September 30، 2007

بر رودخانه

صبح جمعه ماه رمضان چه ساعتی از خواب بیدار می شوی؟ عادت نداری ظهرهای جمعه بیرون غذا بخوری با از بیرون غذا بگیری؟

شخصن پیرمردهای متشخص و متمدنی را می شناسم که هر جمعه با دمپایی و شلوارهای پارچه ای روشن بی کمربند که تا آستانه سینه بالاکشیده اند، قابلمه قرمز به دست راهی یکی از کبابی ها یا چلوکبابی های معروف می شوند و سنت چلوکباب هر جمعه را زنده نگه می دارند. اگر ظهر جمعه گذرت به کنار نایب یا شرف الاسلامی یا شاندیز و یا حتی کبابی محلتان بیفتد حتمن میبینیشان.

خانواده هایی را هم می شناسم – عمدتن زوجهایی جوان- که نزدیک ظهر از خواب بیدار می شوند و دوشی می گیرند و می روند غذایشان را در یکی از همان رستورانها می خورند. اینها احتمالن از گروه اول "ددری" ترند. شاید هم حوصله شستن چند تا بشقاب و قاشق را ندارند. شاید هم روح بلندی دارند و به تجربه و شهود دریافته اند که "رستوران رفتن" در ذات خودش و بما هو "رستوران رفتن" اساسن یکی از مهمترین اعمال مشترک زوجهای بشری و از نقاط حیاتی تمایز انسان از حیوان است که دقت در اجرای درست و کامل آن می تواند زوجی را خوشبخت تر کند و بی اعتنایی به آن ممکن است رفته رفته و به صورت غیر مستقیم باعث کاهش کلیه فعالیتهای مشترکشان شود.

حالا می خواهم راهی یادت بدهم که بتوانی سنت رستوران رفتن را در ظهر های کسالت بار ماه رمضان هم اجرا کنی. بنزین که داری؟

از میدان نوبنیاد حدود نیم ساعت که به رودهن برانی به جاجرود می رسی. جاجرود در واقع مثل ورودی شمال شرقی تهران است.

یک چیزی نظیر شریف آباد در شرق تهران. با پلیس راه و پاسگاه نیروی انتظامی و مغازه های رنگارنگ که آجیل و میوه و پفک و چیپس و آب و آب میوه و چای و کیک و بستنی و هرچیز دیگری که ممکن است مسافری هوس کند می فروشند. چند تایی هم رستوران کوچک و بزرگ دو طرف جاده هستند که با توجه به نزدیکیشان به تهران گمان نمی کنم خیلی پر رونق باشند. حساب ریورساید Riverside)) اما از حساب رستورانهای بین راهی جداست.

اگر از تهران به سمت جاجرود رفته ای، باید از اولین بریدگی (یا در اولین بریدگی؟) دور بزنی. به محض دور زدن راهنمای سمت راست را بزن و از زیر تابلوی سرمه ای رنگ و رفته ریورساید سرازیر شو به سمت رستورانی که تصویر همه خیالهایی است که از شنیدن نامش در ذهنش شکل گرفته. کنار رودخانه. درختهای پر از سایه و سر و صدای زیاد جریان (البته غیر طبیعی ) آب. صاحب خوش فکر رستوران با استفاده از یکی دو پمپ نه چندان پر مصرف، کاری کرده که رنگ و بوی نه چندان دلنواز آب راکد را فراموش می کنی و کم کم خودت را کنار آبشاری بزرگ با دست کم رودخانه ای خروشان احساس می کنی.

فضا سبز است و پر دار و درخت. فاصله میزها از همدیگر هم به اندازه ای هست که فضای شخصی خودت را داشته باشی. جریان دائمی و پر فشار آب، به خنک تر شدن هوا هم کمک کرده و کلن چه شود.

منوی نه چندان مفصل ریورساید (به هر حال اینجا یک رستوران بین راهی است. حالا گیرم بهترین رستوران بین راهی ایران به گواهی وزارت مربوطه) شامل انواع کباب و جوجه کباب و ماهی و استیک و سوپ و سالاد و قهوه و چای و بستنی است. انتخاب ما اول یک بشقاب سبزیجات بود و یک پرس چلوکباب برگ راسته گوسفندی. ولی چون حدس زدیم (بله، فقط حدس زدیم) ممکن است بشقاب سبزیجات خیلی سبکتر از غذایی باشد که برای ناهار یک آدم گرسنه کفایت کند، و از طرفی من احتمال می دادم بتوانیم اینجا ماهی قزل آلای تازه (هر چند پرورشی) بخوریم، ماهی کبابی را جایگزین سبزیجات کردیم و به تلافی یک سالاد ویژه ریور ساید هم سفارش دادیم.

وقتی سالاد را سفارش دادم کمی دو دل بودم. گفتم که به هرحال ریور ساید یک رستوران بین راهی محسوب می شود و خام خوردن در رستورانهای بین راهی چندان به صلاح نیست. ولی بعد از اینکه اولین برگ کاهو را به دهان گذاشتم از درستی تصمیمم مطمئن شدم. سس این سالاد مزه بکر و تجربه نشده ای داشت که

به تنهایی قادر بود یک روز معمولی را به بک روز به یاد ماندنی تبدیل کند. سسی تیره رنگ با تکه های قابل مشاهده سبزیجات خشک شده. و طعمی ترش و شیرین. بدون نیاز به افزودن هیچ طعمی. نه نمک، نه فلفل، نه روغن زیتون و نه حتی چند قطره آب لیموی تازه. کاملن جامع و مانع به معنای دقیق اصطلاح. حدس ما این بود که تشکیل دهنده اصلی این سس، رب انار ترش باشد. میزبان هم در جواب سوال ما البته همین را گفت و در اقدامی تعجب برانگیز از ذکر جزئیات بیشتر عذر خواست.

غذایمان کمی زودتر از آنچه انتظار داشتیم آماده شد. ظاهر کباب برگ به خامی میزد و ماهی هم به جای کباب شدن در روغن شناور بود. تصور خام بودن کباب با ورود اولین تکه اش به دهان دوستم، تصوری خامدستانه و قضاوتی ناشیانه و زود تر از موعد لقب گرفت. ولی چرا با اینکه به کبابی بودن ماهی اصرار کرده بودم، با دیدن ماهی سرخ شده و چرب و نه چندان گرمی که طاقباز روی سینس دراز کشیده بود، اعتراض نکردم. واقعن چرا؟ توضیح می دهم.

ببین سینی ماهی که آمد جلوی من در واقع نارنجی بود. می دانی چه جوری؟ یک قزل آلای متوسط القامه، نه چندان فربه که بی مزه شود و نه چندان نحیف که به دندان نیاید، طاقباز دراز کشیده کف دیس، با چشمهایی خیره (بله، سرش را جدا نکرده بودند) و با میزان سرخ شدگی که رنگش را کمی به نارنجی – سوخاری متمایل کرده بود. کنارش یک برش کدو حلوایی، نارنجی سیر. باز کنارش یک عدد هویج خوش اندام و نارنجی. خوب با این همه رنگ تازه و بر انگیزاننده، چطور انتظار داری من توانایی اعتراض داشته باشم؟ تازه به جز اینها که گفتم، یک نصفه سیب زمینی تنوری فوق العاده خوشمزه و یک عدد فلفل سبز قلمی تند هم سفره رنگین دیس را کامل کرده بودند.

چلوکباب برگ هم انصافن کم نظیر و کاملن خوش پخت بود . از آنهایی که در دهانت آب می شود. سبک و زود هضم. فقط به نظرم برنجش کمی شور، یا به قول پدرم وقتی می خواهد طوری از شوری غذا یاد کند که مادر به دل نگیرد؛ خوش نمک، بود که آن هم احتمالن به ذائقه من بر می گردد که عادت کرده به غذای بی نمک.

بعد از غذا، وقتی از پشت میزمان بلند شدیم و من به عادت نگاهی به اطراف رستوران/ باغ انداختم، همان میزبانی که اطلاعات تکمیلی درباره سس خوشمزه شان را از ما دریغ کرده بود، به اعتراض و کنایه پرسید که چیزی لازم داریم و با لیخندی مهوع که معلوم بود در کلاسهای "چگونه با مشتریها برخورد کنیم؟" یاد گرفته، اضافه کرد که "می تونم کمکتون کنم؟"

و طوری این را گفت، انگار که بگوید هری. انگار که بگوید هیزی نکن. هیچ خوشم نیامد. رقیبت که نمی شدم مردک. تازه رقیب هم که بشوم نباید غصه بخوری. تجربه نشان داده هر رستوران جدید، مشتریهای جدیدی به کل مجموعه رستوران روندگان اضافه می کند. به عبارت بهتر هیچ رستوران جدیدی، مشتریهای رستوران قدیمی را نمی دزدد، تازه اگر زیادشان نکند.

قیمت؟ کمی گران و البته با توجه به مختصات محیط به نظرم عادلانه بود. من هم اگر می دیدم از بین هر سی ماشینی که در پارکینگ رستورانم پارک است، بیست و نه تایشان بالای بیست و نوزده تایشان بالای سی میلیون تومان و نه تایشان کلن بالاتر از این حرفها قیمت دارند، حتمن بیش از اینها در پاچه ملت می کردم.

ما برای این چیزهایی که خوردیم و یک قوطی آبجو، کمی بیشتر از هجده هزار تومان دادیم و راضی بودیم.

می پرسی آن قانون مربوط به تعداد مشتری های رستوران ها را ازکجایم در آورده ام؟ بله. درست حدس زدی. دقیقن از همانجایم.

September 29، 2007

کوکوی دو شب مانده

یک چیز را می دانی؟ آدم با کمک تجربه هایی که می کند و چیزهایی که می خواند و می بیند و می شنود یک قدرتی پیدا میکند که قدما بهش می گفتند "قوه تمیز". این قوه تمیز اساسن خیلی چیز گرانبهایی است. با مکانیزمی غیر قابل توضیح، به صاحبش برای تشخیص سره از ناسره و اصل از قلابی کمک می کند. چه جوری؟ توضیح می دهم.

ببین مثلن داری فیلم میبینی. مثلن یک صحنه ای هست که نمای بسته صورت فریبرز عرب نیا را در حالی که دارد می گوید "نمردیم و گلوله هم خوردیم" نشان می دهد.(بله. می دانم. گفتم مثلن) احتمالن بدت نخواهد آمد. حالا فرض کن به جای عرب نیا، آقازاده آقای کیمیایی قرار باشد همین جمله را بگوید. احتمالن خواهی خندید. خوب بعضی ها هم نمی خندند. بعضی ها (که احتمالن بیشترشان بازی عرب نیا را ندیده اند یا خوب ندیده اند یا وقتی دیده اند کم سن و سال بوده اند و نتوانسته اند خوب ببینند) متوجه نمی شوند که بازی اقا پولاد کپی دست چندم بازی آن آقای اولیست. ولی کسی که "قوه تمیز" دارد، هم قلابی بودنش را می فهمد و هم از دیدن بای نمونه قلابی خنده ا می گیرد.

فرض کن یک نفر تک نویسی های آقای ابراهیم افشار را خوانده باشد و لذتش را چشیده باشد، بعد بیاید ببیند یکی برداشته یک یادداشتی نوشته در رسای مثلن امیر قلعه نویی و تیتر زده "هی مرد! تو نمی بازی!". چهار تا علامت تعجب هم تپانده بین جملاتش. خوب تو که آن اصلی را دیده ای، خنده ات می گیرد و می فهمی ماجرا قلابی است.

در نازل ترین نمونه، فرض کن یک نفر مصاحبه های آقی ده نمکی را ببیند و فکر کند "واقعن این بیچاره زجر کشیده و سختی دیده و خیلی مظلوم است و انصافن هم این فیلمش را ما را خنداند و بهتر است همه با هم دوست باشیم و ایرانمان را بسازیم و الخ.

حرف خیلی خاصی نمی زنم ها ولی این موضوع بارها آزارم داده. اینکه یک نفر که کتاب خوانده و فیلم دیده و اینکاره هم هست، گول یکی از این قلابی ها را خورده و "ادا" را از "اصل" تشخیص نداده و ما را در حسرت فهم درست گذاشته و غصه دارمان کرده. تجربه غم انگیزیست.

حکایت من با بعضی از رستورانها هم همین است. می دانی؟ بعضی هاشان قلابی اند. ادا در می آورند.

به قول رفیقمان "آنی نیستند که می نمایند". یکی هم می رود و گول ادایشان را می خورد. بعد می آید به ما سفارشش می کند. بعد ما می رویم. بابت پیتزای بدمزه و ناشیانه پخته شده یارو سیزده هزار تومان پول می دهیم. بعد در حالی که از ناراحتی انگار آتش فشان فعال دماوند به مادون داریم، از در رستوران بیرون می آییم و حتی دلمان نمی آید بیاییم اینجا در موردش وقایع نگاری کنیم. می آییم و این مزخرفات عصبی را می نویسیم و می رویم.

اسمش بوکا بود. رو به روی ورودی غربی کاخ نیاوران. پیتزا فروشی خوش قیافه و شیکی هم بود. اسم پیتزای سفارشی ما هم مازارتی بود. خوشمزه هم نبود. همه سس هاش هم تند بودند. اینقدر که مزه همه چیز را از بین می بردند و فقط احساس سوزش را در دهان باقی می گذاشتند. برای خالی شدن میز هم حدود نیم ساعت صبر کردیم. محیط هم سرد بود و با اینکه جایمان را عوض کردیم نتوانستیم از باد سرد کولر ایمن شویم. میزبانان هم مدام با چشمهایی کنجکاو نگاهمان می کردند. همین.

September 26، 2007

پندت دهم فراوان

هرچند وقت یک بار گیر می دهم به یک کتاب. نه این که هی بخوانمش ها. فقط آنچنان مجذوبم می کند که تصمیم می گیرم به همه یک نسخه از آن کتاب بدهم. احساس می کنم اطرافیانم با خواندنش قد می کشند و معاشرت با آنها برایم لذت بخش تر خواهد شد. یک زمانی با داستانهای کوتاه آقای چخوف این کار را می کردم. (چخوف جوان) چند نسخه ازش خریده بودم و هدیه می دادم. یکی دو سال پیش نوبت "زندگی در پیش رو" ی آقای رومن گاری شده بود. حالا نوبت آقای دوباتن و کتاب راهگشا و آموزنده اش "چگونه پروست می تواند زندگی شما را دگرگون کند؟" است. دیشب داشتم فکر می کردم که چه اسم شایسته ای دارد این کتاب. از آن کتابهایی که اگر قلابش گیر کند، احتمالن می تواند تاثیر زیادی روی رفتار و گفتار خواننده اش داشته باشد. یعنی اگر "چگونه..." را بخوانی، دیگر نباید یک سری از خطاهای رفتاری و گفتاری را مرتکب بشوی.

یک جایی، گمانم اسم فصلش این باشد: "چگونه چیزها را توصیف کنیم؟" آقای دوباتن تنفر پروست را از به کارگیری واژه های زیاد استفاده شده و توصیف های تکراری و کلیشه ای توضیح می دهد. الان مثالها درست در ذهنم نیست ولی اگر اشتباه نکنم می گفت پروست از اینکه کسی ارتش فرانسه را "بچه های ما" خطاب کند یا عادت داشته باشد هر جا که به سال ایکس اشاره می کند، یک "آن نحس ترین سالها" بچسباند در باسنش، آزار زیادی می دید. یادم هست که بار اولی که این صفحه را خواندم، خودم را در حال "اکیدن وحدت می کنیم" دیدم. (کپی رایت آقای میرزای غربت نشین)

چهره یکی از همکارانم را به خاطر می آوردم که بارها با استفاده از عبارتهایی مثل "رئیس جمهور خودمون" و "بچه های ما" (در مورد بازکنان تیم محبوبش) و "ما" (منظور ما ایرانیها با فرهنگ و اصیل) و "اماممون" (در مورد یکی از پیشوایان دینی که به احترام سالگردش لباس تیره پوشیده بود) و حتی در مقابل یک پیمانکار اروپایی "نیروگاه ما"، حالم را تا مرز تهوع بد کرده بود. جملات آقای دوباتن را می خواندم و از احساس اینکه انگار یک نفر همدرد من پیدا شده و دارد انتقامم را از این همکار متظاهر و لجن می گیرد، احساس سرخوشی می کردم. انگار می توانم فردا کتاب را بیاورم شرکت و با یک بیلاخ نشانش بدهم و بگویم: ببین حق با من بود، ببین آقای پروست هم مثل من از رفتار تو متنفر است!

به جز آقای همکار، گروه دیگری هم بودند که احساس می کردم می توانم به کمک دوستان خوش ذوقم، آقایان پروست و دوباتن، ازشان انتقام بگیرم. سینمایی نویسان عمومن جوانی که در سالهای اخیر، روز به روز تریبونهای بیشتری پیدا می کنند و ذهن مخاطبانشان را با کلماتی غیر دقیق و به معنی واقعی کلمه "ژورنالیستی"، آلوده می کنند. اگر همدرد من باشی، رد و پای این نویسنده های میان مایه و پر سر و صدا را احتمالن در انترنت دیده ای و می بینی و آزار می بینی. وبلاگ نویسهایی که به کمک فضای آماده ای که چند سال پیش فراهم شده بود، روزنامه نگار شدند تا کلماتی مثل "معرکه" و "شاهکار" و "نسل ما" و "نوستالژی ما" و "بهترین فیلم همه این سالها" و همه تیترهای جذاب و تکان دهنده، کم سوادیشان قایم کنند.

تو را بخدا این کتاب را بخوان و حداقل یک هفته وقت صرف فکر کردن بهش کن. آقای دوباتن قد آدم را بلند می کند.

پ.ن : صفحه کتاب در آمازون

September 24، 2007

در ستایش حرف نزدن به وقت بلد نبودن

ایسنا نوشته:

"دكتر حميد يعقوبي كه برخي از قسمت‌هاي سريال «اغما» را همراه با همسر و فرزندانش به تماشا نشسته است، درباره تاثير مخرب پخش چنين صحنه‌هايي از تلويزيون آن هم در ساعات پرمخاطب روز، گفت: به هنگام پخش برخي صحنه‌هاي سريال «اغما» من و همسرم كودكانمان را در بغل مي‌گيريم، كانال را عوض مي‌كنيم يا آن‌ها را براي كاري به بيرون از اتاق مي‌فرستيم تا نتوانند اين صحنه‌ها را به تماشا بنشينند."

پ.ن: برادر من چرا "به تماشا" می شینی آخه؟ (من همه اش یاد به بیضه نشستن مرغ سکوت می افتم.

چرا "به هنگام" پخش صحنه ها "کودکانت رو "در بغل میگیری"؟ خاموش کن و به جاش برو زنت رو در بغل بگیر. برای بچه ها هم Happy Feet بگذار نگاه کنن حال کنن.

September 23، 2007

مغازله کنیم؟

همین دیروز بود که برای دوستی نوشتم زبان سعدی، به ویژه در غزل های عاشقانه اش، هنوز تازه و سرحال و عمیقن آموزنده است. همان موقع یادم افتاد که مدت هاست ننشسته ام سر فرصت و با خیال راحت غزل بخوانم. غزل خواندن می دانی چه لذتی دارد؟ غزل خوب خواندن. نشستن با دو سه نفر یاران خوش حافظه و خوش سلیقه و غزل خواندن و شنیدن و احساس نکردن گذشت زمان. روزهای دانشجویی از این فرصت ها زیاد دست می داد. سر ظهر، زیر آفتاب داغ می کوبیدم از خانه می رفتیم دانشگاه که به کلاس برسم. کلاس چی؟ مثلن سیستمهای سردخانه و تبرید. بعد یکی دو تا از لشوش اهل ادب را می دیدم. (لشوش : جمع لش، لشوش اهل ادب : جوانان لش صفتی که اینجا و آنجا ولو می شوند و شعر می خوانند و می شنوند).

می رفتیم روی یکی از نیمکتهای بتونی نا هموار می نشستیم و یک نفر را (مثلن یکی از این دخترهای تیشتان بالا یا یکی از استادهای ناهموار و ناهمراه)، سوژه می کردیم و برایش دو بیتی های طنز آمیز می سرودیم. مزه بعضی از آن شعرها هنوز که هنوز است زیر زبانم است و یادآوریش حالم را خوش می کند. کار دیگری که می کرد یم این بود که غزل هایی که اینجا و آنجا شنیده و خوانده بودیم را برای هم می خواندیم و کیف می کردیم. بعد هم به خودمان می آمدیم و می دیدیم که هم سیگارمان تمام شده و هم کلاس سیستمهای سردخانه و تبرید. سر خویش می گرفتیم و راه می افتادیم سمت خانه.

یک پای ثابت همه آن نشستن ها، البته وقتی فضا جدی تر و حرفه ای تر می شد، نه وقتی که ولگردان دانشگاهی دورمان جمع می شدند و شعرهای درخواستی طلب می کردند، عاشقانه های سعدی بود. یکی مان یکی از تازه یافته هایش را میخواند و بقیه حالش را بین هم تقسیم می کردند.

امروز صبح در وبلاگ این خانم شعرشناس غزلی خواندم که واقعن دلم را برد.

ویران کننده است. فاصله این چند صد سال را کاملن از بین برده. واقعن فکر می کنم می توانستم این غزل را از زبان یکی از دوستان هم سن و سالم که علایق کلاسیک دارد بشنوم و فقط کمی به خاطر تصاویر و بعضی کلمات کمی قدیمی شده، نقدش کنم. خوب بخوانش ببین تازه نمی شوی؟

پ.ن: غزل که بلدی بخوانی. نکند تند و تند بخوانی و کلمات را پشت هم ردیف کنی و بگذری ها! غزل را باید مثل شراب مزه مزه کرد. عرق سگی که نمی خوری!

پ.ن 2: بعد از حافظ کیارستمی، اینک: سعدی به سعی بعدی

ای یار ِ

جفا کرده‌ی

پیوند بریده،

این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟
در کوی تو معروفم

از روی تو محروم.

: گرگ ِ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده.
ما هیچ ندیدیم

همه شهر

بگفتند افسانه‌ی مجنون به لیلی نرسیده.
در خواب

گزیده

لب ِ شیرین ِ گلندام
از خواب

نباشد

مگر انگشت ِ گزیده

بس در طلبت کوشش ِ بی‌فایده کردیم
چون طفل دوان

در پی گنجشک ِ پریده
مرغ ِ

دل ِ

صاحب‌نظران

صید

نکردی
الا

به کمان مهره‌ی ابروی ِ خمیده.
میل ات به چه ماند؟

به خرامیدن ِ طاووس
غمزت؟

به نگه کردن آهوی‌ ِ رمیده!
گر پای به در می‌نهم از نقطه‌ی شیراز
ره نیست.

تو پیرامن ِ من حلقه کشیده.
با دست ِ بلورین ِ تو پنجه نتوان کرد
رفتیم

دعا گفته

و

دشنام شنیده
روی تو مبیناد دگر دیده‌ی سعدی
گر دیده به کس باز کند

روی ِ تو دیده.

September 22، 2007

آداب شکم

فکر نمی کنم هیچ کدام از مناطق ایران به اندازه گیلان شایسته باشد که "بهشت مزه ها" نامیده شود. من البته ایرانگرد قهاری نیستم ولی شنیده هایم را که کنار تجربه های خودم می گذارم به این نتیجه می رسم. می دانی منظورم چیست؟

ببینم تو از دیدن غذاهایی با رنگهای مختلف و مزه های متفاوت خوشت نمی آید؟ از خودت بی خود نمی شوی وقتی مثلن یک کاسه باقلا قاتق (سبز و زرد و سفید) را کنار یک بشقاب برنج (سفید) و چند کولی برشته (قهوه ای کم رنگ و پررنگ) می بینی؟ اصلن تا به حال غذا خوردن گیلک ها را دیده ای؟ می دانی مادر بزرگ من چه جوری غذا می خورد؟

فرض کن ناهار ظهر جمعه ماهی سفید باشد با سبزی پلو. فکر می کنی الان که این را گفتم می توانی محتویات سفره غذا را حدس بزنی؟ نمی توانی. به روح امام که نمی توانی.

یک دیس سبزی پلو و یک دیس که ماهی سفید در آن است. خوب! دیگر چه؟ فکر کن مهمانی در کار نباشد. سفره خودمانی چیده باشند. البته بعدن برایت توضیح می دهم که برای گیلک ها سفره خودمانی و سردستی معنی ندارد. سفره شان همیشه بهترینِ ممکن است. من ندیدم سفره بدون مخلفات پهن کنند. ترشی، سیر ترشی، باقالی خام، سیر خام، سبزی خوردن، پنیر برشته، مغز گردو، نارنج، ترب سفید، پنیر، اشپل ماهی، ماهی دودی، ماهی شور، پیاز، زیتون پرورده، کاله کباب. چیزهای دیگری هم هست که حالا یادم نیست. ولی به طور معمول حداقل یکی دو مورد از این چیزهایی که گفتم را سر سفره می بینی. حالا همه اینها سر سفره است. مادر یزرگ من هم دست و رو شسته و خوشحال بالای سفره نشسته است.

شمالی ها معمولن خوشحالند. موقع غذا خوردن از همیشه خوشحال تر. حتی اگر مجلس ختم پدرشان باشد موقع غذا گل از گلشان باز می شود. تازه بعد از غذا هم اگر گوشه مجلس غافلگیرشان کنی، احتمالن دارند در مورد کیفیت پخت کبابش صحبت می کنند. از عروسی هم که بر می گردند قبل از اینکه آمار لباس و رقص و نگاه و طعنه و کفش مهمانها را با هم رد و بدل کنند می روند سراغ ارزیابی شامی که خورده اند. اینکه گوشت کباب کمی سفت بود و چغترمه شور شده بود، مهمتر از بدرقص بودن عروس و هیز بودن برادر داماد جلوه می کند. از خوشحالی مادر بزرگم می گفتم. دو زانو می نشیند سر سفره و دامنش را جمع می کند وسط پاهاش. دیس پلو را بر می دارد و خم می شود سمت بشقاب تو و برایت غذا می کشد. با چی؟ خوب معلوم است با دست. انتظار نداری که مادر بزرگ با سلیقه و تمیز من کفگیر بردارد و برود سراغ دیس برنج؟ پس دستهایش را برای چی شسته؟ خودش اما اول برنج نمی کشد. دو تکه از ماهی را با دست جدا میکند و می نشیند به پاک کردنش. دقیق و با حوصله. اگر غریبه باشی ممکن است غذایت تمام شود و سرت را بلند کنی ببینی مادر بزرگ من هنوز دارد ماهی پاک می کند. اگر اینطوری شد معلوم است که ادب غذا نداری. دور اول غذا را باختی. تیغهای ماهی را که در آورد، یک نصفه نارنج می چکاند روش و بعد برای خودش پلو می کشد. حالا با دست ماهی و برنج را قاطی میکند طوری که از هرجا که لقمه برداشت، نسبت مشخصی از ماهی و برنج نصیبش شود. دو قاشق هم پنیر برشته می کشد گوشه بشقابش. ( پنیر برشته نمی دانی چیست؟ مخلوط برشته شده پنیر محلی و زردچوبه و شوید و فلفل سیاه. مزه ای بی نظیر برای ماهی) حالا بشقابش دیدن دارد. لقمه را با دست بر می دارد. خیلی تمیز و شیک. بدون اینکه دانه های برنج از مشتش بریزد. حجم مشخص و کمی از برنج و ماهی را از بقیه محتویات بشقاب جدا میکند. با جلو انگشتها کمی جمع و جورش می کند. دستش را کف بشقاب می چرخاند و لقمه را بالا می آورد و غافلگیرت می کند. آنچنان که مبهوت و مات می شوی از این همه حوصله و سلیقه. یک تکه مغز گردو یا یک تکه اشپل ماهی – بسته به اینکه لقمه قبلی را با چه مزه ای خورده باشد – آخرین مسافریست که سوار این لقمه می شود و به سمت دهانش می رود.

لقمه بعدی دیگر پلو نیست. یک پر سیر ترشی یا یک تکه ترب یا چند پر سبزی، به تناوب بین لقمه های غذای اصلی خورده می شوند.

می بینی؟ آیین غذا خوردن را می بینی؟ با حوصله و سلیقه. با دقت و خوشحالی. همه شان همینطوری غذا می خورند. همه شان هم شکم دارند. زن و مردشان را میتوانی ببینی که با اندام ناموزون و دهانهای همیشه جنبنده و لبهای همیشه خندان در حال مکیدن شیره زندگی اند.

یک فیلم نازلی هم ساخته بود آقای علی رفیعی به نام "ماهی ها عاشق می شوند". همان موقع هم به دوستان گفتم خیلی باید در احوال مرد اصفهانی دنیا دیده ای تامل کرد که در آستانه 70 سالگی، موقعیتی برایش پیش می آید که برای مخاطبانی بسیار بیش از آنچه تا کنون تجربه کرده قصه بگوید، به جای عالی قاپو و منار جنبنده و مسجد شیخ لطف الله، می رود سراغ قهوه خانه ساحلی انزلی و پل خشتی لنگرود و بازار ماهی فروشهای لنگرود. این آدم حتمن چیزهایی می داند که احتمالن بسیاری از همقطارانش هنوز نه در آینه و نه در خشت، توان دیدنش را ندارند. یادت هست تصاویر هوش ربای بازار ماهی فروش ها را؟ چوب زدن ماهی ها و آن همه رنگ و آن همه مزه خام و سرد. بعد ردیف ظروف ادویه و چاشنی های مختلف، که در ظرف های سفالی چیده شده در رف آشپزخانه رویا نونهالی دلربایی می کردند. آن همه رنگ گرم و آنهمه حرارت و بخاری که از قابلمه ها و کماج ها و دیگ ها بلند می شد و کاسه های داغ خورشت های محلی، ترشی تره، میرزا قاسمی، باقلا قاتق و همه آن همه رنگ و مزه امکان ندارد از خاطر بیننده ای برود. همان طور که امکان ندارد فیلم خوش آب و رنگ آقای رفیعی را دیده باشی و از ضعف به خودت نپیچیده باشی. حالا این وسط اینکه به نظر ما، آقای کارگردان در نشان دادن نماهای مداوم از سینی های عاشقانه فراهم شده غذا، کمی بی سلیقگی به خرج داده و نتوانسته چیزی به زیبایی ذاتی این مناظر هوش ربا بیفزاید شاید خیلی هم مهم نباشد به هر حال همه که مثل من چشم و گوششان از دیدن این سینی ها پر نیست.

پ.ن (بعد از چند روز): حق با خانم سمیرا است. احساس می کردم این پست ناقص است. چند بار هم آمدم و رفتم و نفهمیدم مشکل از کجاست. با تذکر ایشان متن اصلاح می شود. بین مخلفات همراه غذا، زیتون پرورده و کاله کباب را جا انداخته بودم. ممنون خانم.

September 17، 2007

هانی

اگر قبل از انجام کاری ارزیابی از لذت احتمالی که خواهی برد و وضعیتی که حین و بعد از انجام کار پیدا خواهی کرد بکنی، احتمالن کمتر اذیت می شوی. می دانی چه می گویم؟

فرض کن می خواهی یک مهمانی اعصاب خورد کن خانوادگی بروی. اگر ذهنت را برای مهمانی رفتن و خوش گذراندن آماده کرده باشی حتمن در طول مراسم هی به خودت سرکوفت میزنی که "من این وسط چه غلطی می کنم؟" و "کاش الان با فلانی بودم" یا "کاش حالا که خانه خالی شده و کسی نیست فلانی را دعوت می کردم".

من معمولن کار دیگری می کنم. اگر تمام تلاشم برای پیچاندن مهمانی بی نتیجه مانده باشد، قبل از رفتن ذهنم را برای چیزی که آنجا خواهم دید آماده می کنم. سعی می کنم بدترین شرایط ممکن را تصور کنم. مهمانان کم سواد و نفهم، بحثهای سطحی، احترامات فائقه و تعارفات مهوع، غذاهای بدمزه، مهمانان بد هیکل و زشت و بد لیاس. خودم را برای لحظاتی سخت و دشوار آماده میکنم و تصمیم می گیرم تمام مدت را به هیزی و فضولی در احوال دیگران و ضبط رفتار و گفتار احمقانه آنها برای بهره برداری در زمان مقتضی بگذرانم. اگر با این پیش زمینه به مهمانی بروی، به احتمال زیاد لحظات غیر قابل تحمل حضورت را به لحظاتی قابل تحمل و شاید حتی لذت بخش و مفرح تبدیل خواهی کرد. کافیست یکی از آن تصورات بدت در واقعیت کمی خوشایند شود. مثلن غذاهای خوشمزه ای انتظارت را بکشد. لذت نمی بری؟ تازه هیچکدام هم که نشود، بازی خندیدن به حماقت مردم و در صورت امکان، سرکار گذاشتنشان با شرکت فعال در بحثها و پرتاب نظرات مشعشع، به اندازه کافی حالت را خوش می کند.

رستوران رفتن هم همینطور است. اگر با ذهنیتی که از ادب میزبانان "موفتار" داری، بروی "نادری" غذا بخوری به خودت ظلم خواهی کرد. لحظه لحظه احساس میکنی که مورد بی احترامی قرار گرفته ای و هیچ چیز، حتی طعم لذت بخش غذا، نمی تواند لحظاتت را خوش کند.

من هفته پیش چنین اشتباهی کردم. هر چند جمله آقای جامی سیبستان در ذهنم بود که "هانی، بیش از یک رستوران به سالن غذا خوری ادارات شبیه است"، ولی نتوانسته بودم این موضوع را در ذهنم جا بیندازم. شاید کم کاری میزبانم که در "هانی" رفتن بسیار با تجربه تر از من است مهمترین عامل شکل نگرفتن ذهنیت درست باشد. به هر حال من با همه انتظاری که از یک رستوران خوب دارم وارد "هانی" شدم.

"هانی" اول تخت طاووس، احتمالن تنها شعبه "هانی" است که سالن غذا خوردن دارد. تا جایی که من متوجه شدم شما می توانی مسیر غذاهای چیده شده را طی کنی و از هر کدام از غذاها، مزه ها، پیش غذاها و دسرها که دلت خواست برداری و بعد از اینکه از ردیف همه اینها گذشتی، متصدی صندوق با بررسی کردن سینی ات، صورت حساب را تحویلت بدهد. انتخاب دیگر هم این است که بروی سمت میز سفارش ها و غذایی که در ردیف چیده شده آن سمت سالن نیست را سفارش بدهی. آن طوری که من فهمیدم، در هیچکدام از این حالتها غذای گرم تحویل نخواهی گرفت. اگر مثل من گرم بودن غذا، حداقل در آغاز خوردنش، برایت مهم است، گمانم باید بی خیال هانی بشوی. من سبزی پلو گرفتم با قزل آلای سرخ شده. سالاد فصل به همراه کمی ذرت و لوبیا پلو و دو تکه کوکوی سبزی بقیه سفارش دو نفره ما بود. در حالیکه می توانستیم خوراک زیان، قارچ سرخ شده، آش رشته و ماست و موسیر هم انتخاب کنیم. (غوره بادنجان را عمدن ذکر نکردم که مراتب تنفرم از بادنجان و ترکیباتش را به رخ کشیده باشم)

من دوست دارم سبزی های سبزی پلو، ریز خورد شده باشد، دیدن توده گلوله شکل، یا بدتر از آن، رشته های دراز و ناموزون سبزی، آزارم می دهد. سبزی پلوی هانی را به همین دلایل و البته سرد بودنش نپسندیدم.

ماهی اما خوشمزه بود (ماهی از معدود گوشتهاییست که سردش را هم می پسندم). گمانم چسبیده بودن تیغ ماهی به گوشتش نشانه تازه نبودن (یا شاید هم رعایت نکردن نکات فنی پخت) باشد. الان درست یادم نیست. از نجف می پرسم و اینجا توضیح می دهم بعدن. به هرحال تیغها مصرانه به گوشت چسبیده بودند و جداکردنشان، معمولن حین فرایند جویدن، صحنه های زشتی ایجاد می کرد. هر چند رنگ و مزه قزل آلا نشان می داد که خیلی ماهرانه و دقیقن به مقدار لازم سرخ شده است. لوبیا پلوی سفارشی دوستم هم کمی بیش از اندازه چرب و البته فوق العاده خوشمزه بود. به نظرم شباهت مزه غذاهای هانی با غذاهای خانگی مهمترین ویژگی اش باشد. ویژگی که من رد پایش را به جز در مزه غذاها، هم در گلوله های سبزی و هم در روغن باقیمانده در کف بشقاب لوبیا پلو دیدم.

محیط "هانی"، در حالیکه دوستم اعتقاد داشت یکی از آرامترین روزهایش را سپری می کرد، شلوغ و پر سر و صدا بود. اما جالبترین نکته، فریاد (دقیقن فریاد) خانم مدیر سالن بود که مشتری هایی را که سینی ها را تحویل نداده بودند، علنن مسخره می کرد. ما سینی مان را تحویل ندادیم. یعنی با سینی ها ناراحت نبودیم و احساس هم نکردیم اضافه و دست و پا گیرند. بشقابهایمان در سینی بود و سینی جلویمان و مشغول بلع بودیم که ناگهان فریاد تقریبن گوشخراششان را شنیدیم که اعلام کردند رئیس جمهورمان (با ذکر نام) واقعن (با تاکید) برازنده ما ملت هستند. و مجددن با فریاد و تمسخر خواستند که سینی ها را برگردانیم. قاعدتن ناراحت شده بودم. هم از شنیدن نامهای ناخوشایند هنگام صرف غذا و هم از بر هم خوردن آرامش نسبی که به زور تخیل و تمرکز ایجاد کرده بودیم، ایضاً هنگام صرف غذا. چون تاکیدشان بر این بود که "با این سینی ها غذا خوردن برایتان سخت است"، گفتم "ما با این سینی ها راحت تریم. اگر شما لازمشان دارید می توانید بردارید." قطعن با آن سینی ها راحت تر نبودیم. ناراحت شده بودم و خواستم اذیتش کنم. گفت که سینی کم ندارند و راهنماییش فقط برای آسودگی خودمان بوده و رفت. دقایقی بعد گارسون بی ادبی آمد. سینی مان را گرفت. گفت ما اینجا خانم مسئولی نداریم و حتی نصفه لیموترشم را هم برد. در حالیکه هنوز دو ثلث از غذای ما باقی مانده بود.

"گه" تنها چیزیست که می توانم نثار "هانی" کنم. با آن غذای سرد و محیط شلوغ و گارسون بی ادب و مدیر بی شعور.

ولی حواسم هست که میزان لذتی که می برم به انتظاری که داشته ام وابسته است. حالا تو که اینها را می دانی و می دانی در "هانی" چگونه پذیرایی خواهی شد، ممکن است یک روز بروی و غذا بخوری و کیفش را ببری. کاملن ممکن است.

پ.ن : هیجان انگیز ترین نکته ماجرا این بود که توانستیم در ظهر یکی از روزهای ماه رمضان، در یکی از رستورانهای معروف، در دل ام القرای جهان اسلام، ناهار بخوریم. اتفاقی که بعید است به این زودی ها تکرار شود.

September 15، 2007

آشفته و ریساریس (2)

اگر می خواهی این نوشته را کامل بخوانی، بدان که قسمت اولش دو پست پایین تر است

کشتی ای شوم جاری

از خاک برآرم تو

بر آب نشانم تو

دور از همه بیزاری

دریای خزر گردم

خواهی تو اگر جونم

محصول هنر گردم

خواهی تو اگر جونم

یک روز بصر گردم

یک روز نظر گردم

پانصد سر سر درگم

ای وای

ای وای

من از این قسمت شعر و آهنگ خیلی لذت نمی برم. یعنی در واقع خیلی نمی فهمم ماجرا چیست. اگر یک روز فهمیدم می گویم. البته شاید همین که لذت نمی برم به ذهنم فرصت استراحت می دهد. چون این آهنگ کمی طولانی تر از چیزیست که گوش من عادت کرده به عنوان یک آهنگ بشنود، (گمانم بیش از 7 دقیقه طول می کشد) و لازم است که ذهن و احساس شنونده کمی فرصت برای رها شدن از تاثیر پاره های اولیه داشته باشد و به کمک این فرصت و بازیابی برای ورود به قسمت بعد که (به نظر من) بسیار جذاب و شنیدنی است آماده شود.

حبل المتین گیست (درست فکر میکنم دیگر؟ دارد همین را می گوید؟ زلفت حبل المتین است؟)

جمعن به تو آویزیم

واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا

تلمیح با مزه ای که انجام شده و ماجرای آویزان شدن از زلف طرف را با اعتصام به حبل المتین الهی پیوند داده، کاریست که واقعن از هر ذهنی بر نمی آید. هر چند به گمانم خواندن آیه را کمی بیش از مقدار لازم طولانی می کند.

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

شاعر یک بار دیگر با تکرار مصراعی که در پاره اول مقدمه ورود به چند سطر لذت بخش را فراهم کرده بود، آماده مان می کند تا وارد یکی از لذت بخش ترین فصل های این آهنگ بشویم.

یک روز دو چشمم خیس

یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار دگر بردار

بردار به دارم زن

از روی پل فردیس

تمام امتیاز لذتی را که از شنیدن این چند سطر برده ام، به حساب نوآوری که برای اولین بار به فکر استفاده از ترکیب خوش آهنگ و خوش معنی و رسای "ریساریس" کرده واریز می کنم. گمان نمی کنم قبلن جایی شنیده باشمش. فوق العاده است. اساسن ترکیباتی که با این فرمول ساخته می شوند خوش آهنگ و دلنشین و فاخرند. سخنرانی که به جای "بحبوحه" از "کشاکش" استفاده می کند، به وضوح تسلط خودش را بر کلمات نشان می دهد. "چکاچک" و "گرماگرم" و حتی "پیشاپیش" مستعمل و کلیشه ای که از بس مجری های کم سواد تلویزیون تکرارش کرده اند، تهوع آور شده است، همه شان به نظرم زیبا و آبرومندند.

اینجا ولی شاعر کاری فراتر از این کرده است. ترکیبی خوش آهنگ و شیک، با "س" مکرر. کلمه ای که منظور را در نهایت ایجاز و نهایت زیبایی منتقل می کند. اصلن معنای بلاغت چیزی غیر از این است؟

دریای خزر گردم

...

گمانم باز هم دارد استراحت می دهد. شنونده هوشمند احتمالن منتظر است بعد از چند خط معمولی و تکراری دوباره با یکی از ترفندهای ابتکاری و کم نظیر شاعر رو به رو شود.

ای درد توام درمان

در بستر ناکامی

توجه کردی که چه آشنایی زدایی هوشمندانه ای اتفاق افتاد؟

یک بار دیگر بخوان. منتظر نیستی بعد از بستر "بیماری" بشنوی؟

ای یاد تو ام مونس

در گوشه تنهایی

ای خاطره ات پونز

نوک تیز ته کفشم

این صندل رسوایی

این صندل رسوایی

پونز ته کفش یکی از معمول ترین آزار دهنده هاییست که بیشتر مردم تجربه اش کرده اند. پونز را هم تجربه نکرده باشند درد ناشی از وجود جسم خارجی در کفش یا متناسب نبودن کفش با پا را حتمن داشته اند. این درد معمولن تا وقتی که متوقف باشی کاری به کارت ندارد. آرام است و بی اثر. انگار نه انگار که ناملایمتی در کار است. ولی به محض اینکه شروع به حرکت کنی زخمت می زند. اگز قبلن زخم زده باشد شروع می کند به تعمیق و گسترش آن. هر لحظه بیشتر نفوذ می کند. مشکل اصلی هم این است که درد ماهیت مازوخیستی دارد. به طور غیر مستقیم خودت هستی که درد سنگین را به پای نحیفت تحمیل می کنی. پس درمانش هم به دست توست. می سوزد؟ راه نرو؟ نمی توانی راه نروی؟ مجبوری؟ پس ناگزیری از تحمل در این زخم در حال عمیق شدن.

عاشق جدا شده را دیده ای که چگونه دنبال خاطره های محو معشوقشان می گردد؟ زندگیش را از راه دور رصد می کند. با اینکه قول می دهد فراموشش کند، ولی معمولن با یادآوری خاطره های مختلف خودش را آزار می دهد. جنس آزار دقیقن از جنس اذیتیست که از پونز ته کفش می بری.

در ترکیب صندل رسوایی هم تاکید بیشتر روی رسوایی است. البته این را هم می دانیم که تا وقتی کفش پوشیده ای، ممکن است بتوانی با حفظ ظاهر از بر ملا شدن رنجی که میکشی جلوگیری کنی. ولی اگر صندل پوشیده باشی حتمن رسوا خواهی شد.

گرگی تو و میشم من

جمعن به تو آویزیم

آب از تو سریشم من

جمعن به تو آویزیم

آماده ات می کند تا با آخرین فراز کوبنده این آهنگ رو به رو شوی:

اگزاز و دیازپامی

جز زلفت آرامی

چون تو زلف تو نا آرامم

رسوا و پریشم من

سشوار

سشوار.

"جناس" شنیدنی از کار در آمده. متوجهی که چی شد؟ مثل زلف تو آرامم ولی به جز زلف تو آرامبخشی ندارم. تازه آن "جز زلفت" را می توانی ادامه مصراع اول هم بدانی: به جز زلفت اگزاز و دیازپامی ندارم. قشنگ نیست؟

سر آخر هم معشوق را به نامی می خواند که درمانگر این ناآرامی و پریشانی و ریساریس بودن است. سشوار.

لحظه ای آسمان تو بنگر؛ چهره ارغوانی ام

این چند خط از کتاب متاسفیم از... نوشته آقای دینو بوتزاتی، ترجمه آقای محسن ابراهیم من را خیلی خیلی تکان داد. بخوانش ببین فوق العاده نیست؟

وقتی در اوج جشن، به طور غریبی مست، خود را نزدیک به اقتدار جهان احساس می کنیم، ممکن است چنین پیش بیاید که به ضرورت، تالار گراند هتل(یا قصری در ساحل دریا) را ترک کنیم و نهانی به سمت به اصطلاح دستشویی عقب نشینی کنیم. بی واهمه وارد می شویم تا خود را خلاص کنیم؛ و در این نهانگاه دنج چه خطری ممکن است انتظارمان را بکشد؟

اما اینجا نه شکوه زنان و سنگ های یمانی، و نه موسیقی و رقص ونه خنده (همه اینها در آنسوی در ویترای باقی مانده است؛ به طور عجیبی دور). بلکه تنهایی و آرامش؛ همچون در معبدی متروک. طنین نا مشخص صداهایی از دیوار به گوش می رسد؛ فراخوانی ناچیز. اما چهره ای بسیار پیر و در عین حال نو، که، هیهات، بسیار خوب می شناسیمش، از آینه ها نگاهمان می کند. ولی هرگز به نظرمان اینچنین پریده رنگ، گزنده و در مجموع حزن انگیز نیامده بود. و از سکوت عمیق ورای طنین ضعیف تانگو، زمزمه آبی که به پایین آبریزگاه های بزرگ کاشی جاریست، در حالی که حقارت های انسان و آرزوهای برباده اش را دوستانه به یادمان می آورد، برایمان به طریقی نامنتظر، با لحنی فروتن و مهربان حرف می زند. گاهی حتی یک لوله معلوم نیست کجا، شر شر می کند و با کلماتی مبهم به فردایی نامعلوم اشاره دارد.

اقتدار جهان از دستمان می گریزد؛ و با درهم شدن اصوات آبریزگاه، در افکار تلخمان، سر را به قصد دیدن آن دیگری، آنچه چهره منگ که در آینه علامت نه می دهد، حرکت می دهیم.

برای گریختن و بازگشت سالم از آنجا بسیار دیر شده است. دوستی فراک به تن، بسیار شبیه به ما، با چه خشمی از شیشه به ما زل می زند.پیا دیگر در آغوش کنت گم شده است. آنالیزا قبلاً "نه" گفته است و دختر جوان ناشناس با آن دهان هوس انگیز، ظاهراً پیش از این با پیتروچوی جذاب، روی هم ریخته و بازگشت به آنجا بیهوده است. و در رابطه با نوشیدن حتی حرفش را هم نزنیم. چون همین که هنوز سر پا هستیم خودش خیلی است. همه اینها به خاطر این است که سر و کارمان به اینجا افتاده است. چه شوخی غم انگیزی. کجاست آن شادی سحرانگیزی که کمی قبل به طور شکست ناپذیری بر فراز سر آدمها در پرواز بود؟

چه طور بود؟ کیف کردی؟ دیدی چه لحظه تجربه شده و نابی را پیدا کرده و درباره اش نوشته؟

متاسفیم از ... / دینو بوتزاتی /محسن ابراهیم/ نشر مرکز


September 13، 2007

آشفته و ریساریس

چرا نامجو گوش می کنیم؟ دقیقن کدام اتفاق باعث می شود اینهمه تداعی های غیر مرتبط و نواهای موزون و نا موزون و کلمات لطیف و نخراشیده را تحمل کنیم و لذت ببریم؟ همه ماجرا تجربه های مشترک است؟ کل قضیه این است که از این بی نظمی و ولنگاری و مثل همه نبودن خوشمان می آید؟

اگر بعد از مدتی از شنیدن آهنگهایش خسته شویم و از دلمان برود، می شود این طور فکر کرد. اتفاقی که برای بسیاری از دوست دارانش افتاده همین است. همزمان با اوجگیری تب "محسن نامجو"، آهنگهایش را از اینجا و آنجا پیدا و گوش کرده اند. اولین واکنش احتمالن غافلگیری همراه با لذت بوده است. میزان لذت با توجه به پیش زمینه فرد می تواند متفاوت باشد. بعد از عبور از این فاز اولیه کم کم مرز بندی ها شروع شده. علاقه مندان به میراث گذشته (میراث ادبی، دینی، موسیقیایی یا حتی اخلاقی) با شنیدن بعضی فرازها از بعضی آهنگها ضربه خورده اند. احتمالن دفعات اول ضربه ها را تحمل کرده اند و در بعضی موارد هم سعی کرده اند جا خالی بدهند. انگار شوخی با کلام مقدس را نشنیده یا متوجه نشده اند. انگار حواسشان به صدای بهایمی که از لا به لای اشعار حضرت حافظ سرک می کشند نبوده و متوجه ماجرا نشده اند. حتی بسیاری کوشیده اند تعابیر اروتیک (اروتیک یا پورنو نویسی؟) موجود را نشنیده بگیرند که در محذوریت اخلاقی (با خودشان) گرفتار نشوند. اما رفته رفته جو شکل گرفته به سمت و سویی رفت که تصویر رسانه ای "نامجو" بر تصویر واقعی اش غلبه کرد. حالا موضعگیری ها می توانست معنای متفاوتی داشته باشد. در واقع هواداری و مخالفت با نامجو دارای معانی جدید و متفاوتی شده بود. به جز کسانی که در این مرحله از صف طرفداران این موسیقی جدا شده اند یا ترجیح داده اند فایلهایش را حداقل از لیست آهنگهای هر روزه شان خارج کنند، افراد دیگری هم هستند که رفتارشان شایسته توجه است. کسانی که چون اعتراض دارند "نامجو" گوش میکنند. چون با این "سیستم" مشکل دارند و از این زمانه دلخورند نامجو گوش میکنند و نه به این دلیل ساده که لذت میبرند. تجربه شخصی و بدگمان میگوید کسی که نمی تواند لذتش را تشریح کند، در واقع لذت نمی برد، ادای لذت بردن را در می آورد. این دسته از علاقه مندان اگر بخواهند آهنگ هایی را که اخیرن شنیده و لذت برده اند برای کسی که هیچ شناختی از خواننده نوظهور تعریف کنند از چه کلماتی استفاده می کنند؟ امتحان کنید. از یکی از علاقه مندان بخواهید این پدیده جدید که مورد پسندش هم هست را برایتان معرفی کند. اگر کوشید شما را با یک "معترض اجتماعی" که "صدای نسل جوان امروز ایران" است آشنا کند، سنش را بپرسید. اگر مخاطبتان کمتر از 23 سال داشت رهایش کنید. هنوز فرصت دارد. اما اگر بیش از این از عمرش میگذشت بی درنگ کتکش بزنید. تنبیه بدنی احتمالن تنها راه برای تادیب کسی است که تا اینجای راه را کاملن اشتباه رفته و حواسش نیست.

من ولی بعضی از آهنگهای نامجو را عمیقن دوست دارم. مثلن گیس را. می خواهم در مورد این علاقه ام توضیح بدهم. دوست دارم بتوانم لذتم را تشریح کنم.

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم

وگرنه من همان خاکم که هستم

همین فراز اول برای من به اندازه کافی جذاب و گیراست. آن مصراع ناخوانده ای که از جای دیگر آمده و ناغافل بعد از یک بیت عاشقانه/عارفانه کلاسیک جا خوش کرده، هم از نظر مفهوم متناسب با بیت قبلیست و هم به دلیل مشهور بودنش و اینکه شنونده به احتمال زیاد متوجه ناخوانده بودنش می شود، تا حدودی جنبه طتز به ماجرا داده است. اینجا گوش شنونده صدا می کند و ذهنش درگیر موضوع می شود. خواننده ناگزیر است در همین لحظات اولیه شنونده اش را میخکوب و حواسش را کاملن جلب بازی ای

که در حال انجام است کند.

شاعر / خواننده بعد از شروعی کاملن جدی و تاثیرگذار سر شوخی را باز می کند که شنونده برای فضای ظنز آمیز پاره بعدی آماده شود.

یک روز سر زلف

بلوندت چینم بهر

دل مسکینم اینم

جگرم اینم اینم

اینجا فضا کاملن دگرگون شده است. به ویژه که خواننده بعد از مصراع اول یک آروغ مختصری هم می زند و کاملن فضا را مستانه می کند. مست را دیده ای چه جور شعر می خواند؟ شلخته و تاثیر گذار و بعضن با تداعی هایی فوق العاده لذت بخش.

یک روز که یاشم مست

لایعقل و ترد و سست

بعید می دانم کسی اهل شعر باشد و از این پاره سوم خوشش نیاید. شاعر برای توصیف کیفیت مستی از سه کلمه استفاده می کند که اولی تکراری و نخ نماست و دو تای دیگر عمیقن توصیف گر و به همان اندازه بکر و تازه اند. مست ترد است. شکننده است. هم روحش شکننده است و هم جسمش است. روحش همانقدر که عصیان گر و بی پرواست، آسیب پذیر هم هست. به تلنگری می شکند ترد و سست است.

یک روز ارس گردم

اطراف تو را گردم

این ویژگی شعرهاییست که نامجو می خواند. فرصت تمرکز و تفکر نمی دهد. عادت ندارد اجازه بدهد حسی که از ضرباهنگ کلماتش ایجاد شده در ذهن شنونده ته نشین شود. خیلی زود ضربه بعدی را وارد می کند. ذهنی که دارد مست لایعقل ترد و سستی را می بیند که قربان صدقه معشوق می رود، ناگهان پرتاب می شود به جغرافیای واقعی. کجا؟ ارس؟ چرا؟ خوب می خواهد بگوید دورت میگردم. می گردد یک دورگرد خوب و معروف پیدا میکند. تازه دورت می گردم را هم به همین سادگی نمی گوید. حتی به نظر من در یک تصمیم فوق العاده هوشمندانه به جای "اطراف تو می گردم" می گوید "اطراف تو را گردم".

خیلی خوش بیان تر و خوش صحبت تر و پخته تر از این باید بشوم تا بتوانم توضیح بدهم چرا مرز بین یک شاعر خوب و یک شاعر عالی همین تبدیل "می" به "را" است. خیلی.

شاید بعدن این نوشته را ادامه دادم.

ببین چگونه بشکنند جای شیشه تلق را

تجربه غم انگیزیست. تحمل نگاههای سرشار از تعجب عابرانی که از کنارت می گذرند یا از کنارشان می گذری و مبهوت کلماتی هستند که از دهان تو خارج می شوند.

نتیجه: در خیابان که قدم می زنید یا در تاکسی که نشسته اید "نامجو" گوش نکنید. اگر گوش می کنید "گیس" و "عدد بده" گوش نکنید. اگر می کنید بکوشید همراهیش نکنید. خیلی خنده دار می شوید.

September 11، 2007

ادب شکم

حدس می زنم – و تجربیات مختصری هم فرضم را تایید می کند- که اگر کسی تصمیم داشته باشد از روی دستور غذا، غذایی درست کند، احتمالن کتاب رزا منتظمی نسبت به کتاب مستطاب آشپزی نجف دریا بندری انتخاب کارامد تری است. البته کتاب مستطاب حتمن و یقینن کتاب بهتری است. با ظاهری زیباتری، نثری پاکیزه و استادانه، محتوایی بسیار غنی تر و کلیتی موثرتر. فرهنگی به مراتب پر بار تر از راهنمای آشپزی. ولی اگر کسی...

با این وجود من خواندن کتاب مستطاب را به همه، حتی کسانی که هرگز تولید کننده یک غذا نبوده اند و نخواهند بود- شدیدن توصیه می کنم. چون دیدت را نسبت به کل ماجرای "غذا" و غذا خوردن و یلکه زندگی عوض می کند. غذا خوردن بیشتر کسانی که می شناسم برایم آزار دهنده – و در بعضی شرایط تهوع آور- است. ادب غذا خوردن و احترام دقایق ارزشمندی که به غذا خوردن اختصاص می یابند چیزی نیست که ارزش پرداختن نداشته باشد. گمانم ما اشتباه گرفته ایم. کارهایی که باید با احترام و طمانینه انجام بدهیم را به سردستی ترین شکل و کارهای کم ارزش را ...

خوردن و خوابیدن که قرار است نشاط انگیز ترین برنامه ها باشد چنان کسالت آور اجرا می شود که...

و شرکت در مراسم تشییع و ختم و چهلم که اصولن باید در حداقل ممکن باشد، با چنان جدیت و پشتکار و دوامی انجام می شود که...

برای این است که می گویم باید همه کتاب مستطاب را ببینند. بعضی جاهایش را بخوانند، بعضی را ورق بزنند. بعضی صفحه ها را به ذهن بسپارند و این خواندن تغییرشان بدهد ونهایتن از خواندن یک کتاب جالب

– انگار که یک وبلاگ خوش نوشت- لذت ببرند و کمی هم سلیقه فارسی خوانی و فارسی نویسیشان را تقویت کنند.

کسی که کتاب مستطاب را ورق زده نباید موقع غذا خوردن دستش را زیر چانه اش یزند. نباید جوری غذا بخورد که مزه غذا ر ا نفهمد و باید بتواند مزه های مختلفی را که در یک بشقاب غذای رنگ و وارنگ چینی خورده، برای دیگری تعریف کند. جوری که شنونده را برای امتحان کردن طعمی که تا به حال نچشیده برانگیزاند.


پ.ن : این سه نقطه های بعد از که را خودم اختراع کرده ام. کمکم می کند از نوشتن جمله هایی که وقت نویسنده و خواننده را تلف می کند و مفهوم جدیدی را منتقل نمی کند فرار کنم.

آفت عشق وصل یا بوسه

سالهای سال طول خواهد کشید تا در مغز های شست و شو داده شده جوانان غیور این مرز و بوم، این موضوع جا بیفتد که همین که دو نفر به هم گیر ندهند و مزاحم هم نشوند برای ازدواجشان کافی ( و شاید حتی کمی بیشتر از کافی) است.