم. چند وقتی است که دختر روی مخم کار کرده و امروز و فرداست که دوباره لیف به ملزومات حمامم اضافه شود.
پ. 6: معمولن اولین نوازش بعد از همه این مراحل، نشان می دهد که اصلاح ناقص بوده. نواحی پر درد سر مثل گوشه بالای لبها معمولن احتیاج به اصلاحی دوباره دارند.

December 10، 2007

چرا این‌همه فرق می‌کند تاریکی با تاریکی؟

مدت‌ها بود –خود خواسته- از لذت فیلم دیدن روی پرده محروم بودم. دلیلش را حتمن می دانی. آخرین تجربه‌ها این‌قدر ناامید کننده بودند که قانعم کنند برای مدتی طولانی قید سینما را بزنم. آخرین بار هم جشنواره پارسال یکی دو تا فیلم دیدم که اتفاقن جایزه ها را هم درو کردند و یک چیزی بودند در مایه های فضاحت محض. در حد نازل‌ترین سریال‌های تلویزیونی.
دیشب بعد از حدود ده ماه دوباره خام شدم. خام خام که نه البته. قبلن یکی دو نفر هشدا‌رهای لازم را داده بودند. ولی راستش وسوسه شدم. بعد از شب یلدا، فیلم‌های آقای پوراحمد را ندیدم. آگاهانه از تخریب خاطره فیلم گرم و لذت‌بخشی که قبلن دیده بودم پرهیز می‌کردم. کاش این یکی را هم ندیده بودم. سطحی و خام و بی‌مزه. سرشار از میان‌مایه‌گی. درست متوجه نمی‌شوم. من بزرگ شدم یا آقای پوراحمد کوچک شده؟ چرا اینقدر همه اداها مسخره و بی مزه اند؟ چرا اینقدر این همه زخم و حسرت و درد، هیچ حسی بر نمی‌انگیزند؟ چرا کسی که آن حجم غیر قابل تصور از تغزل را، که دست هر کس دیگری اگر می دادی دودمان فیلم را باهاش به باد می‌داد، آنقدر استادانه در تن فیلم‌اش دمیده بود، که رمانتیسم ستیز ترین بینندگان‌اش هم، از آن‌همه دوستت دارم و دورت می گردم دل‌زده نشوند -متوجهی که؟ دارم در مورد شب یلدا حرف می زنم- اینجا این‌همه موقعیت را به باد فنا می‌دهد بی آن‌که هیچ حسی؟ بی آنکه هیچ دردی؟
آقای پوراحمد! چرا این‌همه شعار بابا جان؟
پ.ن : عنوان پست را که داری؟ آغاز یکی از آن پاراگراف های تکرار‌نشدنی آقای رضا قاسمی است. اینجا البته منظورم تاریکی خانه آقای حامد مهندس پرواز است – فامیلی ‌اش چی بود؟- و تاریکی طولانی و یخ اتوبوس شب، نه تاریکی ته گور با تاریکی زهدان.
پ.ن 2: فامیلی‌اش احمد زاده بود. حامد احمد زاده. ممنون خانم سحر.


December 7، 2007

قدم از طریق وفا مکش

مدرس را که به سمت جنوب بیایی و مقصدت چهار راه جهان کودک باشد، دو انتخاب متفاوت داری. یکی اینکه بپیچی سمت ظفر و دو تا چراغ قرمز را تحمل کنی و جردن را به سمت جنوب بیایی به سمت چهار راه، یکی هم اینکه از مدرس بپیچی به حقانی غرب، بعد از حقانی بپیچی به مدرس شمال. بعد از مدرس شمال بپیچی به حقانی شرق و بروی به سمت چهار راه جهان کودک. انتخاب هر کدام از این راه ها، و به ویژه دلیل این انتخاب، تا حدود زیادی تصویرت را در ذهن من شکل می دهد.
من همیشه راه دوم را انتخاب می کنم. گمان نکن دو تا چراغ قرمز و چند دقیقه معطلی بیشتر تشویقم می کند. راستش ماجرا کمی سوسولی تر از این حرفهاست.
ببین. خروجی حقانی تجسم چیزی است به نام دشت بهار یا بهار دشت یا یک ترکیبی از بهار و دشت. الان که من این ها را گفتم چه تصویری در ذهنت آمد؟ زمینی صاف، پوشیده از چمن. کمی پستی و بلندی نرم هم دارد البته. از اینها که با منحنی های خیلی ملایم کشیده می شوند و کمک می کنند وقتهایی که هوا تمیز است، مثل امروز که باران سلطانی باریده بود و آسمان با کیفیت دی وی دی در محضرمان خودنمایی می کرد، وقتی در سربالایی ملایمش می رانی، کنتراست کهن سبز چمن و آبی آسمان را ببینی و کیف کنی. طولانی هم هست. شاید کمی طولانی تر از انتظاری که از یک خروجی داری. شعاع انحنایش هم از حد معمول خروجی ها کمتر است. به هر حال ولی دشت بهار خجسته و دلگشایی است.
خروجی که تمام می شود، چند متری باید در حقانی به سمت غرب بروی تا به خروجی مدرس شمال سرازیر شوی. دقیقن سرازیر می شوی ها. این خروجی را قبلن ها میرزا توصیف کرده بود. کمی جلوه اساطیری و سیر در تاریخ دارد. اسمش را این روزها می شود گذاشت باغ پاییز یا پاییز باغ یا هر ترکیبی که به کمک این دو تا ساخته شود. الان که من اینها را گفتم، چه تصویری در ذهنت جان گرفت؟ درخت های کم برگ، با رنگهایی که انگار همه طیف زرد تا قرمز را پوشش داده اند، تمام تصویر پس زمینه دیوارهای بلند سنگی و پر نقش و نگار این خروجی را ساخته اند.
شما را نمی دانم، من ترجیح می دهم روزم با عبور از چنین گذرگاههایی شروع کنم و دلم را خوش کنم که با این همه رنگ، دنیا به کام است.



December 2، 2007

از اندوه گریزی نیست

زخم می زنم. با حرف زدنم به روح مخاطبم ناخن می کشم. به روح دختر ناخن می کشم. به روح مادرم ناخن می کشم. له اش می کنم. ضعفها و ناراحتی ها و اشتباههایش را به یادش می آورم و به رخش می کشم. حرفهایش را چماق می کنم بر سرش. مقاومت می کند و از چنگم می گریزد. دور و بر روحش ناخن می کشم. اول آرام آرام. مقاومتش کمی سست می شود. تحریک که شد کم کم سرعتم را زیاد می کنم. بیشتر که تحریک شد، با سرعتی دیوانه وار به ویران کردنش می کوشم. دیگر هیچ گاردی ندارد. اختیار روحش دست من است. مغرورم. از اینکه می بینم اختیار روح یک نفر دست من است کیف می کنم. آزار می دهم. زخم می زنم. فشار می دهم. ناخن می کشم. به لحظه اوج غم می رسانمش. می شکند. فرو می ریزد و اشکش سرازیر می شود. پیروز شده ام. وقتش رسیده که کنار بروم و از تماشای قربانی در هم شکسته ام کیف کنم. مثل شکنجه گری که تاب دیدن زخمهای زندانی اش را ندارد، می شکنم. حجم غیر قابل تحملی از اندوه به جانم نفوذ می کند. دوست دارم اینقدر گریه کنم تا بمیرم. اینقدر گریه می کنم که بمیرم.