October 29، 2007

دو راه حل برای یک مساله

کارمندهای تنها و بی همسفر، دقیقه های کشدار انتظار در ترمینال های فرودگاه و راه آهن را چگونه می گذرانند؟

اس ام اس های قدیمی شان را مرور می کنند. ویدئوهای وقیح روی گوشی شان را دوباره و چند باره می بینند، هزارتوی دماغشان را می جورند، چشم می چرانند یا اقصی نقاط بدنشان را به سر انگشت لطافتشان می خارانند.

من اما، در لباس یک کارمند انتلکتوئل، تمامی دقیقه های کشدار انتظارم را در فرودگاه مهرآباد و سالن راه آهن یزد، به تماشای فیلمهای کوتاه قدیمی آقای عباس کیارستمی گذراندم و حال کردم.

پ.ن: بله. بله. درست حدس زدی. عنوان مطلب هم نام یکی از همین فیلمهایی بود که دیدم.

October 25، 2007

جامانده از هزار تو

بازیگری غیر ایرانی را دوست دارم. مثلن ژولیت بینوش. هم چهره اش را دوست دارم و هم رفتارش را. نه. شاید این مثال خوبی نیست. ناتالی پورتمن چطور است؟ جوان تر و خوشگل تر و سکسی تر از بینوش است. صورت و اندام و استیل و اطوارش را دوست دارم. فرض کن خیلی دوست دارم. اصلن فرض کن اینقدر دوستش دارم که هر وقت می بینمش یک جوری می شوم. خوب. من دارم به معشوق/پارتنر/همسر م خیانت می کنم؟ یا چون طرف خیلی دور است و رابطه فقط ذهنی است و از آن گذشته یک طرفه هم هست، اسمش خیانت نیست؟

قبول. ناتالی پرتمن خیلی دور است. عمرن دستم بهش نمی رسد. شاید همین دوری که رابطه یک طرفه ما را، برای همیشه ذهنی می کند، از دایره خیانت خارج کند. بیاییم نزدیکتر. ترانه علیدوستی چطور است؟ می پسندمش. اندام و چهره و رفتار و استیلش را دوست دارم. هر فیلم و تئاتر و مصاحبه و داستان و عکس و اصلن هر ردپایی که داشته باشد را دنبال می کنم. طبیعتن هیچ وقت نمی روم بهش پیشنهاد دوستی بدهم. هیچ وقت آدرس خانه شان را پیدا نمی کنم و نمی روم دم درشان تا وقت و بی وقت تماشایش کنم یا احیانن سر راهش را بگیرم. ولی پنهان نمی کنم که دوستش دارم. خوب! من دارم به معشوق / پارتنر / همسرم خیانت می کنم؟ چی؟ باز هم دور از دسترس است؟ با زهم رایطه ذهنی و یک طرفه است؟ بسیار خوب. می آیم نزدیکتر. مثلن یکی از دوستان معشوقم یا همکارم یا همکلاسی قدیمی یا همسایه فعلی یا ...

مرز خیانت کجاست؟ همین که از کسی خوشم بیاید خیانت کرده ام. همین که دوست دارم تماشایش کنم خیانت کرده ام؟ اگر در خیابان هیزی کنم خیانت کرده ام؟

اگر در یک مهمانی باهاش لاس بزنم خیانت کرده ام؟ اگر تلفنی باهاش لاس بزنم خیانت کرده ام؟ اگر فقط از رفتارش خوشم بیاید خیانت کرده ام؟ اگر از بدنش خوشم بیاید خیانت کرده ام؟ خیانت فقط مربوط به وقتی است که آرزوی خوابیدن با کسی را داشته باشم؟ خیانت فقط مربوط به وقتی است که با کسی بخوابم؟ خیانت فقط مربوط به وقتی است که با عشق با کسی بخوابم؟

نتوانستم مرتب بنویسم. سعی می کنم مرتبش کنم.

می خواهم کمی فکر کنم ببینم حد و مرز خیانت کجاست.

پ.ن : فرصت نکردم مرتبش کنم. به هزار تو نرسید.

October 22، 2007

ز سبحانی چه حاصل؟

اون شب که بارون اومد آقای کامران شیردل، به گفته بسیاری از اهل فن، بعد از همه این سالها هنوز هم بهترین مستند اجتماعی است که درباره تهران ساخته شده. من فیلم آقای شیردل را ندیده ام. ولی چند بار که شنیده ام، فیلمهایی به عنوان "تصویر تمام نما و واقعی از تهران امروز" بین منتقدان محبوب شده اند، بعد از دینشان سر خورده شده ام. از آخرین نمونه ها نفس عمیق و رای باز و تهران انار ندارد را یادم هست. این آخری را که به سفارش آقای امیر پوریا دیدیم را که خیلی خوب یادم هست. به قدری این فیلم خام دستانه و میان مایه بود که حاضر نیستم در موردش صحبت کنم. اصرار نکن. واقعن صحبت نمی کنم. افتضاحی بود پر از ادا و فرصت سوزی. ولی یادم هست که دقیقه هایی از فیلم که با موسیقی های دلنشین آقای نامجو سر و شکل پیدا کرده بود را با رضایت دیدم. حالا این ایده ترکیب صدای نامجو با تصاویر ترافیکی تهران را داشته باش تا برایت حکایت فیلمی را که دیدم تعریف کنم.

ببین من دیروز بعد از ظهر یک مستند اجتماعی خوب از تهران دیدم. فیلمی که هوشمندانه فیلم برداری و کادر بندی شده بود، حضور دوربینش حس نمی شد، تدوین فوق العاده ای داشت و موسیقی مناسبی هم در پس زمینه اش، پس زمینه که چه عرض کنم خود زمینه اش، شنیده می شد.

خلاصه اینکه اگر در یکی از این عصرهای ترافیکی و شلوغ تهران، کسی را دیدید که در ماشین فکسنی عاریه اش، به بلندترین صدای ممکن، عربده می زند گفتم به از ترنجی یا تنگ است بر او هر هفت فلک یا ما را به رندی و شیشه هایش را هم تا انتها بالا داده و در این برهوت بنزین، خروجی های پیاپی را رد می کند و مسیر هزار بار رفته را اشتباه می رود و بر می گردد و دوباره یادش می رود بپیچد و دوباره می رود و بر میگردد و این همه اتلاف سرمایه های مادی و معنوی به هیچ جایش هم نیست و دارد همین طوری از تماشای رانندگی زیبای مردم و خط به خط شدنشان به آرزوی ده متر پیشرفت در زنجیره ماشینها و تماشای خوابیدنشان، سر بر پنجره های چرک مسافرکشهای بد بو و تماشای دعواهایشان، از پشت پنجره های تا انتها بسته ماشین های رنگارنگ و تماشای تطور و تتبع انگشتهای جستجوگرشان، در هزارتوی سوراخهای تا انتها گشوده بینی، سرخوش می شود و به قول آقای ابولفضل بیهقی بر این همه بلاهت جاری در خیابان، پوشیده خنده همی زند و با بستن چشمها و دوباره باز کردن شان در منظری جدید، کاتهای مدرن می زند، شک نکنید که نویسنده این وبلاگ، یا نهایتن همزاد خوشبختش را رویت کرده اید.

پ.ن : چی؟ اسکلت این نوشته دزدی است؟ خوب. در واقع من دزد حرف و ایده ام و به همین خاطرهم اینقدر از وبلاگ خواندن لذت می برم.

October 21، 2007

از لحن صدات معلوم می شه کی اون ور خطه؟

خواستم چیزی بنویسم و بر این سستی نوشتن که در اثر ترک یک هفته ای عادت یک ماهه ایجاد شده بود غلبه کنم. دیروز هم این دست گرمی پایین را برای همین نوشتم. که دستم نرم شود و چانه ام گرم. ولی نشد. یعنی چیزی که به ذهنم می رسد فقط در پستهای چند موضوعه می گنجد که دوستشان ندارم و فکر می کنم چند ایده را به یک تیر نابود می کنند. ولی می نویسم. یک پست چند موضوعه. جهت طبع آزمایی.

1- دقت کرده اید آقای رضا فاسمی اسکلت هر فصل از رمانش را چگونه می چیند؟ اول چند خط نظریه پردازی می کند. مثلن در مورد "تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی" (که بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که ...نمی شود آقای قاسمی. کلماتتان در ذهنم نشست کرده. شروع که می کنم، نا خودآگاه می خواهد تا آخرش برود. تازه الان خیلی بهتر شده. آن اوایل حتی ناخودآگاه شروع می شد. فکر کن نشسته بودیم داشتیم صحبت می کردیم. بعد یک دفعه ذهن من می رفت سراغ نوشته های آقای قاسمی. بعد شروع می کردم به یادآوری جمله ای که به ذهنم رسیده بود. کم کم حال همه را به هم زدم. اینقدر که تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم. الان حداقل شروعش دست خودم است.) حالا منظورم چیز دیگریست. دیده ای چگونه اول هر فصل کمی تئوری پردازی می کند و بعد از چند خط می رود سراغ شخصیتهای قصه و سرنوشتشان؟ این سبک نوشتن که انگار به نام آقای میلان کوندرا هم معروف است را این دور و بر کجا خوانده ای؟ اِ! بیشتر دقت کن! همانی که اولش شروع کند مثلن در نکوهش عشق یا در فضیلت مکالمه می نویسد. بعد شروع می کند به رسیدگی که کار شخصیتهای قصه اش یا نگاهی به تجربه های فرهنگی و غرفرهنگی حد فاصل دو پست اخیرش یا هر چیزخوشمزه دیگری که به ذهنش می رسد. کشف جالبی نکردم عزیزم؟ به من افتخار نمی کنی؟

2- می دانی؟ فکر می کنم رستوران رفتن، به عنوان یک آیین لازم و حیاتی که فراموش کردنش ممکن است رابطه ای را بد رنگ و بد مزه کند، آداب د ارد. مهمترین ادبش هم این است که بدانی با چه کسی بروی. کلن فکر می کنم آدم رستوران را با معشوقش می رود. حد اقل معنای رستوران رفتن در ذهن من فقط به این شکل تعریف می شود. با دوستان یا خانواده ممکن است برویم بیرون غذا بخوریم. ولی اینها اسمش رستوران رفتن نیست. رستوران رفتن کاری است که روحت را جلا می دهد، آیینی که می تواند مقدمه یک هم آغوشی تاریخی و دوران سازباشد. (چی؟ با شکم پر نباید؟ خوب شکمت را پر نکن!). یا می تواند فرصت گفتگویی باشد که کمتر نظیرش را جای دیگری پیدا می کنی.

به گمانم تجربه حرف زدن درباره مزه ها، و لذت کم نظیر پر حرفی در زمان طولانی صرف غذا و حتی سکوت گاه به گاه ناگزیری که در فاصله های بین لقمه ها اتفاق می افتد را جای دیگری نمی توان داشت. (چی؟ شام شاعرانه در خانه؟ شوخی می کنی؟ اصل مهم این است که نتوانی ببوسی اش. لحظاتی در صورتش خیره می شوی و زیباییِ خوردنش را تماشا می کنی. حتمن دلت می خواهد بوسش کنی. منطقن امکان پذیر نیست. چه خوب. پس فاصله تان حفظ می شود. و این حس در چشمهایت و دستهایت پایدار می ماند. و لذتی که ممکن است در شام شاعرانه خانه اوج بگیرد و بعد هم فروکش کند، اینجا طولانی تر و عمیق تر می شود. فوق العاده نیست؟ بوس و کنار هم باشد برای وقتی که قدم زنان به خانه برگشتی.

3- یک هفته ماموریت بودم. اصفهان. از صبح تا ساعت 8 شب کار و از 8 شب تا ساعت 6 صبح آزاد. نزدیکی آقای حنیف قریشی را برده بودم که دوباره بخوانم. ترجمه پر دست انداز و آزاردهنده خانم نیکی کریمی، تحمل کتاب را بعد از پنج صفحه دشوار کرد. بار اول چند سال پیش خوانده بودم و ترجمه اینقدر آزارم نداده بود که رهایش کنم. هر چند همان موقع هم فکر کردم نزدیکی شاید تنها کتاب دنیا باشد که عکس تمام قد و پرتره مترجمش را رو و داخل جلد حمل می کند. بدون اینکه تصویری از نویسنده داشته باشد. فیلمش را دیده بودم و دلم برای کتاب تنگ شده بود. (عجب فیلم پر صحنه ای هم بود ماشالله) به هرحال نشد که بخوانمش. به جز این "عصر سی ان ان و هالیوود" را هم برده بودم. مجموعه مقالاتی از آقای دکتر هادی سِمتی در مورد ماهیت شبکه های خبری تلویزیونی و تاثیرشان بر ذهنیت سازی در افکار عمومی جهان و افکار خصوصی تصمیم گیران قدرتمند. مقالات سودمندی داشت و سوادم را کمی زیاد کرد. شاید بعدن برایت در موردش صحبت کردم. شاید هم نکردم. مهم این بود که این چیزها را بدانم که حالا می دانم. هوشمندانه ترین تصمیمم اما گذاشتن "مدیر مدرسه" در ساک سفر بود. چند وقت پیش با دوست بد سلیقه ای در مورد قدرت نویسندگی آقای آل احمد بحث کرده بودم. عمیقن اعتقاد دارم سلیقه نوشتاری و زبان پاکیزه اش می تواند برای هر نویسنده تازه کاری تجویز شود. یک پاراگرافش را بخوان. بعد کتاب را ببند و سعی کن همین حرفهایی را که خوانده ای به زبان خودت بنویسی. بعید است نوشته تو ساده تر و جذاب تر و کوتاه و منظم تر و خوش آهنگ تر و درست تر از مال او باشد. بیش از ده سال از آخرین باری که مدیر مدرسه را خوانده بودم می گذشت و از اینکه می دیدم بعضی از کلمه ها و جمله هایی که بارها و بارها استفاده کرده ام، از این کتاب آمده خوشحال و مفتخر شدم. بخوانش و به دوستانت بده بخوانند. تو که به زبان فارسی می نویسی (کتاب یا مقاله یا رمان یا وبلاگ یا حتی نامه اداری)، لازم است مدیر مدرسه را خوانده باشی.

4- جمله برگزیده دیروز که برای چند ده ثانیه نگاهم را به صفحه ورزشی روزنامه اعتماد خیره کرد از آقای منصور ابراهیم زاده، مربی سپاهان است. ببین چهقدر درست و دقیق می گوید؛

اينکه ما ملوان را هم مثل استقلال با گل دقيقه 2+90 مي بريم، شما مي توانيد اسمش را بگذاريد «شانس». اما سپاهان خودش در طول بازي به سمت شانس حرکت مي کند.

5- راستی! آماده باش! همین روزهاست که به پیشنهاد دوستان برویم "روما" و جیبمان را خالی کنیم و بیایم برایت ازش بنویسم. فقط خدا کند همانی باشد که باید باشد.

پ.ن: عنوان مطلب مربوط به بیس انگشت خانم مانیا اکبری است. به زودی درباره اش می نویسم.

October 20، 2007

دست گرمی بعد از یک هفته غیبت

به لطف یک میهمانی متعفن خانوادگی، یکی دو شب قبل از تمام شدن ماه رمضان، یک قسمت کامل از یکی از سریالهای مناسبتی و محبوب را دیدم. قبلن جسته و گریخته چند دقیقه اش را دیده بودم و به نظرم رسیده بود که سریال بدی نیست. به خصوص دیالوگهایی که مشخص بود بر خلاف سنت مرسوم تلویزیون، با دقت نوشته شده اند و بازی یکی دو تا از بازیگرانش که به نظرم در استانداردهای تلویزیون کاملن قابل قبول بود. خط اصلی داستان را بعد از بیست دقیقه متوجه شدم. دختر جوان کارخانه دار ورشکسته ای، به قصد انتقام، پیرمرد مومن و متشرع و متمولی را دلباخته خودش می کند. این وسط پسر پیرمرد هم که انگار آقازاده بدکرداری بود، در آزار و اذیت دختری که ایمان و ثروت پدرش را نشانه گرفته، از هیچ ناجوانمردی کوتاهی نمی کرد. همان موقع چیزی به ذهنم رسید که طبیعتن در آن جمع ادب پیشه خانوادگی قابل ذکر نبود.

فکر کردم ترانه تیتراژ پایانی این سریال باید آن آهنگ آقای نامجو باشد که اتفاقن دوستش هم ندارم. احساس کردم کل کاجرا را می شود در این یکی دو خط خلاصه کرد که

" هستی از ما ...

ما از هستی"

پ.ن : اگر با این سریال از من غریبه تری، بدان که اسم دختر اغواگر "هستی" بود.

October 11، 2007

اگر مرغ یا گوسفند بودن یه خورده اذیت می شدم به هر حال ...

دقت کرده ای من چقدر در حرف زدن محتاطم؟ چقدر از اعلام نظر قطعی فرار می کنم؟ چقدر وقتی نظرم را می پرسی، سعی می کنم به جای اینکه یکی از گزینه ها برایت انتخاب کنم، شروع می کنم به چیدن اطلاعاتی که از تو گرفتم. بعد سوال می کنم. اینقدر ازت می پرسم که خانه های خالی جدولمان کمی پر تر شود. اینقدر فرضهای مختلف می کنم که بشود تصمیم گرفت. بعد می نشینیم با هم از اول همه حرفها را تکرار می کنیم. با هم فکر می کنیم و با هم تصمیم می گیریم.

بعضی وقتها که با من مشورت می کنی، من به دانسته هایت اضافه نمی کنم. یعنی چیزی ندارم که اضافه کنم. ولی تو فکر می کنی که من خیلی کمکت کرده ام. من تنها کاری که کرده ام مرتب کردن اطلاعات بوده. می دانی چرا؟ می دانی علت اصلی چیست؟ می دانی چرا این همه از راه حل قطعی دادن، از اظهار نظر محکم کردن، و از مطمئن بودن پرهیز دارم؟

راستش من می ترسم. از مطمئن بودن می ترسم. از آدمهای مطمئن می ترسم. از پسرهای نوجوانی که نگاه مطمئن دارند می ترسم. یعنی از اول نمی ترسیدم ها. اوایل شاید بهشان حسودی هم می کردم. حتی زمانی بود که من هم سعی کردم مطمئن باشم. نظرات قطعی و چکشی داشته باشم. ولی بعدن کم کم فهمیدم چقدر این اطمینان ویرانگر و خطرناک است. اینکه به راهی که می روی ایمان داشته باشی. اینکه خودت را در مسیر درست بدانی و مخالفتهای دیگران را، سنگ پرانی هایی بدانی که نباید مانع پیشرفتت شوند. اینکه بتوانی یک نفر را محکوم کنی. این حقش اعدام است! اینها را باید کشت!

از یک زمانی، کلامم پر شد از کلمات غیر قطعی. عدم قطعیت، یکی از جاری ترین و اصلی ترین المانهای همه زندگی ام شد.

داشتم مستندی را که مازیار بهاری درباره سعید حنایی، ساخته می دیدم. "و عنکبوتی آمد"

یادت هست؟ همان که 16 روسپی مشهدی را کشته بود. باور نمی کنی اطمینانی که این مرد در دادگاه داشت چقدر به زنش و پسرش و برادرش و همکارانش قوت قلب داده بود. در کلام اطرافیانش، به قامت یک مصلح اجتماعی و یک منجی فداکار ظاهر شده بود. باور نمی کنی. پسر نوجوانش با چه نیشخندی، زنش با چه اطمینانی و همه برادران خونی و ایمانیش، با چه آرامشی خاطراتش را مرور می کردند. انگار نه انگار که طرف چهارده نفر را، نه با تفنگ و نه با چاقو، که با دستهایش خفه کرده. و تمام اینها را با نگاه آرام و مطمئنش، طوری برایت تعریف می کند، انگار که به قول بازجویش "مرغ می کشته." هر چند خودش گفت اگر مرغ بود کمی اذیت می شدم.

راستش آن چهره باز و بدون کوچکترین اثری از پشیمانی، آن صدای محکم و زبان بی لکنت و آن گامهای محکم و نگاه پرافتخارش به همه حاضرین در دادگاه و به همه ما و آن چشمهایی که پای چوبه دار، پر از انرژی و ایمان بودند بدنم را لرزاند.

ترسیدم.

October 9، 2007

جذابیت پنهان بوروژوازی

پنتری، اینطور که معروف است، از نظر تاریخ تاسیس، دومین پیتزا فروشی تهران است. از انقلاب که وارد ویلا شوی، حدود صد و پنجاه قدم پیاده روی در پياده روی شرقی خیابان، به پنتری می رساندت. راهروی نه چندان جذاب و تمیز ورودی را تا انتها برو. به آسانسور که رسیدی از پله ها برو پایین. خودت و همراهت را در آینه قدی پاگرد تماشا و ارزیابی کن. چند پله دیگر که پایین بروی وارد فضای رستوران خواهی شد.

پنتری، تا آنجا که من می دانم سه سالن مجزا دارد. شبهای جمعه تابستان ، از معدود شبهاییست که همه میزهای همه سالنها پر از مشتری می شود و من شبهایی که اتاق انتظار و راه پله و راهرو هم شاهد منتظران گرسنه باشد دیده ام. ولی عمومن فقط یکی از این سالنها فعال است. بزرگترین سالن که کنار پیشخوان آشپزخانه هم هست.

وارد که شدی برای نشستن دو انتخاب اصلی داری. یکی غرفه های نیمه مستقل با مبل / صندلی های یک سره و راحت و فضای تقریبن خصوصی که دو پله بالاتر از سطح و در اضلاع شمالی و شرقی هستند. (اسم دقیق این راحتی ها را نمی دانم. از همانهاییست که در آن کافه / رستوران ابتدا و انتهای پالپ فیکشن دیده ای. اسمش چیست؟)

یکی هم میزها و صندلی هایی که وسط سالن چیده شده اند و نه چندان راحتند و نه چندان مستقل. ضمن اینکه اگر وسط سالن بنشینی، احتمالن نگاه سایر مشتری ها را هم صورتت را می خارانند. (می دانی؟ ممکن است هیچ کس نگاهت نکند ها! ولی همین که حس کنی وسط سالن و پایین تر از بقیه نشسته ای، احساسی از نا امنی و تحت نظر بودن خواهی داشت. حد اقل من هر وقت پایین نشسته ام، صورتم خاریده و ناراحت بوده ام.)

میزبانان پنتری حرفه ای و مودبند. بعضی هاشان راه و رسم رفتار با مشتری های مختلف را خیلی خوب بلدند و با اولین نگاه انعام تقدیمی مشتری را با تقریب قابل قبولی پیش بینی می کنند. بعضی هاشان هم با مهارت و حوصله یک حرفه ای، آنچنان هندوانه های بزرگی زیر بغل پسرک میزبان می گذارند که می تواند خودش را به عنوان پسر صاحب پنتری، یا مشتری لرد مسلکی که هفته ای سه شب اینجا شام می خورد به دختر همراهش معرفی کند. نمونه های اینچنینی را زیاد دیده ام و در همه موارد مطمئن بوده ام که میزبان باتجربه، به مراتب از آن پسر باهوش تر و حواس جمع تر است و در واقع برنده این نمایش، حتمن اوست.

منوی پنتری با مزه و خاطره انگیز است. به جز انواع پیتزا و استیک و جوجه تنوری و پیش غذا، یک ستون هم دارد که مختص غذاهای مکزیکی است. با اسمهایی که بعضی هاشان از ذهن آقای بونوئل آمده اند. انگار بنیانگذار پنتری از ارادتمندان آقای لوئیس بونوئل بوده و ارادتش را به این طریق یادآوری کرده است. ولی دیدن تریستانا و ویردیانا برای بار اول در منوی یک رستوران ممکن است شگفت زده ات کند.

دیوارها و سقف سالن، پر از تابلوهای خاطره انگیز و تزئینات چوبی و فلزی آویزان است. منظره هایی که به ویژه وقتی که در یکی از غرفه هایی که گفتم نشسته باشید، لحظات سکوت میزتان را پر می کند. (یادم باشد بعدن برایت درباره لحظات سکوت و لحظات حرف و لحظات نگاه و کلن همه لحظات رستوران توضیح بدهم).

من پنج نوع از پیتزاها و سه نوع از غذاهای مکزیکی و شنیسل مرغ و جوجه تنوری و سوپ پنتری را چشیده و خورده ام و همیشه هم از کیفیت و مزه پیتزاها و غذاهایش تعریف کرده ام. ولی اگر کمی راستگو تر باشم باید اعتراف کنم که به نظرم غذاهای پنتری خوشمزه نیستند. نه اینکه بد مزه، یا بدتر از آن بی مزه باشند ها، فقط تصوری که از خوشمزه بودن غذا دارم در پنتری واقعی نمی شود.

البته بعضی وقتها واقعن از مزه پیتزاها هم لذت برده ام ها. ولی کلن یاد پنتری که می افتم، خاطره های خوشمزه ای برایم زنده نمی شود.

سوپ پنتری انگار سوپ گوجه است. لعاب اصلی و مزه اصلی اش از گوجه فرنگی است. گوجه رنده شده پخته. با مزه ای بین رب و گوجه پخته. کمی ترش مزه و به نظر من نه چندان مطبوع.

غذاهای مکزیکی اش هم واقعن چنگی به دل نمی زند. کمی گوشت چرخ کرده و پنیر پیتزا و تخم مرغ. با همه ترکیبات احتمالی و قیافه های ممکن و الیته تند. تا سر حد امکان. اینقدر که نتوانی مزه اش را بفهمی. اگر دو بار دست به فلفل پاش روی میز ببری یا غذای سفارشی ات را، آگاهانه تند انتخاب کنی و میزبان حرفه ای هم مراقبتت کند، احتمالن با غذا یک ظرف سس مخصوص هم تحویل خواهی گرفت. سسی که تبلیغات ویژه میزبان و توضیحات فریبنده اش، قانعت می کند که باب طبع توست. ولی وقتی می چشی اش، چشمهایت را درخشان می کند و ضرباهنگ غذا خوردنت را سرعت می بخشد.

دقت کرده ای که وقتی غذا تند باشد، ناخواسته سرعت خوردنمان چند برابر می شود؟ ساده ترین سودش برای میزبان، خالی شدن سریع میز و امکان پذیرش یک مشتری جدید است. تازه وقتی غذا اینقدر تند باشد، تو عملن هیچ مزه ای حس نخواهی کرد. پس مزه غذا و مهارت آشپز تا حد قابل توجهی قابل ارزیابی نخواهد بود. حالا فهمیدی چرا اینقدر رستورانها به پختن غذاهای تند، با اسمهای عجیب و غریب علاقه دارند؟

یکی از معدود پیتزاهای خوشمزه پنتری که خورده ام، پیتزای بعد از دیدن فنز بود. اسم پیتزا یادم نیست. ولی یادم هست که فنز را در اولین شب اجرا دیده بودیم و راضی و خوشحال بودیم و رفتیم پنتری و طبعن راضی و خوشحال و سیر آمدیم بیرون. معلوم است که تاثیر عوامل محیطی در میزان رضایت ما از یک رستوران و یا حتی ارزیابی ما از مزه غذایش موثر است. یک بار هم می نشینم مفصل در باره با کی رفتن می نویسم که این رفیقمان راضی شود.

سالن اصلی پنتری، به ویژه وقتی پشت یکی از میزهای وسط سالن نشسته باشی، چندان منظم نیست. میز فلزی قدیمی زنگ زده نا مرتبی با کشوهای یکی در میان کشیده، همیشه تزئینات فراوان در و دیوار را تحت تاثیر قرار داده و منظره را زشت می کند.

جالب این است که با اینکه نقش تابلوهای متعدد و آویزهای متنوع سالن در ذهنم نمانده و نمی ماند، تصویر این منظره آزاردهنده، انگار تا همیشه، در ذهنم مانده و بیرون رفتنی نیست.

پنتری رستوران گرانی نیست. قیمت متعادلی دارد که با توجه به موقعیت جغرافیایی و طیف مراجعانش منطقی به نظر می رسد. ضمنن خوشمزه نبودن غذاهای پنتری دلیلی برای بد بودنش نیست. اگر بود، من با این نظری که در مورد مزه هایش دارم همه غذاهایش را امتحان نکرده بودم. پنتری جای خیلی خوبیست.

پاییزانه یکم

چی را شروع نکنم؟

پس تر و تازه؛

سریدی توی تخت و لغزیدی بین بازوهای سرد من و زلفیدی به انگشتهای منتظرم که چه؟



October 7، 2007

از رشکی که می بریم

این دیگر خیلی حرف تکراری و نخ نمایی شده که برای اینکه درجه خلاقیت و تسلط یک کارگردان – و شاید یک فیلمنامه نویس – را اندازه بگیری، یکی از راههای کارآمد این است که کارکردش را در محدودیت ها بسنجی. مثبن فیلمها کوتاهش را ببینی یا آنهایی که کم لوکیشن بوده اند یا آنهایی که داستان تکراری دارند. نگاه کنی ببینی طرف در چنین موقعیتهایی چطور توانسته از پس کار بر بیاید. من خودم البته این حرف را چندان نمی پسندم و اساسن خیلی در بند ارزش گذاری یک تولید کننده نیستم. برای همین هم می توانم با فیلمها و سریالها و شعرها و داستان ها و موزیکهایی که می بینم و می خوانم و می شنوم، بدون گارد و با پیش داوری اندک برخورد کنم. به همین خاطر هم هست که بیش از همنشینانم کشف می کنم. چی را کشف می کنم؟ مثلن یک سکانس خوب از یک سریال مبتذل، یا یک غزل عمیقن خوب که در جلسه شعرخوانی در "محضر مقام معظم رهبری" خوانده شده یا یک موزیک خوب که در مزبله یکی از آلبومهای انگار تمام نشدنی علیرضا افتخاری محبوس شده است. ولی آن حرفی را که گفتم تکراری و نخ نما شده اکثر اهل فن قبول دارند و عقل سالم هم با کمی اغماض می پذیردش.

یکی از این موقعیتهایی که می تواند محک خوبی برای سنجش توانایی کارگردانها باشد، ساختن فیلمهای سفارشی و به ویژه فیلمهای کوتاه سفارشی است. اینکه که کسی بتواند با ایده ای دیکته شده فیلمی متعلق به دنیای شخصی خودش بسازد به نظرم چیزیست نزدیک به اوج هنر فیلمسازی. کارگردانی که از این مهلکه می گریزد، می تواند مطمئن باشد به استوار بودن و قوام یافتن دنیایی که ساخته. ( البته اگر اصلن اهل ساختن و داشتن دنیای شخصی باشد).

هفته پیش که Paris, je t'aimeو Hire را دیدم، مهمترین نکته ای که به نظرم آمد همین بود. اینکه بعضی ها، ( اسم ببرم؟ اخوان کوئن و آقای گاس ون سنت و آن آقایی که اپیزود خون آشام ها را در "پاریس دوستت دارم" ساخته بود و آقای تام تیکور و آقای وونگ کاروای و آقای فرانکن هایمر و چند نفر دیگر از این خوشبخت ترین های روی زمین) به این سادگی (به کدام سادگی؟ چرا فکر می کنی ساده بوده؟) می توانند خودشان را و سلیقه شان را بر هر سوژه ای، تحمیل کنند و در غریب ترین موقعیت ها هم خود خودشان باشند رشک بر انگیز بود.

فکر کن به تو می گویند در مورد "پاریس دوستت دارم" فیلم بساز. تو هم اهل سینمای وحشت و دلهره و خون آشام بازی. چه کار می کنی؟ "دوستت دارم" را چطوری وارد بازی ذهنی خودت می کنی؟ هان؟ فیلم را ببین و انصاف بده که خلاقیت بعضی ها به حد نهایت پهلو نمی زند؟

تصور کن آدمی هستی با "تفکرات ضد جنگ". فیلم تبلیغاتی BMW را چه جوری می سازی؟ قبول. من هم از اپیزود آقای ایناریتو اصلن خوشم نیامد و احساس کردم که کلن ماجرا را اشتباه گرفته، ولی انصاف بده که کاری کرده که هم خودش و احتمالن طرفداران پر و پا قرصش راضی اند و هم سفارش دهنده معظمی که انتظار فیلم تبلیغاتی داشته اند. پول بگیری و دنیای شخصی ات را بسازی بد است؟ بد است؟

IMDB هر اپیزود Hire را یک فیلم می داند. انتظار که نداری لینک همه شان را یکی یکی برایت بگذارم؟

October 6، 2007

Playback

این دو، سه روزی که "حق السکوت" آقای چندلر را می خواندم، ترجمه آزار دهنده آقایی به نام احسان نوروزی، چند باری ناراحتی ام را تا حدی بر انگیخت که نزدیک بود کتاب را برای همیشه کنار بگذارم.

جملات زشت و بد ترکیب، زبان قوام نیافته، کلمات نامفهوم و نچسب، مفهومهایی که به ذهن مخاطب منتقل نمی شوند وهمین طور روی هوا دست و پا می زنند و گفتگوهایی که به نظر بی ربط و بی سر و ته می آیند ولی چیزی در درونشان تو را صدا می کند که "من یکی از آن دیالوگهایی هستم که بیلی وایلدر بزرگ آرزو داشت نویسنده ام باشد"، مهمترین نکات آزاردهنده ای هستند که الان به ذهنم می آید.

آخرین باری که کتابی را به دلیل ضعف های نوشتاری، نیمه کاره بستم و برای همیشه کنارش گذاشتم، یکی دو ماه پیش بود. کتابی به نام "چه کسی باور می کند رستم؟" که گمانم جوایز ارزنده ای هم برده بود و آدم خوش سلیقه ای هم سفارشش کرده بود، خیلی بدتر از چیزی که پیش بینی می کردم از آب در آمد. اینقدر که بعد از سی و چند صفحه امانم را برید و برای همیشه راهی قفسه کتابخانه شد. ناگفته پیداست که کتاب خوب جایش در قفسه نیست. کتاب خوب یا توی کیف آدم است روی میز یا دور و بر تخت و یا توی یکی از کمدهای مستراح. جایی که وقتی در یکی از مواضع احتمالی مطالعه قرار گرفتی، به چشم بر هم زدنی بتوانی خواندنش را از سر بگیری. برای همین هم هست که آدم های کتابخوان از کتابخانه شان شناخته نمی شوند، بلکه از آن جاهاییشان که گفتم و به ویژه دور و بر تخت خوابشان قابل شناسایی اند.

خلاصه کتاب آقای چندلر چند باری تا دم قفسه رفت و برگشت تا اینکه بالاخره در زمانی کمی بیش از آنچه انتظار می رفت تمام شد. این وسط ذهن کنجکاو من دنبال دلیلی می گشت که چند بار کتاب را ازقفسه کتابخانه دور کرده بود.

البته یک دلیل مهم، حتمن علاقه شخصی به نویسنده بوده که آنهم البته بیشتر زاییده ستایش های دقیق و رشک آمیز آقای بیلی وایلدر است. ولی خوب من آقای "محمدرضا کاتب" را هم می پسندیدم. ولی "وقت تقصیر"ش را حتی بیست صفحه هم تاب نیاوردم. اصلن چرا راه دور می روم؟ کدام ذهن و زبان به اندازه ذهن و زبان آقای رضا قاسمی توانسته اینچنین روزهای متمادی زندگی من را تسخیر کند؟ کدام داستان را با ولعی که "چاه بابل" را برای بار دوم، دقایقی بعد از پایان دور اول، دست گرفتم، خوانده ام؟ برای موشکافی کدام داستان، مثل "همنوایی …" ساعتها وقت گذاشته ام (گذاشته ایم) و جملات کوبنده و آهنگین کدام کتاب، ایضن مثل "همنوایی…" امثال و حکمی شده که در ذهن و زبانم رسوب کرده و جا به جا نقلش کرده ام؟ ولی "وردی که بره ها می خوانند" همین آقای قاسمی را با تمام کوشش و مراغبتی که کردم بیش از هشتاد صفحه تاب نیاوردم. به نظرم سطحی و تکراری و ضعیف آمد و فرستادمش به قفسه. رفت که رفت. نشان به آن نشان که تا به حال یک بار هم از آن الدنگی که دو دره اش کرد سراغش را نگرفته ام. یادم می آید "همنوایی …" ام را که امانت دادم، تحمل نکردم و دو روز بعد پریدم یکی دیگرش را خریدم. از همان چاپ "ورجاوند" هم خریدم که سالمتر از محصول "نیلوفر" بود و آن شوخی آقای نویسنده با ارجاع به خودش را با نافهمی و کج سلیقگی ضایع نکرده بود. تا یادم نرفته این را هم بگویم که یادت باشد. من اصولن با این جمله های دستمالی شده ایی که در مورد امانت دادن کتاب و پس ندادنش، سر زبان همه هست مخالفم. به نظرم آدم کتابی را که دوست دارد به کسی نمی دهد. اگر کتابی را امانت دادی یعنی دلی در گرو اش نداری. خوب حالا اگر امانت گیرنده پس هم نیاورد، نیاورد. به هیچ جایت نیست. اگر دل بسته بودی که نمی دادی.

پس علاقه به آثار قبلی نویسنده، دلیل قانع کننده ای برای تحمل کتابش نیست. ذهن من بعد از چند ساعت، به این نتیجه می رسد که چیزی که مرا پا به پای کارآگاه دوست داشتنی و کمی عجیب و غریب آقای چندلر کشاند، فقط و فقط جذابیت ژانر است. بله عزیزم. به حافظه که رجوع کردم و با یکی دو نفر که مشورت کردم، به این نتیجه رسیدم که کمتر کسی به یاد می آورد که کتاب پلیسی یا کارآگاهی را ناتمام رها کرده باشد.

معمولن تحمل می کنیم تا ببینیم آقا یا خانم نویسنده کجا می بردمان. هیجانش را و لذت کشفش را دوست داریم و این دوست داشتن ها را، در زندگی های نه چندان هیجان انگیزمان، لذت های کمیاب و اصیلی می یابیم.

October 2، 2007

سخنی مگو که از اندوه سرشارم کند

الان بیش از یک هفته است که دارم مصاحبه بانو لیلی گلستان را زیر و رو می کنم، دقیقن زیر و رو میکنم، دنبال همین پاراگراف بسیار قابل که برایت بنویسم. آخرش مجبور شدم دوباره کتاب را از اول بخوانم و البته بالاخره پایین صفحه هفتاد و پنجم پیدایش کردم. چیزی که دارد درباره اش حرف می زند، از آن حس های مشترکی است که به برکت فرهنگ قشنگی که در ما جاریست، دور و برمان زیاد پیدا می شود. (بعدن برایت میگویم که چرذا این فرهنگ دقیقن در ما جاری است) تا دلت بخواهد آسیب رسان و خرابکار هم هست.

زن هایی را دیده ای که هویت خودشان را، همه هویت خودشان را در فداکاری تعریف می کنند؟ بیشترین انرژی ها را صرف شوهر، معشوق، مادر، دایی، یا فرزندشان می کنند و سر آخر هم تمام کام نیافتگی ها و آرزوهای نرسیده را به حساب همین فداکاری که فکر می کنند خود خواسته هم هست می گذارند. قبول نداری که خود خواسته نیست؟ نشنیده ای که بیرون نرفتن بی بی از بی چادریست؟ نفهمیده ای که بعضی هاشان اینقدر زندگی نکرده اند و لذت نبرده اند، اصلن بلد نیستند زندگی کنند و لذت ببرند؟ کم کم لذت و زندگیشان شده دیدن لذت دیگران. بعد انتظاراتشان را از این دیگران، بر اساس سرویسی که بهشان داده اند تعریف کرده اند، نه بر اساس حقوق متقابلی که نسبت به هم دارند. همین جاهم گند کار در آمده. طرف مقابل باید به جبران سرویس ویژه ای که همه عمر گرفته، سرویس ویژه بدهد، در حالیکه انگیزه و وقت و علاقه اش، فقط به اندازه یک سرویس معمولی است. خوب دعوا می شود دیگر.

همه عمر فکر کرده ام اگر ارضای شخصی نداشته باشی، نمی توانی دیگری را راضی کنی. اگر خودت خوشحال نباشی، نمی توانی دیگری را خوشحال کنی. خودم و رضایت خودم شرط اول زندگیم بود. هنوز هم هست.

مادرم که از نسل دیگری بود، رضایت شخصی اش را در راضی کردن دیگران می دید اما نمی دانست که کسی که قرار است راضی شود، در پشت ذهنش می داند که مادرم خودش راضی نیست.

یادم می آید تازه موز به ایران آمده بود. مادرم دو عدد موز خریده بود. یکی را به من داد و یکی را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزه ی زهر مار آن موز را فراموش نمی کنم. حالا اگر خودش نصف موز را خورده بود و نصف دیگرش را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟ چرا خیلی بهتر بود.

تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران / لیلی گلستان / نشر ثالث