November 27، 2007

گريز از اندوه

1- فرمان يكم؛ مستان را دست گير.


2- خوشم مي آد از اين قابليت سازگاري ملت شهيد پرور. رفته بوديم رستوران گيكي پارك پرنس كه غذاي گيلكي بخوريم و غم از دل ببريم. بعدن كه خاطره اش ته نشين شد برايت تعريف مي كنم كه چه جوري بود و چه مزه اي بود و چه رنگي بود و چقدري پياده شديم. حالا ولي منظورم چيز ديگريست. اين كافي شاپ دونات را كه ديده اي؟ دقيقن رو به روي گيلكي است. يا شايد هم اين يكي دقيقن رو به روي آن است. به هر حال از در گيلكي كه بيرون آمديم، ساعت 8 شب بود و سوز سردي مي آمد و دختر داشت از فرصت استفاده مي كرد و به بهانه سرما،‌ خودش را مي چسباند ما. گاس كه دلش مي خواست همان لحظه خودش را بيندازد توي امن ترين جاي دنيا كه همانا آغوش پر از مهر ما باشد و شرم حضور – واقعن – مانعش شده بود. ولي نتوانست. يعني اصلن فرصت نشد. يعني از در كه بيرون آمديم و به خودمان آمديم، ديديم كه جماعت كثيري از جوانان غيور، در آن سرماي سوزناك سگ كش، در فضاي باز جلوي كافه نشسته اند و سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند. سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند. سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند كه چي؟ اداره اماكن سيگار كشيدن در محيط گرم كافه را ممنوع كرده و دستور داده اگر سيگاري هستيد يا هوس سيگار كرده ايد، بايد بيرون كافه سگ لرز بزنيد و سيگار بكشيد.

خنده مان گرفت و كمي كه بيشتر فكر كرديم گريه مان گرفت و با خودمان انديشيديم گاس كه فردا اگر ستاد بزرگداشت افراد غير قابل بزرگداشت بخشنامه كند كه هركس مي خواهد در فضاي باز سيگار بكشد بايد انگشت اشاره اش را در فلان جايش فرو كند، لابد رديف جوانان غيوري كه به استيل فوق الذكر در حال استعمال – واقعن استعمال – هستند، دور و بر هر كافي شاپي قابل رويت خواهند بود. گيرم كه كمي سردشان شود و دستشان از شدت سرما كمي- و فقط كمي- بلرزد.

3- در راستاي همان 2، انگار كه برادرانمان اصلن عمد داشته باشند به تكثير گناه. برادر من! هر آينه هر زوجي را كه از ظاهر شدن در ملاء عام بترساني يا از دست هم گرفتن در ملاء عام بترساني يا از سيگار كشيدن در ملاء عام بترساني، در واقع تحريك كرده اي كه بروند يك خانه خالي اي چيزي پيدا كنند و به پر و پاي هم بپيچند و زنا را استاد كنند. خوب چرا آخر؟ حيف نيست؟ جان من حيف نيست؟

گريز از اندوه

1- فرمان يكم؛ مستان را دست گير.

2- خوشم مي آد از اين قابليت سازگاري ملت شهيد پرور. رفته بوديم رستوران گيلكي پارك پرنس كه غذاي گيلكي بخوريم و غم از دل ببريم. بعدن كه خاطره اش ته نشين شد برايت تعريف مي كنم كه چه جوري بود و چه مزه اي بود و چه رنگي بود و چقدري پياده شديم. حالا ولي منظورم چيز ديگريست. اين كافي شاپ دونات را كه ديده اي؟ دقيقن رو به روي گيلكي است. يا شايد هم اين يكي دقيقن رو به روي آن است. به هر حال از در گيلكي كه بيرون آمديم، ساعت 8 شب بود و سوز سردي مي آمد و دختر داشت از فرصت استفاده مي كرد و به بهانه سرما،‌ خودش را مي چسباند ما. گاس كه دلش مي خواست همان لحظه خودش را بيندازد توي امن ترين جاي دنيا كه همانا آغوش پر از مهر ما باشد و شرم حضور واقعن مانعش شده بود. ولي نتوانست. يعني اصلن فرصت نشد. يعني از در كه بيرون آمديم و به خودمان آمديم، ديديم كه جماعت كثيري از جوانان غيور، در آن سرماي سوزناك سگ كش، در فضاي باز جلوي كافه نشسته اند و سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند. سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند. سگ لرز مي زنند و سيگار مي كشند كه چي؟ اداره اماكن سيگار كشيدن در محيط گرم كافه را ممنوع كرده و دستور داده اگر سيگاري هستيد يا هوس سيگار كرده ايد، بايد بيرون كافه سگ لرز بزنيد و سيگار بكشيد.

خنده مان گرفت و كمي كه بيشتر فكر كرديم گريه مان گرفت و با خودمان انديشيديم گاس كه فردا اگر ستاد بزرگداشت افراد غير قابل بزرگداشت بخشنامه كند كه هركس مي خواهد در فضاي باز سيگار بكشد بايد انگشت اشاره اش را در فلان جايش فرو كند، لابد رديف جوانان غيوري كه به استيل فوق الذكر در حال استعمال واقعن استعمال هستند، دور و بر هر كافي شاپي قابل رويت خواهند بود. گيرم كه كمي سردشان شود و دستشان از شدت سرما كمي- و فقط كمي- بلرزد.

3- در راستاي همان 2، انگار كه برادرانمان اصلن عمد داشته باشند به تكثير گناه. برادر من! هر آينه هر زوجي را كه از ظاهر شدن در ملاء عام بترساني يا از دست هم گرفتن در ملاء عام بترساني يا از سيگار كشيدن در ملاء عام بترساني، در واقع تحريك كرده اي كه بروند يك خانه خالي اي چيزي پيدا كنند و به پر و پاي هم بپيچند و زنا را استاد كنند. خوب چرا آخر؟ حيف نيست؟ جان من حيف نيست؟

November 26، 2007

آيين يكم

مي نشيند روي صندلي لهستاني يا مبل يا هرچي. كتش را از زير باسنش رد ميكند و شايد مثل دامني نه چندان بلند، پهنش مي كند اطراف نشيمنگاهش،‌ طوري كه پايين كت چروك نشود. بعد با طمانينه، انگار كه حالا حالا ها براي پيدا كردن جعبه سيگارش فرصت داشته باشد، جيبهاي كتش را مي گردد. جعبه را پيدا ميكند و در مي آورد و باز مي كند و سيگارش را بر مي دارد و دوباره جعبه را مي بندد و مي گذاردش توي جيب. سيگار را نوازش مي كند. به نم پشت لب، كمي عمرش را زياد مي كند و به تك ضربه هايي به ميز، هواي جا خوش كرده بين توتون ها را مي رماند. كه چي؟ كه فشرده تر شود. كه چي؟ كه سنگين تر شود. كه چي؟ اصلن مهم نيست. مهم اين است كه با اين سيگار يك كاري بكند. مهم اين است كه بهانه اي پيدا كند كه معاشقه قبل از كامگيري طولاني تر شود. مهم اين است كه نگاه تو را بگيرد. كه كاري كند كه نتواني از بازي انگشتها و جيبها و سيگارهايش رو برگرداني.

تمام اين مدت، از وقتي كه نشسته روي صندلي لهستاني يا مبل يا هر چي، دارد براي تو قصه هزار بار شنيده شده شب سرد زمستان سي و نه را تعريف مي كند يا خاطره مكرر عبور با فانوس، از گردنه مرد افكن حيران را تا حالا كه، بعد از اينكه اعصايت را از اين همه تعقيب و گريز تا مرز ديوانگي رسانده، سيگار را روي لب مي گذارد و بعد از اين همه، فرصتي مي شود كه مسير نگاهت،‌ كه ناگزير از تعقيب سيگار بوده،‌ به دور و بر دهانش، جايي كه دوست داري وقتي كسي حرف مي زند نگاه كني بيفتد.

لبخند مي زني. خيال مي كني آرام مي شوي. خيال مي كني مي تواني تكيه بدهي و ببيني و بشنوي اش. لبخند مي زند. انگار بگويد كور خوانده اي. انگار بگويد شب درازه پسر. كام مي گيرد. با صدا كام مي گيرد.

فاصله بين كلماتش زياد است. انگار كه اگر اين سيگار لعنتي را نمي كشيد، خيال مي كردي شايد خوابت ببرد. خيال مي كردي خميازه ات بگيرد و نگاهت نا خودآگاه برود سمت آبا‍ژور و كتابخانه. ولي فاصله بين كلماتش را پر مي كند. چطوري اش را نمي فهمي. فقط حس ميكني فاصله اي نيست. نه تنها فاصله اي نيست كه زيادي هم فشرده است. با صدا كام مي گيرد. انگار در آتش دميده باشند. انگار آتش داغ سيگار دارد جگرش را مي سوزاند. سرش را كمي خم مي كند. چشم ها را كمي به سمت بالا مي فرستد. دريچه چشم را تنگ مي كند. انگار كه دارد زهر مي خورد. انگار كه دارد علف مي كشد. انگار نه انگار كه كنت لايت است يا وينيستون الترا لايت. عميق و با مكث.

نمي فهمي چه عادتي است يا چه سياستي است كه هميشه جمله ها را طوري تنظيم ميكند كه وقتي منتظر كلمه سرنوشت ساز هستي، سيگار به دهانش برسد. مجبور شوي براي اينكه جمله را از توي هوا جمع كند، براي اينكه براي هزارمين بار بفهمي تكليف شاگرد شوفر فانوس به دست چه شد، براي اينكه براي هزارمين بار بداني يك كلمه اي كه حاج حسين بنكدار گفت و رفت چه بود، به چشمهايش خيره شوي. انگار آنونس مي دهد كه تماشاگر دقيق كام گرفتنش باشي. توجهت را كه جلب كرد، حواست را كه گرفت، شروع مي كند به بازي. مي برد تا نزديك لبها و بر مي گرداند. مي گذارد روي لب و نمي كشد. توي هوا تكان مي دهد و حاشيه مي رود. انگار نه انگار كه مي خواستي كام گرفتنش را ببيني كه بعد از آن شنونده ادامه جمله ناقص مانده باشي. جمله تمام مي شود و هنوز مبهوتي. با دهان خشك شده از هيجان و انتظار، نشسته اي كه كام بگيرد. كه هوا را تو بكشد از لا بلاي توتون فشرده و نمدار كه بتواني نفسي به راحتي بكشي. كه بتواني تكيه بدهي به پشتي صندلي و خيسي پشتت را از قطره هاي سرد عرق حس كني.

سيگارش كه تمام شد، خاطره هايش كه ته كشيد، پيرمردي كه با كت و شلوار و كفش و جليقه، ‌نشسته و هواي داغ به ريه ها فرو داده عرق نكرده. تو كه با يك لات ي شرت نخي نشسته بودي جلوي كولر گازي خيس عرقي.

November 23، 2007

یک آخر هفته تخمی چگونه آخر هفته ای است و چرا؟

استرس و خستگی وکم خوابی های متوالی و متعدد طول هفته که به پنجشنبه نحس پیوند بخورد، جمعه دیگر برای نفرت انگیز شدن نیاز به هیچ عامل اضافه ای ندارد. ته نشین شدن این همه دوندگی و این همه غصه، کوهی از اندوه را روی سینه خسته ات می گذارد و سنگین ترش می کند. اینقدر که به قول آقای بهار گفتن یک آه نیز دشوار می شود.

فرض کن برای انجام کاری – مثلن ازدواج- برنامه ریزی کرده ای. از ماهها و سال ها پیش. قدم به قدم نقشه کشیده ای و اجرا کرده ای و اصلاح کرده ای. کارها را پیش برده ای و به مراحل آخر رسانده ای. این وسط گاف هم داده ای. اشتباه هم کرده ای. ولی چون - با اینکه ذاتن محطاط نیستی- در این مورد خاص سیاستت برداشتن گامهای کوچک با سرعت کم و با دقت زیاد و با پیش بینی همه عوامل قابل پیش بینی بوده، مسیر را درست آمده ای. جای پاهایت محکم بوده و هیچ جا باج نداده ای و همه قدم ها هم قابل دفاع است. بعد روز موعود می رسد. خیالت تقریبن راحت است و گمان نمی کنی مشکل پیش بینی نشده ای انتظارت را بکشد. ولی می کشد. یکی از کلفت ترینها هم انتظارت را می کشد. از همان جایی می خوری که اصلن فکر نمی کردی. از محکم ترین جبهه های دفاعی ات. شوکه می شوی. له می شوی. انگار فرمانده ای که در میانه نبردی فرسایشی و سنگین، نه از خونخوارترین یا باهوش ترین دشمنانش، بلکه از نزدیکترین مشاورش خنجر خورده. نای بلند شدن نداری. تمام پیچیدگی هایی که یک سال پیش غیر قابل حل به نظر می رسید، به لطف پیش بینی ها و اقدامات قبلی، چنان آسان و سرراست می شوند که انگار از اول به همین آسانی، انگار که از اول به همین سرراستی بوده اند.

نای برخاستن نداری. به حماقت خودت باخته ای. گره که باز شده باشد، هیچ کس بازکننده اش را جستجو و تحسین نمی کند. ولی فرمانده احمقی که برای نزدیکترین اطرافیانش، کسی که از همه نزدیکتر و لحظات حضورش از همه خلوت تر است، محافظی نگماشته، تا ابد سوژه خنده نوجوانان تاریخ خوان خواهد بود.

غیر منتظره ها اعتماد به نفسم را کم می کنند. نه اینکه به گمان خودم حساب همه جا را کرده ام، پیش بینی نشده ای که اتفاق می افتد فکر می کنم لختم. از غیر منتظره ها می ترسم. یکی از همین غیر منتظره ها پنجشنبه ام را نحس کرد.

پ.ن: اینها را با آقای نامجو نوشتم. یعنی ایشان می خواند و من می نوشتم. هفت آهنگ گوش کردم تا نوشتنم تمام شد. با بعضی از آهنگ ها راحت بودم. ذهنم را اذیت نمی کرد و می گذاشت کارم را بکنم. مثلن عقاید نوکانتی و گیس. بعضی ها مزاحم ذهنم نمی شدند ولی همراهشان زمزمه می کردم. مثل والشمس و ضحیها. برای شنیدن بعضی ها مجبور شدم چراغ را خاموش کنم و با گریه ای کودکانه همراهی اش کنم، مثل ای ساربان. در این آهنگ آخری هم که حسن ختام خوبی بود بر برنامه امشب ما، استاد با ظرافت خاصی، مشکلات زندگی خود و جامعه شان و کلن بشر را به جوارح قبیحه شان حواله می دادند.

November 20، 2007

يك آخر هفته رويايي چگونه آخر هفته اي است و چرا؟

آخر هفته اي كه صبح پنجشنبه اش با معاشقه هاي طولاني و نيم چرت هاي آرامش بخش بينشان و هيجانهاي بي استرس و سرخوشانه شروع شود، صبحانه اش املت مفصل گوجه و قارچ باشد، املت گوجه و قارچي كه به سر انگشت هنرمندانه دختري برخاسته از بستر هيجان آماده شده، ( گفته بودم كه وقتي كسي بعد از معاشقه به آشپزخانه مي رود، لاجرم خوشمزه ترين غذا ها خواهد پخت) ظهر پنجشنبه اش را سامان گرفتن يك معامله سودآور لذت ببخشد، ناهار پنجشنبه اش، ماكاروني سلطاني دست پخت خاله محترم باشد، (با همه مخلفات رنگارنگي كه لا به لاي رشته هاي زرد خودنمايي مي كنند، از تكه هاي ريز هويج تا دانه هاي زرد ذرت و قطعه هاي ريز شده فلفلهاي رنگي) عصر پنجشنبه اش خواب دو ساعته اي، همه انر‍‍ژي از دست را رفته را باز بيافريند و غروب پنجشنبه اش، با مستي ملايم و بي آزار، در كنار دوستاني بهتر از آب روان، به صبح جمعه پيوند بخورد.

پ.ن 1 : تازه عصر جمعه هم پرسپوليس برد و جمعه شب هم رفتيم رستوران.

پ.ن 2: وقتي نوشتن اين پست يك هفته به تعويق مي افتد، يعني يكي دارد اين خوشي ها را در طول هفته از دماغمان در مي آورد. هرچند به نظرم معامله منصفانه ايست.

November 17، 2007

عم يتسائلون؟

فيلم هايي هستند كه خوبند. از دينشان لذت مي بري و گاس كه وقت ديدنشان تا مرز سرخوشي هم رسيدي. ولي كمي كه باهوش باشي و حواست را جمع كني، مي بيني خيلي دقيق و حساب شده، جايزه خاص، يا در شرايطي بهتر، سليقه اي خاص، را هدف گرفته و تمام تلاشش را، تمام تلاشش را مي كند كه سليقه مورد نظرش را راضي كند. كارگردان به وضوح دارد باج مي دهد. دارد سبيل تماشگرانش را، سبيل داوران جشنواره را، سبيل بعضي از روزنامه نگاران يك محفل خاص را، با تكرار بعضي از المان هاي مورد علاقه شان، مثلن يك موزيك خاص يا يك نماي خاص يا يك ريتم خاص يا يك آهنگ خاص و در بدترين و زننده ترين شرايط، يك مفهوم خاص، چرب مي كند. اين فيلمها، كه بين شان فيلمهاي محبوبم را هم سراغ دارم، عملن حاصل جمع ذكاوت اند و سياست.
مثال مي زنم. آقاي ايناريتو يك فيلم معركه دارد به اسم امورس پروس. از آن فيلمهاي لبريز كننده. از آن فيلمهاي گرم و زنده. از آن فيلمهاي مكزيكي. سينماي مكزيك مگر چقدر جا دارد؟ خوب زود پر مي شود. اين آقا مي آيد هاليوود. ما خوشحال مي شويم طبعن. به هرحال اينجا سرمايبه بيشتر است و امكانات بيشتر است و چشم بيشتر است. فكر مي كنيم اينجا هم راحت تر مي سازد و هم بهتر مي سازد و هم ما راحت تر مي بينيم. بيست و يك گرم را مي سازد. مي بينيم و لبريز مي شويم. گاس كه خيلي هامان اصلن بعد از ديدن بيست و يك گرم است كه فيلم اولبش را كشف مي كنيم. اين هم يك امتياز ديگر به نفع هجرت به هاليوود. استعداد ها را از پستو به ويترين مي آورد و در معرضمان مي گذارد. خوب بعدش چي؟ حالا كه اي آقاي با استعداد امتحان پس داده، به همه چيز، از علاقه تماشاچي تا اعتماد كمپاني ها و تهيه كننده هاي بزرگ، مسلح شده، فيلم بعدي اش كدام قله هاي فتح نكرده را در خواهد نورديد؟
نه. متاسفانه مي ريند. فيلمي مي سازد مكانيكي، به معناي واقعي مكانيكي، بر اساس فرمول هاي قابل پيش بيني و امتحان پس داده. پر از ادا و تظاهر. با شخصيتهاي اضافي و قصه هاي اضافي و نچسب. فيلمي كه ساخته شده براي اينكه دنياي شخصي آقاي ايناريتو و همكار فيلمنامه نويسش را جهاني تر كند. احتمالن، حدس مي زنم، فقط حدس مي زنم، در طول فرايند توليد و پيش توليد، با خودشان و با همديگر بحث مي كنند. سر اينكه اين همه كليشه اي نباشند. سر اينكه اينقدر دست به عصا نباشند. و نهايتن، به نفع اسكار احتمالي و به نفع سرمايه اي كه وسط است كوتاه مي آيند. براي اينكه ناتواني از برقراري ارتباط را خرفهم كنند، دختر را الكن ميكنند، براي اينكه گفتگوي تمدنهايشان را بيشتر كنند، يكي را پرت مي كنند اين سر دنيا، با قصه اي اي كه چندان هم به دو قصه ديگر نمي چسبد. براي اينكه حس ضد جنگ، براي اينكه پيام عدم خشونت، براي اينكه ...
آخر سر هم اينقدر سر همين چيزها توي سر كله همديگر زده اند، حرفشان مي شود و خشتك هم را پرچم مي كنند.
نتيجه اينكه فيلم، حتي اگر خيلي اذيتمان نكند، محبوبمان نمي شود. سلطان قلبمان نمي شود. بيست و بك گرم نمي شود. امورس پروس نمي شود.
حتي بازگشت آقاي المادوار هم به نظرم همين سرگذشت را دارد. بازگشت البته در همان اسپانيا ساخته شده اگر اشتباه نكنم. ولي فيلم بر شانه هاي استوار تجربيات گذشته آقاي آلمادوار دوست داشتني مامان نما، و به نظرم، براي اسكار ساخته شده. همه بوس و بغل كردنهاي خانم كروز و خانم هاي ديگر، يك ذره از آن حس مادرانه آن بانوي آرژانتيني همه چيز درباره مادرم و حتي خود خانم كروز جوان را ايجاد نمي كند. فيلم ساخته شده كه تحت تاثير قرارمان بدهد و گاس كه چشممان را هم تر كند. ولي در اين راه به نيمي از موفقيت نمونه اولش هم نمي رسد. مي رسد؟
مشكل هزار توي پن هم به نظرم همين است. دوستش دارم البته. ولي اگر دقت كني مي بيني طرف براي اينكه كسي يا كساني را راضي كند، كساني كه شايد من و تو هم جزءشان باشيم، فيلمش را پر از چيزهايي مي كند كه دل ما را خواهد برد. هم تم در ستايش قصه را وارد مي كند، هم دنياي معصومانه كودكان را، هم جنگ بد است را و هم با اتحاد بر دشمن ميهنمان غلبه كنيم را. تازه من مشكلي با اينكه كمي هم تاريخ اتفاق افتاده را قلقلك مي دهد ندارم. ولي بعضي ها مي گويند طرف براي اينكه اين المان ها محكمتر و تاثير گذار تر از آب در بياورد، اشغالي را كه خيلي بيش از اينها طول كشيده، آخر فيلم به پايان رسيده و شكست خورده تصوير مي كند. يعني باز هم باج مي دهد. مي فهمي چه مي گويم؟ وقتي دستت به باج دادن عادت كند،‌ اين كاره مي شوي، به همه چيز و همه كس باج مي دهي.
ديروز كه بعد از چند سال، زير زمين آقاي كوستوريتسا را ديدم، به نظرم آمد كه باز هم قصه همين است. فيلم با المانهايي كه دوستشان داريم پر شده. اميد، فريب سياست، دروغي به نام كمونيسم، جنگي خانمان بر انداز، مهماني هاي شلوغ، رقص و موزيك دائم، شخصيتهايي ديوانه، كاملن ديوانه كه بطري هاي مشروبشان را، پياپي در سرشان خورد مي كنند و چهار دست و پا به سمت عشق بازي مي روند و با صداي توپ و تانك و بمباران ارگاسم مي شوند، آدم هاي ناقص الخلقه ترحم بر انگيز و ...
اصلن مي فهمي چه مي گويم؟ دوست داري كمي در موردش صحبت كنيم؟

در خدمت و خيانت وبلاگ خواني

  • خير سرمان نشسته ايم جلسه تعيين استرات‍ژي پروژه هاي جاري و آتي. همين كه بعد از 6 ماه از آغاز پرو‍ژه داريم براي استرات‍ژي اش فكر مي كنيم خودش حكايت غريبي است البته. بعد نظر كارشناسي ما را مي پرسند. همكار محترم كه طبيعتن مداد است و نگاه سرشارش از عطوفتش را به من مي دوزد.

" عرض كنم كه ما سابقه EPC كارها رو داريم و ديده ايم. مبلغ خريد اين تجهيز هم كه زياد است و نتيجتن درصد حق العمل كاري اش هم قابل ملاحظه خواهد بود. پيشنهاد مي كنم ما يك Spec تهيه كنيم و بدهيم به شما. شما هم برويد دنبال خريد. گاس كه اين وسط پيمانكار هم به خودش آمد و پيشنهادهايش را زودتر به ما رساند."

گرفتي؟ هيچ كس هم نپرسيد كه اين گاس اين وسط چه بود و از كجا آمده بود. احتمالن گذاشتند به حساب يكي از بسيار كلماتي كه من استفاده ميكنم و معنيش را نمي دانند. خوش گذشت كلن.

November 10، 2007

مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

به قول دختر، با این پیشامدهای خنده داری که دور و بر آداب بی قراری حادث شده است (من اینقدر از رواج روز افزون ترکیب اتفاق افتادن در دهانهای دریده مجریان بی سواد و بی استعداد رادیو تلویزیون متنفرم که حاضرم ترکیب نامانوس و غریب حادث شدن را با همه مخارج حروف خنده داری که دارد جایگزینش کنم)، این روزها خواندن کتاب آقای یادعلی، بیش از آنکه فعالیتی ادبی باشد، کاری است سیاسی. ولی همین کار سیاسی یا ادبی، در حالیکه هنوز به نیمه هم نرسیده است، آنچنان غرق در شادی و رضایتم کرده که دریغم آمد درموردش ننویسم. هر چند می دانم اظهار نظر در مورد داستانی که هنوز به نیمه هم نرسیده، حماقت کودکانه ایست و می تواند بعدها باعث خنده خودم و دوستانم بشود. اما اینقدر داستان این آقا جزئیات دارد و اینقدر بعضی از حس ها را و بعضی از تصاویر را دقیق و دلنشین شرح می دهد که حسادت من را بر انگیخته. این را بگذار کنار اینکه یک سال در فضای جغرافیای این داستان، در همان منتها الیه سلسله جبال زاگرس، پای دنا، و در روستایی شبیه به آنچه در کتاب می بینی کار کرده ام. درست مثل آقای مهندس کامران خسروی.

من البته

چین های پر شمار دامن رنگارنگ هیچ دختر خوش اندام لری را

به قصد کشف لذتی بکر

یکی

یکی

یکی

کنار نزده ام!

پ.ن: تمام شد. اینقدر این بلاگر دیوث باز نشد که من کتاب را تمام کردم و این پست که چهار روز پیش نوشته شده بود بیات شد. داستان خوبی بود. نیمه دوم کتاب به قدرت نیمه اولش نبود. شاید به قول دوستم آقای یادعلی هنوز کمی جوان بوده برای نوشتن چنین داستانی. شاید هم من خرم و انتظارم زیادی بالاست. راستش حالا که فکر می کنم، در این برهوت محتوای فارسی استاندارد، در حالیکه داستانهای جایزه گرفته و ستایش شده زیادی هستند که تحملشان بعد از بیست صفحه دشوار می شود، در حالیکه داستان جایزه گرفته تحسین شده نایاب شده ای (بله، منظورم شطرنج با ماشین قیامت آقای حبیب احمد زاده است)، اینقدر سطحی است و بیانش اینقدر خام و زبانش اینقدر نچسب و حس ضد جنگش اینقدر خنده دار، که به زور و به حکم وظیفه ای که انگار این همه ستایش خوانده و شنیده شده برایت ایجاد کرده به پایانش می بری، داستان آقای یادعلی به وضوح داستان خوبی است و با جرات پیشنهاد می شود.

November 9، 2007

معشوق جان به بهار آغشته منی

یک بار برایت قصه مزه ها و غذاهای شمالی را تعریف کرده بودم. یادت هست؟

"ماهی ها عاشق می شوند" را هم که دیده ای؟ با آن همه قابهای پر از تصاویر هوش ربا از ظرف های غذایی که بخار ازشان بلند می شود و آن همه عطر بی نظیر و گرم و تازه که موقع دیدن فیلم در سالن سینما می پیچد و بعد از تمام شدن فیلم، تماشاگران گرسنه را به سمت نزدیک ترین رستوران هل می دهد.

یک رستوران گیلکی باز شده در همین تهران خودتان جدیدن. (حدس می زنم جدید باشد البته). ضلع شمال غربی میدان شهرداری سعادت آباد. اسمش "گیلکی" است. یک طبقه است. کوچک است. گمانم 8 تا میز 4 نفره بیشتر نداشته باشد. رومیزی های چهارخانه قرمز و سفید دارد. می دانی؟ رو میزی چهارخانه من را تا سرحد جنون لبریز می کند. حتی اگر چهارخانه سبز و سفید باشد. (آقای رفیعی هم همین رنگی انتخاب کرده بود نه؟). قرمزش ولی واقعن بن بست طراحی صحنه رستوران است. (این اصطلاح بن بست را آقای معلم Piping مان هی می گفت. خوشم آمد.) مخصوصن اگر کمی هم در نورپردازی سالن خساست کرده باشی و دکور را هم، به پاس آنهمه چوبی که در تمام گیلان، چشمت را از قهوه ای پررنگ پر می کند، تمام چوب کار کرده باشی. دکور زدن برای یک مغازه، به ویژه برای یک رستوران، به ویژه تر برای یک رستوران کوچک که قرار است محیط خودمانی و دوست داشتنی بشود، به اندازه انتخاب آشپز مهم است. یعنی منظورم این است که خیلی مهم است. حالا گیرم که کمی هم اغراق کرده باشم. ولی خیلی مهم است. محیط، ممکن است تو را دوباره به رستورانی که چندان هم غذای فوق العاده ای نداشته برگرداند. خلاصه که "گیلکی" رومیزی های چهارخانه داشت. رویش البته روکش نایلونی کشیده بود که کثیفشان نکنیم. حق هم داشت البته. هر چند من خوشم نیامد. دوست داشتم چهارخانه را لمس کنم که نشد. نورپردازیش هم خوب نبود. یعنی مثل چلوکبابی های بین راهی، یا مثل فیلمهایی که آقای زرین دست مدیر فیلمبرداریشان است، هزار تا چراغ روشن کرده بود و همه جا را نور پاشیده بود و همه چیز معلوم بود و ما دوست داشتیم اینطوری نباشد. یعنی وقتی نور موضعی می تابد، یا مثلن چراغ ها فقط بالای میزها نصب شده اند، میزی که دورش نشسته ایم بیشتر به اتاق خصوصی و خلوت امنمان شبیه می شود. فضای خصوصی اش را بیشتر باور می کنیم و طبیعتن بیشتر خوشمان می آید و البته نتیجه منطقی اش این می شود که بعد از اینکه غذایمان تمام شد بیشتر می مانیم. راستش رابطه جالبی کشف کرده ام. هرچه نور بیشتر باشد، تو تند تر غذا می خوری و زودتر از پشت میز بلند می شوی. کلن فضا، بیشتر به چلوکبابی شبیه می شود و بیشتر "انگار آمده ایم غذا بخوریم" می شود تا "آمده ایم رستوران". می فهمی؟

منو، همان طوری که انتظار می رود شامل باقلا قاتق بود و میرزا قاسمی و فسنجان ترش و کباب ترش و کباب چنجه و ماهی سفید و ماهی دودی. جلوی هر غذا هم محتویاتنش را نوشته بود. فقط نفهمیدم ماجرای آن سبزی که در لیست مواد تشکیل دهنده فستجان، یا به قول منو انار آویج چه بود. سبزی؟ فسنجون؟ مطمئنی شوخی نمی کنی؟

یک چیزی هم داشت به اسم پکیج کاسپین. یک بشقاب شامل یک گل سیرترشی ترشی مرغوب و کمی زیتون پرورده مرغوب و چند برش خیار سالادی نامرغوب و تعداد زیادی مغز گردوی نه چندان تازه و یک قاشق دلار. بدون بهره ای از ترب سفید و باقلا خام تازه. چیزی هم که جایش در منو واقعن خالی بود، پنیر برشته اساطیری بود. مزه بی نظیری که می تواند قرین سبزی پلو یا باقالی پلو یا عدس پلو شود و می تواند هم تک و تنها به عنوان پیش غذا عرضه شود. خورش آبکی هم نداشت البته. خورشتی خوشمزه با سبزی های محلی ساییده شده و مرغ محلی ( یا ترجیحن و به دور از چشم دوست داران حیات وحش، مرغ هوایی) و گوجه فرنگی و البته به رسم همه غذاهای گیلکی یک عدد تخم مرخ درسته که چونان گل قالی زینت بخش بشقاب خواهد شد. (گفتم گل قالی. یاد یک جوک بی تربیتی با مزه افتادم و خندیدم) بشقاب خورش آبکی را تا حالا ندیده ای. سبز. کاملن سبز پر رنگ. سبز پر رنگ تشکیل شده از دانه های ریز سبزی ساییده شده که با چشم غیر مسلح قابل تفکیک نیستند. دیدیش؟ حالا یک تکه ران مرغ یا همان چنگر را با یک گوجه فرنگی قلمبه قرمز قرمز و یک زرده تخم مرغ درسته و زرد زرد را هم وسطش ببین. کیف کردی؟ تازه هنوز مزه تکرار نشدنی ترکیب هنرمندانه سبزی های کوهی شمال را نچشیدی. می میری از خوشی اگر فقط یک بار خورش آبکی بخوری. مثلن با ماهی دودی یا کولی، به عنوان مزه.

ما چهار نفر بودیم. یک کباب ترش و یک پلو کباب چنجه و یک میرزا قاسمی و یک باقلا قاتق سفارش دادیم.

کباب ترش بوی بدی می داد. من البته کلن خیلی دوستش ندارم. ولی این یکی به نظرم رسمن بد مزه بود. چاشنی های نامناسب و شاید حتی خراب داشت به گمانم. باقلا قاتقش هم تند بود. باور می کنی؟ آشپز گیلک برای اینکه به غذایش مزه بدهد کلی فلفل بار خورش کرده بود. غذای شمالی می شناسی که با آنهمه سیری که خرجش می کنند، باز محتاج طعم دهنده ای باشد؟ تازه، طرف انگار ظرافت فلسفه باقلا قاتق را نگرفته باشد، ریخته بودش در یک کاسه کوچک. فکر کن. باقلا قاتقی که بعضی وقتها به اسم گل در چمن هم صدایش می کنیم، از بس که وقتی در بشقاب گود سرو می شود، ترکیب باقلا و سبزی های خورد شده و نهایتن تخم مرغ درسته وسطش، درست مثل تابلویی به نام با مسمای گل در چمن خودنمایی می کند، را برداشته بودید چپانده بود در یک کاسه گود و کوچک. با باقلا های له شده و انبوهی از فلفل. پوف! حماقت محض.

میرزا قاسمی اش تعریفی نداشت. بادمجان میرزا قاسمی باید خیلی ساطوری شود. باید اصلن به چشم و دندان نیاید. نه اینکه با هر لقمه ای ...

پذیرایی هم یکی دو پله پایین تر از حد استاندارد بود. برای یک بطری آب معدنی سه بار مزاحم گارسون شدیم و آخرش هم گرم گرم به دستمان رسید. بدون اینکه چند تکه یخ تعارفمان کند.

قیمتش؟ ارزان. الیته برای غذاهایی مثل باقلا قاتق یا میرزا قاسمی که داتن نمی توانند گران باشند قیمت پنج هزارتومانی شاید خیلی هم ارزان نباشد، ولی به هر حال برای "رستوران رفتن" قیمت مناسبی است. کبابها حدود هفت هزار تومان بود و میرزا قاسمی هم حدود چهار هزار تومان.

مشکل له بودن باقلا قاتق را با کمی تفکر و تدبر درک کردیم. طرف نمی تواند هزینه های خریدن باقلای تازه را بپذیرد. هر هفته بخرد و هر هفته از هر دو پوست درش بیاورد و .... پس باقلا خشک می خرد. از آن طرف باقلا قاتق ظرف بیست دقیقه آماده می شود. ولی اگر روی شعله بماند، هر چقدر هم که شعله ات ملایم باشد، کهنگی باقلا نمایان می شود و به سمت له شدن می رود. کمی هوشمندی و کمی حوصله می خواهد که بر این مشکل نه چندان پیچیده غلبه کنی که آقای ژوبین، مدیر رستوران "گیلکی" از یکی از آنها بی بهره است.

پ.ن 1 : می گفت تندی غذا به خاطر این است که خودم خیلی غذای تند دوست دارم. بهش خندیدم و آمدم بیرون. ابله.

پ.ن 2: یک خانواده همشهری آمده بودند. بعد از عذا رفتند پیش آقای مدیر و کلی از طعم غذایش تعریف کردند. کلی هم زیرآب رستوران گیلانه را که اخیرن در جردن باز شده زدند. من غذای گیلانه را هنوز نخوردم. ولی این تعریف های خنده دار را گذاشتم به حساب رسم زیبای پاچه خاری که تا دسته در وجود اهل ولایتمان نهادینه است.

پ.ن 3: خیلی جالب است. این بچه محل های ما انگار دنبالشان باشند، همه کسانی که بعد از ما آمدند، تند و تند دهانشان را پر و خالی کردند و با دهان پر هم کلمات زیبایشان را به سمت همدیگر ( و طبیعتن ما) پرتاب کردند و قبل از ما هم رفتند. مبهوت این همه سرعت عمل شدیم.

پ.ن 4: آقایان، خانم ها! بلاگر دیوث است. چهر روز تمام هی من ریفرش کردم و هی صفحه اولش بالا نیامد. بلاگر دیوث است و من به زودی ترکش خواهم کرد.

November 3، 2007

شوکران یعنی زهر شیرین

شب جمعه خواستیم برویم یک "رستوران پدرسوخته صاحاب بی وجدان که واسه غذا قیمت خون پدرش رو ازمون بگیره". جیب ها را خالی کردیم و هرچه درآمد را شمردم و دیدیم بله. با توجه به توصیه ها دوستان و شنیده های پراکنده، موجودیمان کفایت می کند.

چشممان که به شهر کتاب افتاد گفتیم برویم این تاریخ بیهقی به تصحیح جعفر را که چند باری قبلن تا کیسه خرید آمده و قیمت ده هزارتومانی اش، از خریدش منصرفمان کرده بخریم که از قافله رفقا عقب نمانیم. البته یک فقره تاریخ بیهقی سخت و زمخت و سنگین، به تصحیح آقای علی اکبر فیاض دارم، ولی تعریف دوستان از زحمات جعفر خان مدرس صادقی و سر سپردگی من به زبان و مرامشان بالاخره کار خودش را کرد. کتاب را برداشتم. کتاب آقای قائد درباره میرزاده عشقی را هم برداشتم. یک چرخی زدم دیدم دختر هم دو تا مجموعه داستان برداشته و دارد کماکان می گردد. فاکتورهفت هزار و پانصد توماتی مدرسه موشها هم دستش است. با خودم اندیشیدم،( بله ! من هم بعضی وقتها می اندیشم. آن هم با خودم که گناهش به مراتب بیشتر است و چشم آدم را هم ضعیف می کند) ترنج آقای نامجو و شماره اخیر نگاه نو، با آن عکس دلفریب از آقای مهدی سحابی را هم که باید بخریم. چند دقیقه قبل هم که دوازده هزار تومان ناقابل برای 30 لیتر بنزین و سه هزار تومان قابل برای یک لیتر آب انار دشمن شکن داده ایم. خوب پس پول شام را، آن هم در آن رستوران کذا، اون جوری می خواهیم بدهیم؟ فداکارانه تاریخ بیهقی و عشقی جوان (اسمش همین بود؟) را گذاشتم سر جایشان. صدای دختر از این مظلوم نمایی در آمد. حق هم داشت. ژستم زیادی لوس بود. تازه اشتیاقش برای خریدن بیهقی کمتر از من هم نبود. برای شام نقشه جایگزین کشیدیم و اقلام فرهنگی مان را خریدیم و آمدیم بیرون.

مشکل بدی در همین مرحله رخ نمود. (بله عزیزم! رخ هم نمودنی است! در واقع اگر چشمت را باز کنی و رونامه ها را درست و خوب بخوانی می بینی که تا اطلاع ثانوی همه چیز نمودنی است.) اشتیاق دختر به دستشویی، یا شاید هم احتیاجش، دم افزون بود. مسجدها که همیشه در این مراحل سخت و دشوار زندگی فریاد رس خیل بی ایمانان و سست اعتقادانند، انگار به نشانه ای باریک و راهنما، همه بسته بودند. آن هم در دارالعبادی مثل چیذر که کوس ایمان اهالی اش گوش فلک را بله.

کلام مطول شد. مختصرش می کنم. رستوران نرفتیم. یک فقره مرغ سوخاری سلطانی گرفتیم با آبجو ایستک و مخلفات معمول. نشستیم روی صندلی عقب ماشین و شام عاشقانه و چربمان را با دستهای شسته مان به نیش کشیدیم و به گشتهای متوالی ارشاد که از کنارمان رد می شدند بیلاخ های سلطانی دادیم. دختر هم جیشش را در رستوران چینی پل رومی به منصه ظهور رساند. حال خوبی داد کلن.

پ.ن 1: ربطش (مرجع ضمیر، عنوان پست است) این است که آن عبارت داخل گیومه اول پست را آقای مهندس محمود بصیرت به زنش گفت. وقتی می خواست برایش پول خرج کند که از زیر بار احساس گناه خیانت رها شود. در واقع وقتی تصمیم گرفت گناهش را نقدی حساب کند.

پ ن 2:من البته خیانت خاصی نکرده ام.

پ.ن3: ما البته با خریدن آلبوم رسمی آقای نامجو دینمان را به قبیله ادا کردیم. اما نفهمیدیم بالاخره تکلیف حقوق معنوی آقای ابی که این همه حال عاشقانه برایمان تولید کرده یا آقای شهرام یا بانو شهره یا آن آقایی که می گوید امشب شب ما سحر نداره، با اینهمه قری که در ما و دوستانمان بر انگیخته اند چه شد؟