صبح جمعه ماه رمضان چه ساعتی از خواب بیدار می شوی؟ عادت نداری ظهرهای جمعه بیرون غذا بخوری با از بیرون غذا بگیری؟
شخصن پیرمردهای متشخص و متمدنی را می شناسم که هر جمعه با دمپایی و شلوارهای پارچه ای روشن بی کمربند که تا آستانه سینه بالاکشیده اند، قابلمه قرمز به دست راهی یکی از کبابی ها یا چلوکبابی های معروف می شوند و سنت چلوکباب هر جمعه را زنده نگه می دارند. اگر ظهر جمعه گذرت به کنار نایب یا شرف الاسلامی یا شاندیز و یا حتی کبابی محلتان بیفتد حتمن میبینیشان.
خانواده هایی را هم می شناسم – عمدتن زوجهایی جوان- که نزدیک ظهر از خواب بیدار می شوند و دوشی می گیرند و می روند غذایشان را در یکی از همان رستورانها می خورند. اینها احتمالن از گروه اول "ددری" ترند. شاید هم حوصله شستن چند تا بشقاب و قاشق را ندارند. شاید هم روح بلندی دارند و به تجربه و شهود دریافته اند که "رستوران رفتن" در ذات خودش و بما هو "رستوران رفتن" اساسن یکی از مهمترین اعمال مشترک زوجهای بشری و از نقاط حیاتی تمایز انسان از حیوان است که دقت در اجرای درست و کامل آن می تواند زوجی را خوشبخت تر کند و بی اعتنایی به آن ممکن است رفته رفته و به صورت غیر مستقیم باعث کاهش کلیه فعالیتهای مشترکشان شود.
حالا می خواهم راهی یادت بدهم که بتوانی سنت رستوران رفتن را در ظهر های کسالت بار ماه رمضان هم اجرا کنی. بنزین که داری؟
از میدان نوبنیاد حدود نیم ساعت که به رودهن برانی به جاجرود می رسی. جاجرود در واقع مثل ورودی شمال شرقی تهران است.
یک چیزی نظیر شریف آباد در شرق تهران. با پلیس راه و پاسگاه نیروی انتظامی و مغازه های رنگارنگ که آجیل و میوه و پفک و چیپس و آب و آب میوه و چای و کیک و بستنی و هرچیز دیگری که ممکن است مسافری هوس کند می فروشند. چند تایی هم رستوران کوچک و بزرگ دو طرف جاده هستند که با توجه به نزدیکیشان به تهران گمان نمی کنم خیلی پر رونق باشند. حساب ریورساید Riverside)) اما از حساب رستورانهای بین راهی جداست.
اگر از تهران به سمت جاجرود رفته ای، باید از اولین بریدگی (یا در اولین بریدگی؟) دور بزنی. به محض دور زدن راهنمای سمت راست را بزن و از زیر تابلوی سرمه ای رنگ و رفته ریورساید سرازیر شو به سمت رستورانی که تصویر همه خیالهایی است که از شنیدن نامش در ذهنش شکل گرفته. کنار رودخانه. درختهای پر از سایه و سر و صدای زیاد جریان (البته غیر طبیعی ) آب. صاحب خوش فکر رستوران با استفاده از یکی دو پمپ نه چندان پر مصرف، کاری کرده که رنگ و بوی نه چندان دلنواز آب راکد را فراموش می کنی و کم کم خودت را کنار آبشاری بزرگ با دست کم رودخانه ای خروشان احساس می کنی.
فضا سبز است و پر دار و درخت. فاصله میزها از همدیگر هم به اندازه ای هست که فضای شخصی خودت را داشته باشی. جریان دائمی و پر فشار آب، به خنک تر شدن هوا هم کمک کرده و کلن چه شود.
منوی نه چندان مفصل ریورساید (به هر حال اینجا یک رستوران بین راهی است. حالا گیرم بهترین رستوران بین راهی ایران به گواهی وزارت مربوطه) شامل انواع کباب و جوجه کباب و ماهی و استیک و سوپ و سالاد و قهوه و چای و بستنی است. انتخاب ما اول یک بشقاب سبزیجات بود و یک پرس چلوکباب برگ راسته گوسفندی. ولی چون حدس زدیم (بله، فقط حدس زدیم) ممکن است بشقاب سبزیجات خیلی سبکتر از غذایی باشد که برای ناهار یک آدم گرسنه کفایت کند، و از طرفی من احتمال می دادم بتوانیم اینجا ماهی قزل آلای تازه (هر چند پرورشی) بخوریم، ماهی کبابی را جایگزین سبزیجات کردیم و به تلافی یک سالاد ویژه ریور ساید هم سفارش دادیم.
وقتی سالاد را سفارش دادم کمی دو دل بودم. گفتم که به هرحال ریور ساید یک رستوران بین راهی محسوب می شود و خام خوردن در رستورانهای بین راهی چندان به صلاح نیست. ولی بعد از اینکه اولین برگ کاهو را به دهان گذاشتم از درستی تصمیمم مطمئن شدم. سس این سالاد مزه بکر و تجربه نشده ای داشت که
به تنهایی قادر بود یک روز معمولی را به بک روز به یاد ماندنی تبدیل کند. سسی تیره رنگ با تکه های قابل مشاهده سبزیجات خشک شده. و طعمی ترش و شیرین. بدون نیاز به افزودن هیچ طعمی. نه نمک، نه فلفل، نه روغن زیتون و نه حتی چند قطره آب لیموی تازه. کاملن جامع و مانع به معنای دقیق اصطلاح. حدس ما این بود که تشکیل دهنده اصلی این سس، رب انار ترش باشد. میزبان هم در جواب سوال ما البته همین را گفت و در اقدامی تعجب برانگیز از ذکر جزئیات بیشتر عذر خواست.
غذایمان کمی زودتر از آنچه انتظار داشتیم آماده شد. ظاهر کباب برگ به خامی میزد و ماهی هم به جای کباب شدن در روغن شناور بود. تصور خام بودن کباب با ورود اولین تکه اش به دهان دوستم، تصوری خامدستانه و قضاوتی ناشیانه و زود تر از موعد لقب گرفت. ولی چرا با اینکه به کبابی بودن ماهی اصرار کرده بودم، با دیدن ماهی سرخ شده و چرب و نه چندان گرمی که طاقباز روی سینس دراز کشیده بود، اعتراض نکردم. واقعن چرا؟ توضیح می دهم.
ببین سینی ماهی که آمد جلوی من در واقع نارنجی بود. می دانی چه جوری؟ یک قزل آلای متوسط القامه، نه چندان فربه که بی مزه شود و نه چندان نحیف که به دندان نیاید، طاقباز دراز کشیده کف دیس، با چشمهایی خیره (بله، سرش را جدا نکرده بودند) و با میزان سرخ شدگی که رنگش را کمی به نارنجی – سوخاری متمایل کرده بود. کنارش یک برش کدو حلوایی، نارنجی سیر. باز کنارش یک عدد هویج خوش اندام و نارنجی. خوب با این همه رنگ تازه و بر انگیزاننده، چطور انتظار داری من توانایی اعتراض داشته باشم؟ تازه به جز اینها که گفتم، یک نصفه سیب زمینی تنوری فوق العاده خوشمزه و یک عدد فلفل سبز قلمی تند هم سفره رنگین دیس را کامل کرده بودند.
چلوکباب برگ هم انصافن کم نظیر و کاملن خوش پخت بود . از آنهایی که در دهانت آب می شود. سبک و زود هضم. فقط به نظرم برنجش کمی شور، یا به قول پدرم وقتی می خواهد طوری از شوری غذا یاد کند که مادر به دل نگیرد؛ خوش نمک، بود که آن هم احتمالن به ذائقه من بر می گردد که عادت کرده به غذای بی نمک.
بعد از غذا، وقتی از پشت میزمان بلند شدیم و من به عادت نگاهی به اطراف رستوران/ باغ انداختم، همان میزبانی که اطلاعات تکمیلی درباره سس خوشمزه شان را از ما دریغ کرده بود، به اعتراض و کنایه پرسید که چیزی لازم داریم و با لیخندی مهوع که معلوم بود در کلاسهای "چگونه با مشتریها برخورد کنیم؟" یاد گرفته، اضافه کرد که "می تونم کمکتون کنم؟"
و طوری این را گفت، انگار که بگوید هری. انگار که بگوید هیزی نکن. هیچ خوشم نیامد. رقیبت که نمی شدم مردک. تازه رقیب هم که بشوم نباید غصه بخوری. تجربه نشان داده هر رستوران جدید، مشتریهای جدیدی به کل مجموعه رستوران روندگان اضافه می کند. به عبارت بهتر هیچ رستوران جدیدی، مشتریهای رستوران قدیمی را نمی دزدد، تازه اگر زیادشان نکند.
قیمت؟ کمی گران و البته با توجه به مختصات محیط به نظرم عادلانه بود. من هم اگر می دیدم از بین هر سی ماشینی که در پارکینگ رستورانم پارک است، بیست و نه تایشان بالای بیست و نوزده تایشان بالای سی میلیون تومان و نه تایشان کلن بالاتر از این حرفها قیمت دارند، حتمن بیش از اینها در پاچه ملت می کردم.
ما برای این چیزهایی که خوردیم و یک قوطی آبجو، کمی بیشتر از هجده هزار تومان دادیم و راضی بودیم.
می پرسی آن قانون مربوط به تعداد مشتری های رستوران ها را ازکجایم در آورده ام؟ بله. درست حدس زدی. دقیقن از همانجایم.