یك ربع از ساعت سه گذشته بود كه از شركت زدم بیرون.. چه خوب كردم ماشین نیاوردم امروز. رفتم مدرس. عباس آباد. فاطمی. خبری از تاكسی خبری نبود. سرازیر شدم تو فلسطین. كمكم تعداد آدمهایی كه میرفتن سمت انقلاب زیاد شد. با بطریهای آب. با اخم. با سكوت. با نگاههای درددار.
طالقانی. 16 آذر. انقلاب. غلغله. شعار. دست. سوت. آفتاب داغ. هیجان. چشمها دنبال یگان ویژه. چشم من دنیال دوربینهایی كه از لای پردهی ساختمونها فیلم میگیرن. از جلوی سینما بهمن شعارها قطع شد. هركسی شعار میداد با فریاد هیس هیس مردم غیور و فهیم خفه میشد. من شعار نمیدهم. هیس هیس هم نمیكنم. من خودم از این سكوت خیلی خوشم آمده. ولی علت هیسهیس را نمیفهمم.
رسیدیم سر نواب. سكوت و آفتاب حوصلهسربر شده. خسته شدم. تشنه شدم. نه یگانویژهای. نه شعاری. نه درگیریای. این هم شد فعالیت سیاسی؟ سكوت هم شد شعار؟
یك آقایی كنارم بود. چاق. شیرازی. پروفسور ال ریش. خوشتیپ ال مشكی. سنگیم وزن و سنگین دست ال كیف پری كه دست راستش بود و كیسهی كتابی كه دست چپش. خیس عرق بود. كیفش را گرفتم. تعارف تخمی كرد كه راضی به زحمت نیستم و فیلان. طبق عادتم جواب تعارفش را ندادم. ساكت شد. چند قدم آمدیم جلوتر. حرف زدیم. آدم پرتی نبود. حرفهای خوب و مشترك میزد. دوست شدیم. كیفش سنگین بود ولی لامصب.
رسدیم سر بهبودی. سر در شلنگ آب كردیم و بر عكس. خیس و خنك و سیراب شدیم. با شكمهایی مالامال از آب گرم و سنگین به انقلاب نرممان ادامه دادیم.
رسیدیم سر زنجان. سر خوردیم تو زیر گذر. حالا میشد جمعیت رو بهتر دید. اوه اوه. یاد وقتی افتادم كه خواستند زیرگذر را بسازند و درختهای قدیمی را قطع كردند و رفتیم اعتراض كردیم. غلط كردیم. كاش بقیه تقاطعها هم زیر گذر داشت. میرفتیم توی كاسه و در میآمدیم. عقبعقب از زیر گذر در میآمدیم و از دیدن تعداد آدمها كیف میكردیم. آقا درختها را قطع كنید. زیرگذر بسازید كه توش تظاهرات كنیم حال كنیم. كه برویم از بالاش خودمان را ببینیم كیف كنیم.
رسیدیم جلوی شریف. روی پشتبام ساختمانهای كناری دانشگاه بعضیها شعار میدادند. شعار دادیم. كیف كردیم. كروبی رفت بالا. گفتیم كروبی كروبی حمایتت میكنیم. كیفكرد. برایمان بوس فرستاد. عشقكردیم.
رسیدیم جلوی پایگاه بسیج مقداد. سكوت محض. دو انگشت بالا. باحال بود. اینجا اتفاقن شعار لازم نداشت. اینجا باید همینكار را میكردیم. حالا با دو انگشت یا ترجیحن یك انگشت.
نزدیك شدیم به آزادی. جگركی دم آزادی فرغون فرغون خوشگوشت و روده و فیلان میآورد (از كجا؟) و میگذاشت رو آتیش و یك باد میزد و میگذاشت لای نون و میداد مردم میكشیدن به نیش. نفهمیدم ذائقه انقلابی مردم مزه گوشت خام گربه رو از جگر تازهی گوسفند تشخیص نمیداد یا كلن از نظر غذا هم رفته بودن تو فاز مطالبات حداقلی.
رای ما رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن / دروغگو! این شصت و سه درصد كه میگی كو؟ / احمدی به /هوش باش ما مردمیم نه اوباش / تا احمدی نژاده هر روز همین بساطه / خس و خاشاك تویی دشمن این خاك تویی. تا آزادی شعار دادیم و دست زدیم و هو هو كردیم و كیف كردیم. آزادی كه رسیدیم به جمع تماشاچیها پیوستیم. آقای سنگین كف را راهی فرودگاه كردیم. روبوسی كردیم و جداشدیم.
ابطحی را دیدم. ناراحت شدم. هروقت میبینمش ناراحت میشوم. هفتهی پیش هم بهاره رهنما را كه زیر پل حافظ ایول ایول میكرد دیده بودم و ناراحت شدهبودم. ولش كن.
بیست دقیقهای آزادی بودیم. بعد حركت كردیم به سمت آریاشهر. پیاده. از اینجا به بعد چیزهایی كه دیدم خوب نبود. گلوله بود. بوی باروت بود. آدمهای زخمی بود. آمبولانس بود. فحش و سنگ بود. شعارهای دیكناتوردار بود. ایول ایول بود. محمود شیپیش بود. میكشم میكشم بود. مرگ بر تو بود. دوست داشتم اینها نبود. دوست داشتم از آزادی تا پونك را پیاده نمیرفتم. دوست داشتم از آزادی با هلیكوپتر میرفتم خانه و اینها را نمیدیدم.
شش ساعت پیادهروی كردم. خسته شدم. شام نخوردم. خوابیدم. خواب دیدم.