پنتری، اینطور که معروف است، از نظر تاریخ تاسیس، دومین پیتزا فروشی تهران است. از انقلاب که وارد ویلا شوی، حدود صد و پنجاه قدم پیاده روی در پياده روی شرقی خیابان، به پنتری می رساندت. راهروی نه چندان جذاب و تمیز ورودی را تا انتها برو. به آسانسور که رسیدی از پله ها برو پایین. خودت و همراهت را در آینه قدی پاگرد تماشا و ارزیابی کن. چند پله دیگر که پایین بروی وارد فضای رستوران خواهی شد.
پنتری، تا آنجا که من می دانم سه سالن مجزا دارد. شبهای جمعه تابستان ، از معدود شبهاییست که همه میزهای همه سالنها پر از مشتری می شود و من شبهایی که اتاق انتظار و راه پله و راهرو هم شاهد منتظران گرسنه باشد دیده ام. ولی عمومن فقط یکی از این سالنها فعال است. بزرگترین سالن که کنار پیشخوان آشپزخانه هم هست.
وارد که شدی برای نشستن دو انتخاب اصلی داری. یکی غرفه های نیمه مستقل با مبل / صندلی های یک سره و راحت و فضای تقریبن خصوصی که دو پله بالاتر از سطح و در اضلاع شمالی و شرقی هستند. (اسم دقیق این راحتی ها را نمی دانم. از همانهاییست که در آن کافه / رستوران ابتدا و انتهای پالپ فیکشن دیده ای. اسمش چیست؟)
یکی هم میزها و صندلی هایی که وسط سالن چیده شده اند و نه چندان راحتند و نه چندان مستقل. ضمن اینکه اگر وسط سالن بنشینی، احتمالن نگاه سایر مشتری ها را هم صورتت را می خارانند. (می دانی؟ ممکن است هیچ کس نگاهت نکند ها! ولی همین که حس کنی وسط سالن و پایین تر از بقیه نشسته ای، احساسی از نا امنی و تحت نظر بودن خواهی داشت. حد اقل من هر وقت پایین نشسته ام، صورتم خاریده و ناراحت بوده ام.)
میزبانان پنتری حرفه ای و مودبند. بعضی هاشان راه و رسم رفتار با مشتری های مختلف را خیلی خوب بلدند و با اولین نگاه انعام تقدیمی مشتری را با تقریب قابل قبولی پیش بینی می کنند. بعضی هاشان هم با مهارت و حوصله یک حرفه ای، آنچنان هندوانه های بزرگی زیر بغل پسرک میزبان می گذارند که می تواند خودش را به عنوان پسر صاحب پنتری، یا مشتری لرد مسلکی که هفته ای سه شب اینجا شام می خورد به دختر همراهش معرفی کند. نمونه های اینچنینی را زیاد دیده ام و در همه موارد مطمئن بوده ام که میزبان باتجربه، به مراتب از آن پسر باهوش تر و حواس جمع تر است و در واقع برنده این نمایش، حتمن اوست.
منوی پنتری با مزه و خاطره انگیز است. به جز انواع پیتزا و استیک و جوجه تنوری و پیش غذا، یک ستون هم دارد که مختص غذاهای مکزیکی است. با اسمهایی که بعضی هاشان از ذهن آقای بونوئل آمده اند. انگار بنیانگذار پنتری از ارادتمندان آقای لوئیس بونوئل بوده و ارادتش را به این طریق یادآوری کرده است. ولی دیدن تریستانا و ویردیانا برای بار اول در منوی یک رستوران ممکن است شگفت زده ات کند.
دیوارها و سقف سالن، پر از تابلوهای خاطره انگیز و تزئینات چوبی و فلزی آویزان است. منظره هایی که به ویژه وقتی که در یکی از غرفه هایی که گفتم نشسته باشید، لحظات سکوت میزتان را پر می کند. (یادم باشد بعدن برایت درباره لحظات سکوت و لحظات حرف و لحظات نگاه و کلن همه لحظات رستوران توضیح بدهم).
من پنج نوع از پیتزاها و سه نوع از غذاهای مکزیکی و شنیسل مرغ و جوجه تنوری و سوپ پنتری را چشیده و خورده ام و همیشه هم از کیفیت و مزه پیتزاها و غذاهایش تعریف کرده ام. ولی اگر کمی راستگو تر باشم باید اعتراف کنم که به نظرم غذاهای پنتری خوشمزه نیستند. نه اینکه بد مزه، یا بدتر از آن بی مزه باشند ها، فقط تصوری که از خوشمزه بودن غذا دارم در پنتری واقعی نمی شود.
البته بعضی وقتها واقعن از مزه پیتزاها هم لذت برده ام ها. ولی کلن یاد پنتری که می افتم، خاطره های خوشمزه ای برایم زنده نمی شود.
سوپ پنتری انگار سوپ گوجه است. لعاب اصلی و مزه اصلی اش از گوجه فرنگی است. گوجه رنده شده پخته. با مزه ای بین رب و گوجه پخته. کمی ترش مزه و به نظر من نه چندان مطبوع.
غذاهای مکزیکی اش هم واقعن چنگی به دل نمی زند. کمی گوشت چرخ کرده و پنیر پیتزا و تخم مرغ. با همه ترکیبات احتمالی و قیافه های ممکن و الیته تند. تا سر حد امکان. اینقدر که نتوانی مزه اش را بفهمی. اگر دو بار دست به فلفل پاش روی میز ببری یا غذای سفارشی ات را، آگاهانه تند انتخاب کنی و میزبان حرفه ای هم مراقبتت کند، احتمالن با غذا یک ظرف سس مخصوص هم تحویل خواهی گرفت. سسی که تبلیغات ویژه میزبان و توضیحات فریبنده اش، قانعت می کند که باب طبع توست. ولی وقتی می چشی اش، چشمهایت را درخشان می کند و ضرباهنگ غذا خوردنت را سرعت می بخشد.
دقت کرده ای که وقتی غذا تند باشد، ناخواسته سرعت خوردنمان چند برابر می شود؟ ساده ترین سودش برای میزبان، خالی شدن سریع میز و امکان پذیرش یک مشتری جدید است. تازه وقتی غذا اینقدر تند باشد، تو عملن هیچ مزه ای حس نخواهی کرد. پس مزه غذا و مهارت آشپز تا حد قابل توجهی قابل ارزیابی نخواهد بود. حالا فهمیدی چرا اینقدر رستورانها به پختن غذاهای تند، با اسمهای عجیب و غریب علاقه دارند؟
یکی از معدود پیتزاهای خوشمزه پنتری که خورده ام، پیتزای بعد از دیدن فنز بود. اسم پیتزا یادم نیست. ولی یادم هست که فنز را در اولین شب اجرا دیده بودیم و راضی و خوشحال بودیم و رفتیم پنتری و طبعن راضی و خوشحال و سیر آمدیم بیرون. معلوم است که تاثیر عوامل محیطی در میزان رضایت ما از یک رستوران و یا حتی ارزیابی ما از مزه غذایش موثر است. یک بار هم می نشینم مفصل در باره با کی رفتن می نویسم که این رفیقمان راضی شود.
سالن اصلی پنتری، به ویژه وقتی پشت یکی از میزهای وسط سالن نشسته باشی، چندان منظم نیست. میز فلزی قدیمی زنگ زده نا مرتبی با کشوهای یکی در میان کشیده، همیشه تزئینات فراوان در و دیوار را تحت تاثیر قرار داده و منظره را زشت می کند.
جالب این است که با اینکه نقش تابلوهای متعدد و آویزهای متنوع سالن در ذهنم نمانده و نمی ماند، تصویر این منظره آزاردهنده، انگار تا همیشه، در ذهنم مانده و بیرون رفتنی نیست.
پنتری رستوران گرانی نیست. قیمت متعادلی دارد که با توجه به موقعیت جغرافیایی و طیف مراجعانش منطقی به نظر می رسد. ضمنن خوشمزه نبودن غذاهای پنتری دلیلی برای بد بودنش نیست. اگر بود، من با این نظری که در مورد مزه هایش دارم همه غذاهایش را امتحان نکرده بودم. پنتری جای خیلی خوبیست.