August 31، 2007

سحر به بانگ زحمت و جنون ...

در مورد رستوران اردک آبی زیاد شنیده بودم. به عنوان بوفه ای با کیفیت غذای نازل و قیمت بالا واقع در مرکز خرید تندیس. شنیده ها و تجربیات دوستان باعث شده بود هرگز میلی به امتحان کردنش نداشته باشن. ( باور میکنی اسم رستوران هم حس ناخوشایندی در من ایجاد کرده بود؟ قابل درک است؟)

کسی آمد و از کیفیت بوفه صبحانه اش تعریف کرد. از تو چه پنهان که ایده راه اندازی بوفه صبحانه چند سال پیش ذهن من را خارانده بود. صبح چهارشنبه، در حالی که کمی هم سرماخورده و خسته بودم رفتیم "اردک آبی".

اولن که دیر رسیدیم و مجبور شدیم رنج صفی طولانی را تا راه یافتن به داخل رستوران تحمل کنیم. اما بعد از ورود:

محیط و چیدمان : خوب : شیک بود و البته قشنگ. میز ما کنار پنجره بود و منظره چشم نوازی در مقابل داشتیم. مبلهای فوق العاده راحتی هم بود که تا به حال در هیچ رستورانی ندیده بودیم و ما را به یاد آن رستوران بین راهی Pulp Fiction انداخت.

میزبانان: شما اگر صبح روز تعطیل خانمی را با مانتو و مقنعه سرمه ای اداره ای ببینید چه حال بهتان دست می دهد.

آرامش محیط: خیلی شلوغ بود. انبوهی از زنان و مردان به طور همزمان به انواع سر و صداهای ممکن گوشمان را می نواختند.

روی تابلو نوشته بود منوی سرد 3500 و منوی گرم 4500 تومان. طبیعتن انتخاب ما یک منوی گرم و یک منوی سرد بود. من میز غذاهای سرد را ندیدم و فقط با توجه به انتخاب های دوستم نظر خواهم داد.

تنوع و مزه غذاهای منوی گرم

از نظر تنوع پایین تر از چیزی بود که انتظار داشتم. آش و حلیم نداشت. شخصن حلیم خور نیستم ولی لذت خوردن آش های پر ملاط را در اولین ساعات صبح از به یادماندنی ترین لذت های خورذاکی تجربه شده خودم می دانم.

یک سوسیس معمولی داشت و یک سوسیس با سس قرمز که هر دو بیش از حد چرب بودن. نیمرو و ذرتش هم کاملن بی مزه بودن. به عنوان یک اشکال عمده شاید بشه گفت آشپزهاش با ادویه ها و طعم دهنده ها و سس های مختلف آشنا نیستند.

نکته: پنهان نمی کنم که کمی سرما خورده بودم و گیرنده های حسی چشایی و بویایی یک آدم سرما خورده،–شاید- مرجع مطمئنی برای قضاوت در مورد مزه ها نباشند. ولی در همه این موارد دوستم با من هم نظر یود.

تنوع و مزه غذاهای منوی سرد

فقط دو نوع پنیر داشت و سبزی خوردن و فندق از نامدارترین غایبین سفره بودند. ضمن اینکه صبحانه بدون نان بربری به نظرم اساسن مردود است. بسته های کوچک عسل کارخانه ای هم شدیدن چشم آزار بود.

شیر گرم نداشت. چای کیسه ای با کیفیت نازل و قهوه نه چندان خوش طعمی هم داشت که مقبولمان نیفتاد.

تازه در حالیکه با کوله باری از نارضایتی در حال ترک رستوران بودیم با صورت حسابی مواجه شدیم که ما را در حدود 25% بیش از آنچه می اندیشیدیم بدهکار نشان می داد. بله! میزبان زرنگ ما نفری 1000 تومان هم به خاطر نوشیدنی به حسایمان افزود و نهایتن نفری 5000 تومان، یعنی تقریبن به قیمت یک ناهار خوب در یک رستوران متوسط ما را سلفید.

پ.ن : من قبلن در هتل مشیرالممالک یزد و هتل پارس کرمان و هتل پارس مشهد صبحانه هایی به مراتب بهتر از این خورده ام. شنیده ام صبحانه هتل رامسر هم رویایی است. دیروز هم شنیدم که صاحب سلیقه ای از صبحانه "گیپا" تعریف می کرد. گیپا را که یادت هست؟ پست دوم این وبلاگ را ببین.

پ. ن : اردک آبی در وبلاگهای فارسی مشهور است. ببین.

این روزها که 26 ساله ایم

این روزها که بیست و شش ساله ایم


انگار در یک مملکت اشغال شده زندگی می کنیم.

پاریس تحت اشغال آلمانها را یادت هست؟

یا بروکسل را؟

ارتش سری را یادت هست؟

مهمانی که می روی،

مهمان که داری،

از خانه که بیرون می روی،

هراسی دائم سایه به سایه با توست.

ترسی از جنس ترس گناهکاران تحت تعقیب

که از بیم اینکه پلیسی کشفشان کند

همیشه می لرزند.

کدام شهر را می شناسی که صفحه حوادث روزنامه هایش

پر باشد از

خفاشهای شب

و خفاشهای روز

و مسافر کش های حشری مسلح به سلاح سرد

و مسافرهای حشری مسلح به سلاح سرد

و زنان شوهر کش

و مردان زن کش

و مادرانی که نوزادشان را مثله می کنند

و کودکانی که مادرانشان را

و دور و برش

پر باشد از باغهای خلوت و پردرخت

و بیابانهای خلوت و بی درخت

و با این همه

و با این همه

دختران جوانش

شبهای خلوت و تاریک

از ترس نگاههای تیزبین پلیس

راهشان را

از خیابان اصلی

به کوچه های خلوت و تاریک

کج کنند؟

این قرار عاشقانه را... عدد بده

نسبت به بوفه ها احساس خوبی ندارم. رستورانهایی که در ازای دریافت مبلغی ثابت به شما اجازه می دن هر چقدر که مایلید از غذاهای مشخصی بخورید.

تجربه من می گه چون صاحب رستوران احساس می کنه داره هر چقدر که می خوای بهت غذا می ده و تو هم فکر می کنی داری سر طرف رو کلاه می گذاری و تا حد نهایی ظرفیتت غذا می خوری، رابطه سه طرفه مشتری – غذا- میزبان به رابطه ناسالمی تبدیل می شه که توش هیچ کس سر جایی که باید باشه نیست.

در شرایط عادی تو می ری رستوران غذا بخوری که لذت ببری. لذت خوردن غذای خوب در محیط خوب با همنشین خوب. ولی وقتی به بوفه می ری بیش از حدی که برای لذت بردن لازم و کافیه می خوری. احتمالن سریع تر هم می خوری. فکرت هم به جای اینکه مشغول صحبت با همنشین بشه مشغول کشف راههایی برای بردن بهره بیشتر از این ضیافت خواهد بود. به همین دلیل فرصت و فراغتی برای لذت بردن باقی نخواهد موند.

تازه معمولن به دلیل اینکه مقدار غذایی که می شه در ازای پرداخت پول ثابتی خورد نا محدوده، کیفیت غذا و تازه بودنش قابل اعتماد نیست. غذای مونده و کم کیفیت وغذای زیاد سرخ شده و بیش از اندازه چرب معمولن به وفور در این رستوران ها پیدا می شه.

نگاه میزبان به مشتری معمولن نگاه به یک فرصت طلب سودجوست. کسی که به انگیزه خوردن تا مرز توانایی وارد رستوران شده. از طرف دیگه مشتری هم به عنوان کسی که با انگیزه شکست دادن صاحب مغازه مشغول مبارزه شده نگاه چندان سالمی به میزبانش نخواهد داشت. مجموعه این نگاههای ناسالم باعث می شه از لحظه ورود به رستوران، همه خودشون رو در مبارزه ای نفس گیر و در عین حال کمی خنده دار و طنز آمیز می بینند. تبدیل مراسم لذت بخشی مثل غذا خوردن جمعی به "مبارزه" به خودی خود تجربه ناخوشایندیست. به ویژه که رنج خوردن غذای نامطلوب و سنگین هم بهش اضافه بشه.

پ.ن : من تا حالا دو تا بوفه (گردباد و اردک آبی) رو امتحان کرده ام. به نظرم نمی رسه تجربیات بیشتر بتونه تغییری در نظرم ایجاد کنه.

August 21، 2007

Such a Lovely Place! Such a Lovely Taste!

شنیده بودم آقای سامان گلریز، آشپز خوشروی تلویزیون که به گمانم اولین مردی بود که در تلویزیون ایران آشپزی درس می داد و اضافه کردن مقداری پنیر پیتزا، پای ثابت دستور پختهای مختلفش بود، رستورانی دارد به نام گیپا در مجتمعA.S.P . از آنجا که هم تجربه کردن مزه های جدید را دوست دارم، هم رستوران نشینی و غذا خوردن با دوستان جانی را، طبیعی بود که برای اولین برنامه "شام بیرون" دو نفره گیپا را در ذهن داشته باشم.

بر خلاف انتظارم و با اینکه وقت نسبت زیادی را صرف جستجو کردم، از گوگل کردن کلمات کلیدی گلریز، سامان گلریز، رستوران، آ اس پ ، گیپا و همه ترکیبات ممکن به هیچ نتیجه ای نرسیدم. (من هر چیزی که می شنوم و نمی دانم چیست یا می خواهم بدانم دیگران در موردش چه فکری می کنند گوگلش می کنم. تو نمی کنی؟) دیشب با اندکی پرس و جو پیدایش کردیم. اول کمی در محوطه مجتمع و راهروهای خلوتش پیاده روی کردیم که گرسنه تر شویم و راس ساعت هفت و پنجاه دقیقه عصر وارد گیپا شدیم.

محیط و چیدمان : خوب : شیک بود و البته قشنگ. لیوان های کج با مزه ای هم داشت که دل از ما برد.

میزبانان: خوب و مودب. به تجربه من اعتماد کنید. این ویژگی را در کمتر رستوران این مرز و بوم پیدا می کنید. فقط نمی دانم چرا با اینکه محیط کارشان از سالن اصلی مجزا بود، گاهیبا ایستادن در آستانه در و خیره شدنبه ما عذابمان می دادند.

نکته: چند تا رستوران در تهران بزرگ و حومه می شناسید که میزبانانش سوالات چهارم و پنجم شنا را با مضمون "ببخشید این چیه؟" و "این رو خودتون درست میکنین؟" با روی خوش جواب بدهند؟

آرامش محیط: نه چندان خوب. محیطش کوچک است و عملن فضای نیمه خصوصی برای هیچ میزی ایجاد نمی شود. تازه دیشب فقط کمتر از نیمی از میزها اشغال شده بود و ما با تقریب قابل قبولی خودمان را تنها احساس می کردیم. موزیک هم به نظرم کمی – و فقط کمی- نامناسب یود. صدا کمی بلندتر از حد لازم و ریتم کمی – و فقط کمی-تندتر از چیزی که دوست دارم موقع شام بشنوم. البته هیچ بعید نیست که همزمانی حضور ما و برگزاری یکی از آن جشن تولدهای لوس باعث اشتباه در قضاوتم شده باشد.

مزه و مقدار سالاد : خیارش تازه نبود و کمی مزه آب می داد. ولی مزه کم نظیر سرکه بالزامیک و کنجد اجازه خودنمایی به هیچ حس نامطبوعی نداد. یک ظرف سالاد کاهو با سس بالزامیک و کنجد برای دو نفرمان دقیقن کافی و به اندازه بود.

مزه و مقدار غذا: گیپا منوی منظمی دارد. از آن منوی هایی که میشود به عنوان یک متن، دقایقی وقت صرفش کرد. ذیل عنوان های اصلی (سوپ ها، پیش غذاها،خوراکهای سبزیجات، خوراکهای مرغ، خوراکهای گوشت، و خوراکهای دریایی که این آخری از همه گرانتر و قیمت غذاهایش حوش 12000 تومان بود) اسمهای نا آشنای چینی لیست شده بودند و ذکاوت ما و ریسک پذیریمان را به مبارزه می خواندند.

ما سوپ نخوردیم. قبل از غذا سالاد خوردیم و به عنوان غذا هم با توجه به اینکه فصل مناسبی برای خوردن ماهی نیست، (واقعن تابستانها نباید ماهی سفارش داد؟ یادم باشد از کتاب مستطاب بپرسم.) یک نوع خوراک مرغ سفارش دادیم با یک بشقاب سیبزیجات.

همه تصوراتی که در مورد مزه های رویایی و به یادمندنی که در زندگی تجربه کرده اید دور بریزید. هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا در انتظار شماست.

بشقاب مرغ با اسمی که طبیعتن یادم نیست (گمانم سن جان جی بود) شامل تکه های بسیار خوش برش مرغ - آخرش هم نفهمیدیم چه جوری مرغ ها را آن طور خوش فرم تکه کرده بودند- و انواع سبزیجات آشنا و غیر آشنا، دقایقی بعد از تمام شدن ظرف سالاد در مقابلمان بود. اولین تکه مرغ که به دهانم رسید
،برای اولین بار در تمام زندگی، مسحور یک مزه تکان دهنده شدم. لذتی اصیل شروع کرد به راه رفتا بین سلولهای گرسنه و کم کم داشت وجودم را تسخیر می کرد.

حالا تقریبن مطمنم که لذتی که در آن لحظه در وجودم احساس کردم تا سالیان سال – حداقل تا وقتی که قدرت یادآوری داشته باشم- در خاطره ام خواهد ماند. مزه ای که بین تندی و ترشی سرگردان بود و البته بسیار تاثیرگذار. تقریبن برای اولین بار بود که هیچ افزونه و ادویه ای به غذا اضافه نکردم. دانه دانه تکه های هویج، کلم، کرم بروکلی، مرغ، فلفل،قارچ، و مهمانان ناشناس بشقاب را به دهان می بردیم. با طمانینه و جداگانه که مزه هایشان مخلوط نشود. بعد از هر لقمه، لبخندی عمیق می زدیم و اعلام رضایت می کردیم.

بشقاب سبزیجاتی که سفارش دادیم شامل هویج و قارچ و "توفو" و "بی بی کرن" و کلم و بروکلی و چند سبزی دیگر بود که با سسی کنجد دار و خوشمزه طعم داده شده بودند.

این بشقاب البته مهمان ناشناسی هم داشت که نامش را از میزبان پرسیدیم: "توفو". اسم غذا اصلن به گمانم همین بود. "توفو" آنطور که میزبان مهربان و خوشرویمان توضیح داد، یک نوع پنیر چینی بود درست شده با سویا. (اول گفت آرد نخودچی. بعد که خواستیم بیرون برویم آمد و اشتباهش را اصلاح کرد.)

یک کاسه برنج بخار پز هم سفارش دادیم که چیز دندانگیری نبود. من البته می خواستم برنج سرخ کرده را امتحان کنم که با زنهار همراهم در مورد زیادخواری و چربخواری افسار گسیخته مواجه شدم.

مقدار غذا در هر دو بشقاب و به ویژه در خوراک مرغ واقعن زیاد بود. تقریبن یک سوم از کل غذایی که سفارش داده بودیم را به زور و پس از عبور از مرز سیری خوردم.

نکته: هیچ فکر نمی کردم چگونگی برش سبزیجات و خرد کردنشان بتواند اینقدر در زیبایی محصول نهایی موثر باشد.

ما یک ظرف سالاد و یک کاسه برنج و یک بشقاب سن جان جی و یک بشقاب توفو سفارش دادیم و نهایتن برای این لذت کم نظیر پانزده هزر تومان پرداختیم و راضی بودیم.

در مواهب و مناقب انترنت

حتمن تجربه کرده ای. به انلاین بودن که عادت کنی، همینکه کلمه جدید یا اصطلاح غریبی می شنوی، دست به گوگل می شوی و بعد از کمی جستجو، با اعتماد به نفس بیشتری کارت رو ادامه می دهی. این کلمه جدید می تواند یک اصطلاح تخصصی، اسم یک غذا، نویسنده ای گمنام، فیلمی مهجور با حتی جمله ای باشد که ذهنت را به خودش مشغول کرده. گوگلش می کنی. نتایج لیست شده در صفحه اول را می خوانی. خیلی که حوصله کنی یا موضوع جذاب باشد یا آنچه خوانده ای نا کافی و کم باشد، سراغ صفحه های دیگر هم می روی.

فیلم که میبینی ( یا بعضی وقتها تصمیم که میگیری فیلمی را ببینی) حتمن می روی سراغ IMDB و چرخی می زنی. رزومه کارگردان و بازیگران و نویسنده و فیلمنامه، و اگر کمی کنجکاو تر باشی و وقت آزاد بیشتری داشته باشی، Trivia و جملات به یاد ماندنی و یادداشتهای اعضا را هم می کاوی. اگر فیلم برایت کمی جدی تر باشد، می روی سراغ نقد ها و Review هایی که دیگران نوشته اند.

خلاصه اینکه اگر توانایی استفاده از متنهای انگلیسی را داشته باشی، می توانی برای هر فیلمی که می بینی یا هر کتابی که میخوانی یک پرونده کامل داشته باشی و بخوانیش. احتمالن بهتر از پرونده های "ویژه" ای که روزنامه نگاران جوان در ماهنامه های تخصصی، با زحمت زیاد جمع و جور کرده اند و معمولن با کیفیتی پایین ( در فرم و محتوا) و با قیمتی نه چندان کم ( گمان نکنم چنین پرونده هایی را بتوان در ماهنامه هایی ارزانتر از 1000 تومان پیدا کرد) به دستتت می رسانند. دائم هم مجبور نمی شوی با دایره ای محدود از کلمه ها (و حتی جمله ها و سلیقه ها) که بین نویسندگان مختلف هر نسل دست به دست می شوند برخورد کنی.

August 20، 2007

Shall We Start?

let's start.