این دو، سه روزی که "حق السکوت" آقای چندلر را می خواندم، ترجمه آزار دهنده آقایی به نام احسان نوروزی، چند باری ناراحتی ام را تا حدی بر انگیخت که نزدیک بود کتاب را برای همیشه کنار بگذارم.
جملات زشت و بد ترکیب، زبان قوام نیافته، کلمات نامفهوم و نچسب، مفهومهایی که به ذهن مخاطب منتقل نمی شوند وهمین طور روی هوا دست و پا می زنند و گفتگوهایی که به نظر بی ربط و بی سر و ته می آیند ولی چیزی در درونشان تو را صدا می کند که "من یکی از آن دیالوگهایی هستم که بیلی وایلدر بزرگ آرزو داشت نویسنده ام باشد"، مهمترین نکات آزاردهنده ای هستند که الان به ذهنم می آید.
آخرین باری که کتابی را به دلیل ضعف های نوشتاری، نیمه کاره بستم و برای همیشه کنارش گذاشتم، یکی دو ماه پیش بود. کتابی به نام "چه کسی باور می کند رستم؟" که گمانم جوایز ارزنده ای هم برده بود و آدم خوش سلیقه ای هم سفارشش کرده بود، خیلی بدتر از چیزی که پیش بینی می کردم از آب در آمد. اینقدر که بعد از سی و چند صفحه امانم را برید و برای همیشه راهی قفسه کتابخانه شد. ناگفته پیداست که کتاب خوب جایش در قفسه نیست. کتاب خوب یا توی کیف آدم است روی میز یا دور و بر تخت و یا توی یکی از کمدهای مستراح. جایی که وقتی در یکی از مواضع احتمالی مطالعه قرار گرفتی، به چشم بر هم زدنی بتوانی خواندنش را از سر بگیری. برای همین هم هست که آدم های کتابخوان از کتابخانه شان شناخته نمی شوند، بلکه از آن جاهاییشان که گفتم و به ویژه دور و بر تخت خوابشان قابل شناسایی اند.
خلاصه کتاب آقای چندلر چند باری تا دم قفسه رفت و برگشت تا اینکه بالاخره در زمانی کمی بیش از آنچه انتظار می رفت تمام شد. این وسط ذهن کنجکاو من دنبال دلیلی می گشت که چند بار کتاب را ازقفسه کتابخانه دور کرده بود.
البته یک دلیل مهم، حتمن علاقه شخصی به نویسنده بوده که آنهم البته بیشتر زاییده ستایش های دقیق و رشک آمیز آقای بیلی وایلدر است. ولی خوب من آقای "محمدرضا کاتب" را هم می پسندیدم. ولی "وقت تقصیر"ش را حتی بیست صفحه هم تاب نیاوردم. اصلن چرا راه دور می روم؟ کدام ذهن و زبان به اندازه ذهن و زبان آقای رضا قاسمی توانسته اینچنین روزهای متمادی زندگی من را تسخیر کند؟ کدام داستان را با ولعی که "چاه بابل" را برای بار دوم، دقایقی بعد از پایان دور اول، دست گرفتم، خوانده ام؟ برای موشکافی کدام داستان، مثل "همنوایی …" ساعتها وقت گذاشته ام (گذاشته ایم) و جملات کوبنده و آهنگین کدام کتاب، ایضن مثل "همنوایی…" امثال و حکمی شده که در ذهن و زبانم رسوب کرده و جا به جا نقلش کرده ام؟ ولی "وردی که بره ها می خوانند" همین آقای قاسمی را با تمام کوشش و مراغبتی که کردم بیش از هشتاد صفحه تاب نیاوردم. به نظرم سطحی و تکراری و ضعیف آمد و فرستادمش به قفسه. رفت که رفت. نشان به آن نشان که تا به حال یک بار هم از آن الدنگی که دو دره اش کرد سراغش را نگرفته ام. یادم می آید "همنوایی …" ام را که امانت دادم، تحمل نکردم و دو روز بعد پریدم یکی دیگرش را خریدم. از همان چاپ "ورجاوند" هم خریدم که سالمتر از محصول "نیلوفر" بود و آن شوخی آقای نویسنده با ارجاع به خودش را با نافهمی و کج سلیقگی ضایع نکرده بود. تا یادم نرفته این را هم بگویم که یادت باشد. من اصولن با این جمله های دستمالی شده ایی که در مورد امانت دادن کتاب و پس ندادنش، سر زبان همه هست مخالفم. به نظرم آدم کتابی را که دوست دارد به کسی نمی دهد. اگر کتابی را امانت دادی یعنی دلی در گرو اش نداری. خوب حالا اگر امانت گیرنده پس هم نیاورد، نیاورد. به هیچ جایت نیست. اگر دل بسته بودی که نمی دادی.
پس علاقه به آثار قبلی نویسنده، دلیل قانع کننده ای برای تحمل کتابش نیست. ذهن من بعد از چند ساعت، به این نتیجه می رسد که چیزی که مرا پا به پای کارآگاه دوست داشتنی و کمی عجیب و غریب آقای چندلر کشاند، فقط و فقط جذابیت ژانر است. بله عزیزم. به حافظه که رجوع کردم و با یکی دو نفر که مشورت کردم، به این نتیجه رسیدم که کمتر کسی به یاد می آورد که کتاب پلیسی یا کارآگاهی را ناتمام رها کرده باشد.
معمولن تحمل می کنیم تا ببینیم آقا یا خانم نویسنده کجا می بردمان. هیجانش را و لذت کشفش را دوست داریم و این دوست داشتن ها را، در زندگی های نه چندان هیجان انگیزمان، لذت های کمیاب و اصیلی می یابیم.
|