June 16، 2009

دلواپس و بی‌تابم

یك ربع از ساعت سه گذشته بود كه از شركت زدم بیرون.. چه خوب كردم ماشین نیاوردم امروز. رفتم مدرس. عباس آباد. فاطمی. خبری از تاكسی خبری نبود. سرازیر شدم تو فلسطین. كم‌كم تعداد آدمهایی كه می‌رفتن سمت انقلاب زیاد شد. با بطری‌های آب. با اخم. با سكوت. با نگاه‌های درددار.

طالقانی. 16 آذر. انقلاب. غلغله. شعار. دست. سوت. آفتاب داغ. هیجان. چشم‌ها دنبال یگان ویژه. چشم من دنیال دوربین‌هایی كه از لای پرده‌ی ساختمون‌ها فیلم می‌گیرن. از جلوی سینما بهمن شعارها قطع شد. هركسی شعار می‌داد با فریاد هیس هیس مردم غیور و فهیم خفه می‌شد. من شعار نمی‌دهم. هیس هیس هم نمی‌كنم. من خودم از این سكوت خیلی خوشم آمده. ولی علت هیس‌هیس را نمی‌فهمم.

رسیدیم سر نواب. سكوت و آفتاب حوصله‌سربر شده. خسته شدم. تشنه شدم. نه یگان‌ویژه‌ای. نه شعاری. نه درگیری‌ای. این هم شد فعالیت سیاسی؟ سكوت هم شد شعار؟

یك آقایی كنارم بود. چاق. شیرازی. پروفسور ال ریش. خوش‌تیپ ال مشكی. سنگیم وزن و سنگین دست ال‌ كیف پری كه دست راستش بود و كیسه‌‌ی كتابی كه دست چپش. خیس عرق‌ بود. كیفش را گرفتم. تعارف تخمی كرد كه راضی به زحمت نیستم و فیلان. طبق عادتم جواب تعارفش را ندادم. ساكت شد. چند قدم آمدیم جلوتر. حرف زدیم. آدم پرتی نبود. حرف‌های خوب و مشترك می‌زد. دوست شدیم. كیفش سنگین بود ولی لامصب.

رسدیم سر بهبودی. سر در شلنگ آب كردیم و بر عكس. خیس و خنك و سیراب شدیم. با شكم‌هایی مالامال از آب گرم و سنگین به انقلاب نرم‌مان ادامه دادیم.

رسیدیم سر زنجان. سر خوردیم تو زیر گذر. حالا می‌شد جمعیت رو بهتر دید. اوه اوه. یاد وقتی افتادم كه خواستند زیرگذر را بسازند و درخت‌های قدیمی را قطع كردند و رفتیم اعتراض كردیم. غلط كردیم. كاش بقیه تقاطع‌ها هم زیر گذر داشت. می‌رفتیم توی كاسه و در می‌آمدیم. عقب‌عقب از زیر گذر در می‌آمدیم و از دیدن تعداد آدم‌ها كیف می‌كردیم. آقا درخت‌ها را قطع كنید. زیرگذر بسازید كه توش تظاهرات كنیم حال كنیم. كه برویم از بالاش خودمان را ببینیم كیف كنیم.

رسیدیم جلوی شریف. روی پشت‌بام ساختمان‌های كناری دانشگاه بعضی‌ها شعار می‌دادند. شعار دادیم. كیف كردیم. كروبی رفت بالا. گفتیم كروبی كروبی حمایتت می‌كنیم. كیف‌كرد. برایمان بوس فرستاد. عشق‌كردیم.

رسیدیم جلوی پایگاه بسیج مقداد. سكوت محض. دو انگشت بالا. باحال بود. اینجا اتفاقن شعار لازم نداشت. اینجا باید همین‌كار را می‌كردیم. حالا با دو انگشت یا ترجیحن یك انگشت.

نزدیك شدیم به آزادی. جگركی دم آزادی فرغون فرغون خوش‌گوشت و روده و فیلان می‌آورد (از كجا؟)  و می‌گذاشت رو آتیش و یك باد می‌زد و می‌گذاشت لای نون و می‌داد مردم می‌كشیدن به نیش. نفهمیدم ذائقه انقلابی مردم مزه گوشت خام گربه رو از جگر تازه‌ی گوسفند تشخیص نمی‌داد یا كلن از نظر غذا هم رفته بودن تو فاز مطالبات حداقلی.

رای ما رو دزدیدن دارن باهاش پز می‌دن / دروغگو! این شصت و سه درصد كه می‌گی كو؟ / احمدی به /هوش باش ما مردمیم نه اوباش / تا احمدی نژاده هر روز همین بساطه / خس و خاشاك تویی دشمن این خاك تویی. تا آزادی شعار دادیم و دست زدیم و هو هو كردیم و كیف كردیم. آزادی كه رسیدیم به جمع تماشاچی‌ها پیوستیم. آقای سنگین كف را راهی فرودگاه كردیم. روبوسی كردیم و جداشدیم.

ابطحی را دیدم. ناراحت شدم. هروقت می‌بینمش ناراحت می‌شوم. هفته‌ی پیش هم بهاره رهنما را كه زیر پل حافظ ای‌ول‌ ای‌ول می‌كرد دیده بودم و ناراحت شده‌بودم. ولش كن.

بیست دقیقه‌ای آزادی بودیم. بعد حركت كردیم به سمت آریاشهر. پیاده. از اینجا به بعد چیزهایی كه دیدم خوب نبود. گلوله بود. بوی باروت بود. آدمهای زخمی بود. آمبولانس بود. فحش و سنگ بود. شعارهای دیكناتوردار بود. ای‌ول ای‌ول بود. محمود شیپیش بود. می‌كشم می‌كشم بود. مرگ بر تو بود. دوست داشتم این‌ها نبود. دوست داشتم از آزادی تا پونك را پیاده نمی‌رفتم. دوست داشتم از آزادی با هلیكوپتر می‌رفتم خانه و اینها را نمی‌دیدم.

شش ساعت پیاده‌روی كردم. خسته شدم. شام نخوردم. خوابیدم. خواب دیدم.

 

 

 

 

 

June 15، 2009

دوشنبه بيست و پنج خرداد هشتاد و هشت

خس و خاشاك تويي

دشمن اين خاك تويي



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4153 (20090613) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

June 8، 2009

بازی شگفت‌انگیز پیش‌بینی

خوب. پیش‌بینی می‌كنم مشاركت بیشتر از 68% باشد. در مورد رای رضایی اشتباه‌كرده‌بودم. رضایی به‌نظرم رای كمی نخواهد آورد. اگر خوش‌شانس باشد و مسیر رای‌ها در لحظه‌های آخر عوض نشود حدود 2 میلیون از آراء احمدی‌نژاد را خواهد‌گرفت. كروبی در همه‌ی زمینه‌های تبلیغاتی رید. من با توجه به اعتماد به‌نفس اشتباه افخمی و سابقه‌ی فیلم دوره‌ی قبلی كه برای شیخ ساخته بود و با توجه به بضاعت سمعی و بصری خود كروبی انتظار داشتم كه بعد از شروع تبلیغات تلویزیونی رای كروبی ریزش كنه. مسیر تبلیغاتی قوچانی و روزنامه‌ی اعتماد ملی رو هم از اول اشتباه می‌دونستم. شیوه‌ی برخوردی كه با موسوی در پیش گرفته‌بودند و فضایی كه درست می‌كردند به نظرم خنده‌دار می‌اومد و با توجه به جنس رایی كه ستاد كروبی دنبالش بود عملكرد روزنامه‌ِ اعتماد ملی قطعن غلط بود. احمدی‌نژاد با هدف مستحكم‌تر‌كردن رایی كه در طول این چهار سال جمع كرده وارد تبلیغات شد و به نظرم موفق بود. البته حواسم هست كه برای حفظ این رای مجبور شد هزینه‌ی خیلی زیادی پرداخت كنه. اگر احمدی‌نژاد برنده‌ی انتخابات بشه قطعن روز حساب‌رسی و حساب‌كشی این هزینه‌ها خواهد بود. موسوی بیشترین افزایش رای رو در اثر تبلیغات تلویزیونی داشت. فضای درست شده توسط احمدی‌نژاد به جز خودش به داد موسوی هم رسید. به جز در مناظره‌ با رضایی كه بحث كمی دقیق شد در بقیه مناظره‌ها مسلط بود. در هر دو مناظره با مخالفت با احمدی‌نژاد برای خودش رای خوبی خرید. به نظر من این بحث‌های حاشیه‌ای، دزدی و عكس و مدرك و  فیلان برای موسوی مفید و برای كروبی مضر بود. برای احمدی هم هم فایده داشت هم ضرر. توی اين فضا بود كه موسوی توانست كه ارائه‌ی كتاب برنامه‌هاش رو تا دو روز مانده به راي‌گيری به تاخير بندازه. همين فضا هم باعث شد كه طرح سهام نفت نيلی شنيده‌نشه و شهيد بشه. در مجموع امیدم به رای كروبی كم شد. حالا رای بیشتر از چهار میلیون رو براش بعید می‌دونم. برای احمدی حدود 12 میلیون و برای موسوی 14 میلیون پیش‌بینی می‌كنم. (جمعش كه غلط نشد، شد؟)

 



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4136 (20090606) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

June 6، 2009

همچنان مجبوريم

به جای اینکه در طلیعه کلامتان برای فرج حضرت صاحب الامر و اینکه از یارانش باشید دعا می‌کنید خیلی ساده بگویید «الهی اعوذ بک من شر نفسی، ان النفس لامارة بالسوء
 از نامه‌ي‌ آقاي مجتبي راعي به احمدی‌‌نژاد



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4134 (20090605) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

June 3، 2009

در تعريف اصغر فرهادی بودن

اصغر فرهادي اگر ديپلمات يا وزير خارجه يک کشور ته آفريقا می‌شد، می‌توانست آن کشور را در سازمان ملل داراي حق وتو کند، يا اگر دانشمند می‌شد می‌توانست دستگاهی اختراع کند که لازم نباشد ما با هواپيما سفر کنيم، همين طور ما را به نقاط دور دنيا فکس می‌کرد، اصغر اگر همين حالا بخواهد مي تواند «رون آراد» را پيدا کند، و باز اگر بخواهد می‌تواند با زندانيان گوانتانامو در همان زندان، پسيکودرام کار کند، او توانسته در اين سرزمين با اين همه منع و مانع، فيلم‌هايی را که دوست دارد، بسازد، نگوييد کاش اصغر فرهادي ديپلمات، يا دانشمند شده بود؛ سينمای امروز ما بدون فرهادي حتماً چيز مهمی کم دارد.

 

آقای عليرضا نادری

 



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4125 (20090603) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

سیمای مرد هنرمند در جوانی

مقصدهایی هستند كه دوستشان داریم. راه‌هایی هستند كه مطمئن نیستیم به مقصدهای دوست‌داشتنی برسانندمان اما ناچاریم به امید رسیدن قدمشان بزنیم. زندگی ما، اگر آدم‌هایی باشیم كه دنبال خوش‌حالی دماغمان را در هر سوراخی فرو‌كنیم، پر است از مسیرهای نادرست و راه‌های ناهموار سخت. تازه، شما كه غریبه نیستی، ‌معمولن مقصد راه حتی به اندازه فرصتی برای تكاندن غبار راه هم فایده‌بخش نیست. این است كه خیلی‌وقت‌ها ترجیح می‌دهیم رسیده و نرسیده برگردیم.

چقدر آدم بعد از این خفیف شدن شخصیت‌اش توی این مسیرها سخت از جا بلند می‌شود.

 



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4125 (20090603) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

June 2، 2009

مجبوريم كه درباره‌ی انتخابات حرف بزنيم (3)

بيانيه‌‌ی مشترك آقای بابك احمدی و خشايار ديهيمی

ملت ایران و جنبش اصلاحات ایران در آستانه آزمونی بزرگ قرار گرفته‌اند. انتخاباتی که در مقابل ماست تعیین خواهد کرد که آیا اوضاع چهار سال گذشته به پایان خواهد رسید یا نه. اوضاعی بحرانی به معنای دقیق کلمه چه در زمینه اقتصادی و معیشت مردم، چه در زمینه‌های زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی.
ما خواهان پایان‌دادن به اوضاعی هستیم که آن را برای ملت مان ناروا و تحقیرآمیز ارزیابی می‌کنیم. به گمان ما کارنامه چهارساله حکومت‌ آقای احمدی‌نژاد اسباب سرشکستگی حکومت و تحقیر ملی بوده است. می‌دانیم که جایگزین آن دولتی دمکراتیک نخواهد شد اما به این نکته هم اطمینان داریم که هرگاه یکی از دو کاندیدای اصلاح‌طلب حاضر در صحنه انتخابات موفق به کسب اکثریت آرا مردم ایران شدند، راه به سوی تحقق آرمان‌های اصلاح‌طلبانه که رفاه، توسعه پایدار، حفظ حقوق دمکراتیک و شهروندی مردم است گشوده خواهد شد.
ما حضور دو کاندیدای اصلاح‌طلب را در صحنه به فال نیک می‌گیریم و تصور می‌کنیم که این دو نیرو به‌دلیل تفاوت‌های واقعی و برنامه‌هایی مختلف شکل گرفته‌اند و در صحنه انتخابات کنونی نیز به حقوق مردم پا می‌فشارند. اطمینان داریم که حتی در مرحله کنونی که در آستانه دور نخست انتخابات ریاست‌جمهوری قرار داریم امکان همکاری و نزدیکی میان دو نیروی اصلاح‌طلب با حفظ عقاید، برنامه‌ها و شعارهای آنان وجود دارد. دلیل این اطمینان ما تعهد هر دو کاندیدا به حقوق ابتدایی مردم از یک سو و حضور نیروی اصلی مخالف اصلاحات در انتخابات از سوی دیگر است. ما باید بتوانیم این نیروی اصلی مخالف را شکست بدهیم و آن را به‌عنوان یک مانع از سر راه جنبش آزادیخواه مردم برداریم. همه می‌دانیم که مشکل فقط شخص آقای احمدی‌نژاد نیست، بلکه تمام نیروهایی است که از چهار سال پیش تاکنون از او حمایت‌های آشکار کرده‌اند. همه می‌دانیم که پشتگرمی او برای حضور در انتخابات از کجا می‌آید و به چه دلیل است.
ما نویسندگان این نامه گزینه مشترکی میان دو نامزد اصلاح‌طلب نداریم و هر یک از ما بنا به دلایلی از یکی از دو کاندیدا یعنی آقایان کروبی و موسوی دفاع می‌کنیم اما هشدار می‌دهیم که مبارزه انتخاباتی پیش ‌رو دشوار است و پیروزی بر نیروهای مخالف آزادی و حقوق ملت آسان نیست. به‌همین دلیل از تمامی فعالان شعارهای دو نامزد و از همه هواداران آنان در سراسر کشور درخواست می‌کنیم که با رعایت اخلاق دمکراتیک،‌حفظ احترام دو نیروی اصلاح‌طلب، پذیرش تفاوت و «دیگری»، پذیرش حقوق برابر دو نیرو از هرگونه بیان و اقدامی که منجر به تفرقه، اختلاف، دودستگی و ناامیدی میان اصلاح‌طلبان شود، پرهیز کنند و دو نامزد را چنان که به راستی شایسته‌اند محترم بدارند و با همکاری امروز راه را بر همراهی فردا بگشایند.
در صورتی که انتخابات به دور دوم کشیده شود و یکی از دو نامزد اصلاح‌طلب به آن راه یابند (که این نیز مستلزم فعالیت مشترک دو ستاد کاندیداها در راه تضمین سلامت انتخابات و صیانت از آرا مردم است) همه ما با یقین به ضرورت پیروزی اصلاح‌طلبی و دموکراسی در دور دوم به آن نامزد رای خواهیم داد. از همه کسانی که با این رویکرد موافقت دارند می‌خواهیم که با امضای آن همراهی‌شان را اعلام کنند. به امید پیروزی و تاکید بر ضرورت همکاری در عمل در عین حفظ دیدگاه‌ها و برنامه‌های متفاوت.

خشایار دیهیمی و بابک احمدی

در مرحله‌ی اول انتخابات رياست جمهوری 88 بابك احمدی از كروبی حمايت می‌كند و خشايار ديهيمي از موسوی.

 

 

May 30، 2009

مجبوريم كه درباره‌ی انتخابات حرف بزنيم (2)

1-      كسی را كه در انتخابات 84 به معین رای داده و در این دوره نمی‌خواهد رای بدهد تشویق‌ می‌كنم به رای دادن به كروبی.

2-      مي‌كوشم كسي را كه در انتخابات 84 رای نداده به شركت در انتخابات تشويق كنم. اگر سفت بود گير نمی‌‌دهم.

3-      با كسی كه تصمیم‌گرفته به موسوی رای بدهد بحث نمی‌كنم.

4-      در تاكسی و بقالی و جمع‌های خانوادگی مردم را به رای دادن به موسوی ترغیب می‌كنم.

5-   كسی را كه به شركت در انتخابات علاقه‌مند نیست، بر اساس پایگاه اجتماعی و دغدغه‌های شخصی‌اش به رای دادن به موسوی یا كروبی تشویق می‌كنم.

6-   در جمع‌های دوستانه و بين كساني كه سابقه‌ی كار سياسی يا دانشجويی يا مطبوعاتی دارند سعی می‌كنم برای كروبی رای جمع كنم.

7-   مثل تمام چهار سال گذشته، لحظه‌ای از تمسخر رئیس‌جمهور و بدگویی در موردش غافل نخواهم شد. با كوچك‌ترین بهانه‌ای خاطراتی تكان‌دهنده از خودش و اطرافیانش برای مردم تعریف می‌كنم تا دلهایشان را نسبت به او چرك‌ كنم.

8-      احتمالن به كروبی رای می‌دهم.

9-   خوش‌حال كننده ترین نتیجه‌ی محتمل در نظرم این است كه كروبی رای قابل ملاحظه‌ای بیاورد (چیزی حدود 5-6 میلیون رای) و موسوی رئیس جمهور شود.

10-   شايد ادامه داشته‌باشد.

 

May 29، 2009

مجبوريم كه درباره‌ی انتخابات حرف بزنيم

تا حالا اين بهترين نوشته‌ای بوده كه توي وبلاگ‌ها درباره‌ی انتخابات خوندم. اگر برنامه‌اي برای فكر كردن به موضوع انتخابات داريد پيشنهاد مي‌كنم دقيق بخونينش.

May 22، 2009

دل نازک



تا جایی که یادم هست آقای شریعتی –سلام فضای ذهنی سال های جوانی چنان که افتد و دانی- یک جایی در گفتگوهای تنهایی اش داشت قصه ی علاقه ی شیعیان به شنیدن مصیبت را موشکافی می کرد. تا جایی که یادم هست اخرش رسید به اینجا که گریه کن معمولن به مصیبتی که خوانده می شود گریه نمی کند. بلکه این روضه خوان است که با لطیف ترین حیله ها می کوشد مصیبت های جاری در زندگی شنوندگانش را با قصه هایی که تعریف می کند پیوند بزند. آقای شریعتی آخرش می گفت که گریه کن به مصیبت امام مسموم و محروم و معدوم گریه نمی کند. بلکه به بهانه شنیدن قصه ای تکراری و پر از اب چشم، به قصه پر از غصه و درد خودش این طور زار می زند.

حکایت ما و "سوگ مادر" آقای شاهرخ مسکوب هم شاید همین باشد. کتاب روایت مکرر ویران شدن روان آقای مسکوب است به مناست مردن مادرش. نشد که چند صفحه ای از این کتاب را بخوانم و گریه ام نگیرد. کلن برای دقیقه های آنچنانی و شبهای اینچنینی شدیدن توصیه می شود. حالا گاس که مستی ترد کننده ی این شراب که پرید بشود توضیح تر داد. فعلن که زبان قاصر است.

May 17، 2009

چينگاری يعنی جرقه

چینگاری یك رستوران هندی مانند است در خیابان مفتح. اگر با تكیه بر معلومات عمومی غیر قابل رقابت‌ات الان داری فكر می‌كنی كه ایول غذای تند و ایول دودمانمان از تندی غذا بر باد و ایول پوززنی بدان كه در بلاهت خودت غوطه‌وری. ماجرا به این سادگی‌ نیست. واقعن این بار ماجرا به این سادگی نیست.

ببین مثلن تو می‌دانی كه هند یك جایی است كه غذاهای تند دارد. كه مردمان فلفل‌خور دارد. بعد فرض می‌كنیم كه تو هم مثل من آدمی هستی تند‌خور. اما دوست دارم بدانی كه تند بودن هویت غذا نیست. تند بودن یكی از صفت‌های مزه‌ی غذا است. یعنی این‌جوری نیست كه مثلن تو بادمجان را فلفل‌چپان كنی من بخورم. غذای خوش‌مزه محكوم به تند بودن نیست. غذای تند می‌تواند مثل هر غذا دیگری خوش‌مزه هم باشد. فایده گفتن این بدیهیات این است كه دفعه‌ی بعد كه آشپز كارنابلد كلاه‌برداری خواست با فلفل‌تپان كردن غذای بی‌مزه‌اش درت بمالد نمی‌خندی. به جاش اخم می‌كنی به طرف و بهش می‌گویی غذای غیر تندش را برایت سرو كند. بعد كه غذا را چشیدی و پسندیدی اگر دلت خواست فلفل پاش و سس فلفل را بردار و در مقابل دیده‌گان بهت‌زده آشپز سینی غذایت را تند كن. در هر دو حالت تو غذای تند خواهی خورد اما فایده راه دوم این است كه می‌توانی به آشپز بیلاخ هم بدهی.

از دیرباز –هیه- تند كردن غذا و جتی بسیارتند‌كردن غذا دم‌دستی ترین حربه برای فریب‌دادن مشتری‌های نادان و جوگیر بوده‌است. دوست‌داران غذای تند، كل‌اندازان درباره‌ی میزان تندی قابل تحمل و تعریف‌كنندگان خاطره‌های باور نكردنی از سمج‌ترین بازیگران این بازی تكراری هستند. آشپزهای زرنگ با تند كردن غذا ناتوانیشان در خلق مزه‌‌های خوب را پنهان می‌كنند. غذا كه تند باشد نمی‌شود مزه‌اش را فهمید. غذا كه تند باشد جویده نمی‌شود. برای همین غذای تند بهترین مفر آشپز ناوارد است.

در چینگاری اما از این خبرها نیست. در چینگاری غذای تند هست. غذای غیر تند هست. غذای خیلی تند هست. و بالاتر و والاتر از همه اینكه در چینگاری غذای خوش‌مزه ملكوتی هست با سس خوش‌مزه‌‌ی خیلی تند. تو اگر دلت خواست غذای معمولی‌ات را مِی‌خوری و اگر دلت تندی خواست سسش می‌زنی. اگر هم دربرابر منوی رستوران یونگول دوعالم بودی می‌توانی از گارسون‌های خوش‌ادبش بپرسی كه كدام چه‌جوری است و كدام كم تند است و كدام بیسارتر است.بعد اینكه صحبت از غذای معمولی می‌كنم به روح‌امام مدیونی اگر فكر كنی غذایش معمولی بوده. یعنی من‌بنده از پریشب كه مرغ خفته در سس فیلانش را به زیر دندان بردم تا ابد هر‌وقت كه در هر غذایی مرغ بخورم بی‌‌برو‌برگرد احساس خاك‌توسری خواهم كرد. چینگاری یك جور آشپزی دارد كه می‌تواند یك جور مرغ كبابی در سس فبلان جلویت بگذارد تا مزه‌ یونیكش اشك را در چشمت جمع كند. چنین جای خاطره‌سازی است رستو.ران چینگاری.

من نوشابه‌ی گازدار نمی‌خورم. آبجوی اسانس‌دار نمی‌خورم. آب‌میوه صنعتی نمی‌خورم. حساب آب انار معزز شادلی البته جداست. آدمی هستم كه روزانه چند لیتر آب می‌خورم و ممكن است یك روز كه من را می‌بینی تعجب كنی از اینكه بطری آب از دستم نمی‌افتد اما همراه غذا كلن آشامیدنی نمی‌خورم. همراه غذا ماست هم نمی‌خورم. تصویر در هم آمیخته‌گی لوبیا پلو و ماست یا قرمه سبزی و ماست و یا كوكوی سبزی و ماست در بشقاب دختر اشتهایم را كم می‌كند. اما این را می‌فهمم كه دهان آدمی باید كه بین قاشق‌های متوالی غذا مورد عنایت نرم و لطیف و نولوك یك چیز خوش‌خنك خوش‌مزه قرار بگیرد. به همین مناسبت من همراه غذا سبزی خوردن می‌خورم یا ترب می‌خورم یا سالاد می‌خورم یا زیتون می‌خورم. اما خب هیچ‌كدام آنها آن‌كاری را كه باید نمی‌كنند. یعنی اثر خنك‌سازی‌شان بر دهان كم است. بعد من در این عمری كه گذراندم همیشه در حسرت كشف جایگزین برای نوشامیدنی همراه غذا بوده‌ام. دوغ و آب و فیلان نمی‌خورم چون نمی‌توانم خودداری كنم از سركشیدنش و قطعن معده‌ را با وضعیت ناهنجاری مواجه خواهم كرد. یك چیزی لاله خورده بود به نام آیس‌تی هلوی چینگاری. یعنی اصل جنس بود. نوشامیدنی خنك تلخ خوش‌بویی كه باید قلپ‌قلپ همراه غذات می‌خوردی و كیف می‌كردی. سركشیدن یك‌باره آیس‌تی هلو كار خوشایندی نیست. احتمالن كار راحتی هم نیست. یك چیزی است كه كلن اختراع شده برای پر كردن فاصله‌ی لقمه‌‌ها و خنك كردن دهان.

حتمن می‌دانی كه سوپ از تضمین‌شده ترین ‌راه‌ها برای اغوای بشر است. –سلام تپه‌هه-. بارها دیده شده كه كسانی چنان در ابتدای برنامه صرف غذا به سوپ فشار آورده‌اند كه معده‌شان مالامال از سوپ شده و در مقابل تعارف‌ها و دعوت‌های مكرر میزبان برای خوردن غذای اصلی جز شرم و امتناع حرفی برای گفتن نداشته‌اند. سوپ باید كه سبك باشد. باید كه رقیق باشد. باید كه عاری از گوشت سفید و قرمز باشد و باید كه حتمن خوش رنگ و خوش‌بو باشد. سوپی كه آقای چینگاری به ما داد سوپ گوجه‌فرنگی بود. با پیاز و فلفل و رب به قاعده. بیست قاشق از آن سوپ نگارنده را در آستانه‌ی در ورودی بهشت قرار داده بود به‌نحوی كه برای ورود به بهشت فقط یك هل لارم بود. فشار دادن اولین تكه مرغ خوابانده شده در سس فیلان زیر دندان نقش هل مزبور را باز كرد.

طولانی شد. یك چیز ریز دیگری هم بگویم و بروم. یك ماستی دارد آقای چینگاری به نام رایتا. خوب و خوش‌مزه بود. ما خوردیم. محتویاتش را كشف كردیم. شب بعدش بعد درستش كردیم و به عنوان مزه ازش بهره‌بردیم. خودمان و مهمانانمان را جمله وقت خوش گشت.

چینگاری گران نیست. چینگاری در مفتح نبش زهره است. محیط چینگاری عالی است. آدمهاش مودب و خوش‌لبخندند. غذایش محشر است. چینگاری برای تكيه‌ دادن بالش دارد. منوی چینگاری اینجاست.

غم دارم

این‌جا یك نوشته‌ی بلند بالا بود، در حدود سه صفحه‌ی ورد با فونت 10 تاهوما كه بر اثر اختلال در سیستم عامل از دست رفت. پست مذكور در برگیرنده‌ی روایت دست اول نگارنده بود از رستوران چینگاری. روایتی كه قشنگ بود و پر از جمله‌هایی بود كه از خود نویسنده‌اش هم دل‌بری می‌كرد. در آن مرحوم مغفور یك‌جا به لاله سلام شده بود، به سبب پیشنهاد آیس‌تی هلو و یك‌بار به تپه‌هه به مناسبت یادآوری ارادتش به سوپ. پست مذكور از بین رفته و نگارنده را هیچ یارای بازنویسی‌اش نیست.

May 16، 2009

شب بيست و چندم؟

به جای اینكه خیال دیدن تهران انار دارد در سر بپرورید

یروید در پردیس سینمایی ملت

حریم را ببینید و بترسید و خوشحال باشید

و بدانید كه ما در همه حال بر احوال شما آگاهیم

 



__________ Information from ESET NOD32 Antivirus, version of virus signature database 4080 (20090515) __________

The message was checked by ESET NOD32 Antivirus.

http://www.eset.com

May 6، 2009

مجسمگان بلاهت

گفته بودم كه نوشته‌ها و مصاحبه‌های چند نفر را همیشه پیگیری می‌كنم؟ آقای ابطحی، خانم نیكی كریمی، خانم بهاره رهنما از كسانی هستند كه دیدن اسمشان بالای یادداشت یا مصاحبه‌ای باعث می‌شود حتی مقاله‌ی جدید آقای قائد را بی‌خیال بشوم و بروم سراغ طنزهای ناخواسته مستتری كه لابه‌لاِ‌ي حرف‌هايشان انتظارم را مي‌كشد. خواستم بگویم ایام انتخابات است و دوستان این‌طرف و آن‌طرف زیاد می‌نویسند. خانم رهنما ستون / صفحه‌ای در بعضی از روزهای اعتماد ملی دارند به اسم فیلم دیدن با فیلانی. بعد این صفحه واقعن معدن هنر است و كان حسن. یعنی از ما نیستید اگر نخوانیدش. جدن.

سينه را درد ديرپيوندی‌است

هر از گاهی جایی وسط مكالمه بر می‌گردم به یك نفر می‌گویم عجب حكایت شگفت انگیزی. چشم انتظار روز خوشی هستم كه یك نفر از بسیار شنوندگان این عبارت برگردند و با آن برق زندگی‌ساز در چشمشان بگویند هی! سلام ای سیمای زنی در دوردست. سلام ای فیلم درخشان آقای علی مصفا. بعد تا ساعت‌ها و روزها از كشف این دل‌‌بستگی مشترك كیفم كوك باشد.

April 21، 2009

فحش كش‌دار بدهم؟

+ ناصر ابراهیمی با اشاره به سال 88 كه از سوی مقام معظم رهبری سال اصلاح الگوی مصرف نامگذاری شده است گفت چطور هیچ‌وقت یك فوتبالیست رئیس فدراسیون كشتی نمی‌شود. پس باید الگوی مصرف‌مان را اصلاح كنیم و در هر فدراسیون از پیشكسوتان همان رشته ورزشی برای ریاست در آن استفاده شود و نه از یک دونده برای ریاست فدراسیون فوتبال.

April 18، 2009

از حسرت‌ها

بهرام بیضایی، فرهنگی وسیع، سابقه‌ای آبرومند، وسواسی به‌غایت و تسلطی کافی در کار خود دارد. به نسلی از هنرمندان این سرزمین متعلق‌است که تمام عمرشان را در این بیم به‌سر‌برده‌اند که مبادا نتوانند اثری کامل و شایسته عرضه‌کنند و باقی‌بگذارند. این توهم و شک، آرام‌ ‌آرام به ‌چنان وسوسه‌ای در جانشان بدل شده که تلخی و یاس را جای‌گزین امید و باور کرده‌است. این‌طور می‌شود که از ترس اینکه تنها و آخرین اثرشان را دارند می‌سازند اثر را انباشته می‌کنند از همه‌ی دل‌مشغولی‌ها و پیام‌هایشان. انگار که این آخرین فرصت ممکن است. و اثر معجون غریبی می‌شود آکنده از پیچیدگی و مملو از همه‌ی شگردها.

1368 – وقتی که شاید وقتی دیگر آخرین فیلم آقای بیضایی بود.

کی به جز آیدین آغداشلو؟


April 4، 2009

عندالاشباع

داشتم پنیر را پخش می‌كردم روی سالامی‌های سس‌خردل‌آغشته‌ی روی خمیر كه بگذارمش در فر و بروم پای زندگانی بیست دقیقه‌ای كه به ذهنم رسید چه خوب بود می‌شد آدم جوری زندگی كند كه وقتی آن طرف ازش پرسیدند در آن دنیا چه می‌كردی سر را بالا بگیرد و با لبخندی خورد كننده جواب بدهد پیتزا می‌خوردم آقا، پیتزا می‌خوردم. –سلام میرزا-

آگهي خوب است

این روزها گالری پردیس سینمایی ملت پر از عكس‌های ورزشی است. تماشای این‌همه عكس را كه بینشان بیش از آنچه فكر كنی عكس خوب پیدا می‌شود از دست نده.

از سينماي اين‌روزها

تماشای فیلم بیست عذابی بود كه مدت‌ها بود مشابهش را تجربه‌‌ نكرده‌ بودیم. مجموعه‌ای از بازی‌های خنده‌دار و دیالوگ‌های خنده‌دار و موقعیت‌های خنده‌دار و بازی‌های خنده‌دار در فیلمی كه قرار است سویه‌ی تلخ و تاریك زندگی باشد از آن اتفاق‌های خوش‌مزه‌ایست كه در سینمای ایران معمول است. افتضاح مطلق بود. نوشته‌های پراكنده اين طرف و آن طرف گمراهم كرده بود و از ديدن اين افتضاح روي پرده سينما

هرچه كردیم نفهمیدیم كجای این فیلم جدید آقای بیضایی از سگ‌كشی بدتر بود یا از نمایش مجلس شبیه ... بدتر بود. آقای بیضایی را مدت‌هاست نمی فهم. البته كسی حق‌ندارد سرزنشش كند. از بدبختی ماست كه در روزگاری زندگی می‌كنیم كه با بیضایی‌اش چنین می‌كند. كه كارش را به این‌جا می‌كشد. كه این‌همه عصبانی و پرخاشگرش می‌كند. كه این‌همه حرف‌ها و درد‌ها و دادهایش را جمع می‌كند. اين را توي پرانتز داشته باش كه در اولين فرصت خودت برو از خوشي‌ها و حسرت‌هاي آقاي آيدين آغداشلو را باز كن. آن جايي را كه درباره‌ي چند كارگردان هم‌سن و سالش نوشته پيدا كن. ببين درباره‌ي آقاي بيضايي چه گفته و قريب بيست سال پيش از اين چه خوب همه‌ي حرف را يك‌جا زده‌است. اما این را هم حواست باشد كه فرهیختگانی هم هستند كه از این همه رنج و عذاب و تلخی اثری در كارشان نمی‌بینی. كه چنان نبوغ‌آمیز فیلم می‌سازند كه مثلن وقتی كاغذ بی‌خط ‌شان را می‌بینی هیچ حواست پی سختی‌هایی كه كارگردانش كشیده نمی‌رود و هیچ حواست پی تلخی‌ها و موانع و مشكلات و تبعیض‌هایی كه ربطی به جوهر داستانش ندارند نمی‌رود و بعدتر كه با آقای كارگردانش هم‌صحبت می‌شوی هیچ نمی‌فهمی كه این‌همه فحش سزا و این‌همه عصبانیت و این‌همه تلخی را كجای دلش قایم می‌كند وقتی دستش به فیلمنامه نوشتن می‌رود. این‌جوری است كه این‌همه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی.