May 24، 2008

نه عزیزم من مدیرعامل بانکم

یک آهنگ خجسته ای دارد این آقای ساسی مانکن به نام دیوونه‌خونه –نخند, هر کس نقطه‌ضعفی دارد و گاس که نقطه‌ضعف من هم به گوش جان نیوش کردن –سلام مجریان مسابقات قرانی- تولیدات روزافزون نوجوانان رپر هم‌زبان باشد-.

 خانم دختر شاهد است که چند باری به اشاره و کنایه این آهنگ را مناسب ترین موزیک متن برای وبلاگ آقای لاغر دانسته ام و تولید کنندگانش را از جمله تی.آی پرورترین گل مغزان این مرز پرگهر. این روزها اما دنبال فرصتی می‌گردم. دلم می‌خواهد بنشینم و سر دل فرصت برایت متنی را که می‌خوانند بنویسیم تا در لذت بی پایان عصرهای ترافیک‌مال و جاده‌های انگار هرگز تمام‌نشدنی ما شریک شوید. گاس که همین آهنگ و یکی دو تا دیگر از هم‌سبکانش از معتبرترین راههای پرشمار رسیدن به خدا باشد.

تا آن روز که شاید هرگز نیاید، سفارش‌ات می‌کنم به گیر آوردن این آهنگ ولو بالسین و بسیار بار شنیدنش.

 

دختر کو؟

آقایان

خانم‌ها

خانم دختر سالم است. سالم‌تر و سرحال‌تر از همیشه. قول می‌دهد به محض اینکه دستش به انترنت برسد برایتان قصه دوری‌اش را تعریف کند.

 

May 20، 2008

مسابقه بلاهت

حیف نیست عمرت را در گودر و بلاگر و تی.آی ایمیل تلف می‌کنی و نمی‌روی این مصاحبه‌ی دوران‌ساز آقای راستگو را بخوانی؟

May 17، 2008

شاید

من اگر پسر نوجوانی داشتم از رفاقت پرهیزش می‌دادم. نهی‌اش می‌کردم و حتی شاید کتک‌اش می‌زدم که با کسی رفیق نشود. دوست بشود. دوست بگیرد. معشوقه بگیرد. بخوابد. برود. بیاید. اما رفیق نشود. ندار نشود. سر‌و‌ته‌یکی نشود. جان‌دریک‌قالب نشود. جوری رفیق نشود که وقتی صدای رفتن اش راشنید گلو درد هرگز خوب نشدنی بگیرد و اشکش بیاید دم مشک‌ش.

 

May 10، 2008

گودر

گوگل جان زود باش. می خوام برای یک جای خاص از یک نوشته یادداشت بگذارم و یادت نره که فقط چهار روز وقت داری.

 

دفعه بعد حتمن شکوفایی هم بکنید

  +  من آمدم و يک نوع نوآوري کردم. تا به حال کانديداهاي رياست جمهوري از طريق احزاب مي آمدند، من اين بار به عنوان کسي که مي خواهد نوآوري کند و آرامشي را در انتخابات ايجاد کند، وارد شدم و اعلام آمادگي کردم که اگر آقاي خاتمي که به نظر من فردي اصلح براي رياست جمهوري است جلو نيايد من آمادگي جلو آمدن دارم.

از مصاحبه آقای عارف که هوای ریاست جمهوري در سر دارند با روزنامه اعتماد

 

 

 

امروز کلن روایت می کنم

+ به روایت من

دلم نمی خواهد مراعات کنم. دلم می خواهد تف کنم. دلم نمی خواهد با این صدای آرامم با کسی حرف بزنم. دلم می خواهد بگردم و توی وجودم یک کرگدن پیدا کنم که بیفتد به جان جاهای پدرسگ زندگیم که زورم بهشان نمی رسد. اصلا زندگی شاید گاهی به کرگدن احتیاج دارد. از این طرز آرامم گاهی منزجر می شوم. دلم می خواهد نشتی زندگیم را پیدا کنم. آن وقت واشرش را عوض کنم. بعد هی با صدای تدریجی عذاب آورش توی مغزم چک چک چک نکند. دلم می خواهد سایه استمرار این مسئله ی زندگیم را ریشه کن کنم. خسته شدم. خسته ام. چک چک چک. هر روز. چک چک چک. کتاب می خوانی چک چک چک. پای کامپیوتری، چک چک چک. تلفن می زنی، چک چک چک. به انیشتین غذا می دهی، چک چک چک. یک روز صدای آهنگ را بلند می کنی و می بینی صدایش نمی آید . یک لحظه فکر می کنی دیگر صدای چک چک چک نمی آید ولی کور خواندی. آهنگ را میوت می کنی، می بینی سمج همان جا نشسته و نشت می کند توی زندگیت. پترس هم نمی خواهم! واشر مورد نیاز است و کرگدنی که بلد است واشر عوض کند. ظاهر همه چیز هم خوب است ها. ظاهر همه چیز خوب است. اما پدرسگ چک چک می کند و کف جوراب های خشکت را ناغافل خیس می کند. خیس و سرد. هی تکرار می شود عین همین چک چک آب. کاش می شد آب را هم روی صندلی بی تربیتی نشاند. آدم زنده می ماند. آدم اغلب نمی میرد از این چیزها. آدم آدم نیست. گاه گداری یک کرگدن توی آدم پیدا می شود. یک کرگدن به تمام معنا. همه چیز را طاقت می آورد. شما با دیده اغماض به این روحیه دادن بینامتنی من نگاه کنید. شما نبینید که من از خودم می خواهم کمی کرگدن باشم در حالی که بیشتر یک زن لوس و گریه ئو و بی حوصله و خسته و منتظر هستم. شما هم دعا کنید من "زنیکه ی کرگدن" را پیدا کنم که بیاید این روزهایی که خواهد آمد مواظب من باشد وگرنه نمی دانم چه می شود. من می ترسم تا موقعی که آن روزها می آیند کرگدنم را پیدا نکنم. من خیلی می ترسم. من می دانم که حتما یک کرگدن و یک زنیکه توی من باید باشد اما کجایش را نمی دانم. من می دانم که زنیکه من موقع رانندگی و فحش دادن به پیکان سرخ لایی کش بیرون نمی آید. موقع دلخور شدن از آدم ها بیرون نمی آید. کرگدنم موقع جدا شدن از آدمی که دوست دارم بیرون نمی آید. اما من می دانم بالاخره کرگدنی باید باشد. پس فکر این جاهای زندگی آدم را نکرده اند؟... نه باور نمی کنم! حتما یک کرگدن هست.

لاتخافوا. الکرگدن معنا و لکنه اینویزیبل
خلاصه کرگدن جان هرجا هستی حیلت رها کن و بیا چون امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بیایی به سراغم چه بسا دنبال خری بگردم که جفتک پرانی هم بکند ضمن پوست کلفتی و کارم صرفا با پوست کلفت بودن حل نشود.

 

May 9، 2008

آگراندیسمان

+ به روایت من

سال‌گشته‌گی است این؟ این بی‌هواترین‌ها و بی‌هوس‌ترین‌ها

 این آشنا شدن‌های باهم بی‌آن که در میان باشد خواهشی حتی.
که به خود می‌پیچم ابروار، و نمی‌غرّم که نبارم اصلن.

 چرند می‌بافم پس ِ چرند که از دهانم در نرود که شانه‌هایت را دوست می‌دارم

 که نکند عبور ِ از مرزی، حریمی.

میان ِ همه عریانی ِ چیزهای توی سر

 بی‌مرزی ِ کلمات و این پنهانی ِ ابتدایی ِترین ِ چیزها، اولین ِ خواستن‌ها.

 

May 7، 2008

یکی داستانیست پر آب چشم

همدیگر را که نبینیم, خاطره هایمان مرداب می‌شوند و عین گنداب می‌شوند و بوی لجن می گیرند. هم نمی‌خورند و قاطی نمی‌شوند. لجنشان می‌رود می‌نشیند ته حوض. زلالشان پهن می‌شود روی لجن. تو خودت به یک همچین حوضی اعتماد می‌کنی؟ بعد, بعد صد سال ها هزار سال از خاک, همدیگر را که ببنیم هم هیچ همه دلمان ابنجوری قاطی نمی شود. روح‌مان هیچ این‌جوری بر نمی‌خورد که زن من نفهمد تو برادرمی یا رفیقمی یا دوستمی یا همکلاسی یا شریک یا چی.

لعنت به این هزارتوی فاصله که با مصداق های روزافزونش روز به روز بیشتر به جانمان فرو می رود.

لعنت به فکر من که جمع نمی شود.

لعنت به تو که می روی و می مانم.

 

May 4، 2008

چه دنیای روبه نوآوری و شکوفایی ای داریم آقای مهرجویی‏

بچه ها! بچه ها!

 تا اشغال کل صفحه اول نتایج جستجوی گوگل برای کلیدواژه های نوآوری و شکوفایی

بچه ها تا اشغال کل صفحه اول نتایج جستجوی گوگل برای کلیدواژه های نوآوری و شکوفایی

بک یا حسین دیگر

کتاب مستطاب شکوفايي (دريابندري)

شوهر شکوفا خانم (افغاني)

دُن کاميلو و پسر شکوفا (گوارسکي)

نوآوري قسطي (سلين)

جامعه‌ي شکوفا و دشمنان آن (پوپر)

کجا ممکن است شکوفايش کنم؟ (موراکامي)

گزارش يک نوآوري (مارکز)

دوازده یارِ شکوفا (سودربرگ)

آخرین شکوفایی مسیح (اسکورسیزی)

علی‌نوآور (مهرجویی)

شکوفاخوشگله (وایلدر)

شکوفاییِ زنی در میان جمع (مصفا)

چه کسی امیر را شکوفا کرد؟

کاماسوترا (به دلیل ماهیتِ نوآورانه و شکوفایانه‌ی این فیلم)

سلام خانم هدیه, سلام نازلی دختر آقای آیدین

 

 

مشاعره کنیم؟

اگر تو شاعری من خود نویسم

می شینم نوآوری ها تو می نویسم

May 3، 2008

سلام هم‌رزمان, هم‌رزمان با ایمان

+

-         با یک نوآوری گرمیش می شود با یک شکوفایی سردیش

-         برای لای شکوفایی خوب است

-         شکوفاییم مو در آورد.

-         شکوفاییش از جای گرم بیرون می آید

-         - نوآوری بلد نیستی، شکوفایی که بلدی

-         - یک شکوفایی بیشتر پاره کردن

-         پیرزن را از نوآوری و شکوفایی توامان ترساندن

-         جای سفت نوآوری کرن ایضن جای سفت شکوفا شدن

-         شکوفا نشدی شب درازه

-         شب دراز است و قلندر بیدار – این یکی از شکوفایی مستتر و مستمر برخوردار می باشد-

-         شکوفاییته؟ آخخی!

-         نوآوریته؟؟ آخخی!

-         کون شکوفا و آب هندونه

رونوشت به دبیر کل فراکسیون محترم تی آی جهت استحضار و رهنمون

رونوشت به ملکه مادر دوباره جهت استحضار و ارائه طریق

پ.ن: خدایا به حق پنش تن –سلام مکین-، به دست بریده ابلفرز –سلام مکین-  این دسته جمع زنده باشیم و روزی رو ببینیم که گوگل کنندگان عبارت نوآوری و شکوفایی, بین  وبلاگ های ما شیربچگان پهنه ی تی آی گه‌گیجه گرفته باشند و از این صفحه به آن صفحه بپرند و هیچ نفهمند از کجا می خورند.

 

سلام بلاهت جاری در این آب و خاک

+  پس از جام جهانى كوچك در برزيل كه تيم ايران نايب قهرمان شد، ملى پوشان در قطار شادى كردند كه چون خيلى طبيعى و ساده بود از اين شادى آنان فيلم بردارى و در ميان بازيكنان توزيع شد. متاسفانه يكى از باشگاه ها كه مدعى اخلاق در فوتسال است اين لوح فشرده را مونتاژ كرده و با حذف بخش هاى دعا و نيايش بازيكنان در ابتداى بازيها، فقط شادى هاى بازيكنان را به صورت لوح فشرده به تعداد ۲ هزار عدد تكثير و توزيع كرده و به جاهاى مختلف هم ارسال كرده است . شكايتى را عليه اين باشگاه تنظيم، اما به خاطر به هم نخوردن تمركز بازيكنان، پيگيرى شكايت را به بعد از مسابقات آسيايى تايلند موكول كرده ايم. عوامل تكثير مونتاژ شده لوح فشرده شادى بازيكنان را با پيگيرى اين شكايت به دادگاه معرفى خواهيم كرد.

 

نوآوری و شکوفایی

- فی الواقع این امر یعنی موضوع نوآوری و شکوفایی همون طور که از لسان مبارک جناب وزیر هم شنیدید و شنیدیم  از رئوس برنامه های مدون ما برای سال جاریست. در واقع آن کاری که ما امسال خودمان را برای انجامش موظف و بلکه بالاتر از وظیفه, مکلف می دانیم, انجام یک بررسی کارشناسانه و بی طرفانه, انصافن بی طرفانه برای برنامه ریزی و مهندسی کردن جامعه شناسانه این پروژه است. می خواهم به این ترتیب عرض کنم خدمتتان که منویات شخص مقام وزارت امسال بر اجرای این امر مقرر شده و باید با تمام توان بکوشیم به نحوی از انحا با تلاش بی وقفه طوری برنامه ریزی کنیم که در پایان سال کاملن پیشرفت چشمگیری در زمینه نوآوری و شکوفایی داشته باشیم.

- البته باید ببینیم تعریف ما از نوآوری و شکوفایی چیست؟

- بله. بله. قدم اول اصلن همین است.

- فعلن که قدم اول وضو گرفتن است. آقایان وقت نماز است. یک استراحتی بفرمایید و ناهاری میل بفرمایید, بعد از نماز جلسه را ادامه می دهیم.

خنده حضار, یکی یکی دست به جوراب و دست به آستین می شوند.

- بفرمایید. بفرمایید. بسیار جلسه شفاف و راه گشایی بود.

نوش جان

April 30، 2008

شیطون شدی بی من می‌ری تجریش؟

برو به وبلاگ خانم ترانه علیدوستی. کامنت‌های پای همه پست‌ها را بخوان و از خنده در خودت بلول.

 

April 29، 2008

پیشنهاد به غیور ‏تی‌آی‏ کاران این مرز پرگهر، شیر بچگان بیشه‌ی ایده و تخم –سلام آقای خیابانی، گزارش‌گر ‏محبوب و مردمی

هر پستی با هر محتوا و در هر فرمی که هوا می‌کنید، یک جوری لابه‌لای کلماتتون از عبارات نوآوری و شکوفایی استفاده کنید. قطعن تا چندی دیگر دبیرخانه دائمی ستاد گرامی‌داشت سال نوآوری و شکوفایی آغاز به کار خواهد کرد و به احتمال بسیار زیاد یکی دو نفر از نوباوگان فامیل آقای مدیر که دست به کامپیوترشان خوب است و اکثر بازیها را تا مرحله آخر رفته اند در راستای تعامل با قشر جوان و امید آینده اسلام واحد آی.تی ستاد را راه اندازی خواهند کرد. بعد این واحد اولین پروژه‌اش این‌جور تعریف می‌شود که برادران و خواهران بگردند و ببینند ملت درباره این سال فرخنده چه گفته‌اند و چه نوشته‌اند و یک گزارش جامعی تهیه کنند. بعد وبلاگ من و شما را پیدا می‌کنند و از آن لحظه تفریح ابدی ما آغاز می‌شود، هرچند که خودمان هیچ حضور نداشته باشیم روح سرخوش‌مان آنجاست و کیفور می‌شود.

April 28، 2008

شکوفایی

رفته بودیم جلسه با کارفرما. خانم مدیر پروژه مشاور کارفرما, از این خانم‌های 48 ساله شیکان و تیشتان بالا و نوآور و شکوفا بود. تحصیل‌کرده‌ی نمی‌دانم کجا، با لهجه امریکایی غلیظ و کفش پاشنه‌بلند تق‌تقی.

سلام که کردیم به من خیره شد. گفت ببخشید شما رو قبلن جایی دیدم؟ چهره‌تون به نظرم خیلی آشناست. طبق عادت گفتم بنده بی‌تقصیرم. شوخی کارمندی بی نمکی بود. خودم حالم به هم خورد ولی افراد حاضر انگار یکی از هیجان‌انگیز ترین شوخی‌های عمرشان را شنیده‌باشند ریسه رفتند ار خنده. بعد هم رو به همکاران خودم خوش‌مزگی‌ام را این‌طوری تکمیل کردم که آقا بنده قویاً تکذیب می‌کنم. باز هم کلی حال کردند و خندیدند.

کلی که بحث و دعوا کردیم و خشتک یکدیگر را بر فراز بام‌های علم و ادب با اهتزاز در آوردیم و نهایتن مشغول نوشتن صورت‌جلسه شدیم، سرکار خانم مجددن لب به سخن گشودند که آقای فلانی، استیل بحث کردن و صحبت کردنتون رو که دیدم دیگه شک ندارم که قبلن همدیگر رو دیدیم. با لبخندی نه چندان مودبانه گفتم حالا در که بیارم بیشتر یادتون می آد.

 

سلام مامانش. دورت بگردم.

سلام آقای روزی روزگاری در امریکا. سلام خانم تیوزدی ولد که تا در نیاوردند نشناختید.

April 25، 2008

هومن

مردی  پسر؟ تمام شدی؟

 

April 22، 2008

سلام آقای بال‌افشان

اولین عرق را که در خانه جدید خوردیم انگار از بکارت درش آورده باشیم, تازه احساس خانه بودن اش بهمان دست داد. گیرم هنوز جایی برای نشستن ندارد و هنوز صدای‌مان را بر خلاف میل مان اکو می کند. - در این اکو البته پندهایی برای مومنان است و زنهار می‌زند که این جهان کوه است و فعل ما ندا- سلام ای همه کتاب‌های تخمی دینی, سلام ای همه معلم‌های دیوث معارف اسلامی-

... خلاصه بعد از یکی دو ساعت که عزم خانه‌های مجزای فعلی‌مان کردیم, سرمان کمی گرم بود و الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که هیچ هم یادم نیست از کدام مسیر برگشتیم.- اصلن برگشتیم؟ ماندیم؟ اصلن تر رفته بودیم؟ هان؟- در مسیر طولانی و تنهای بازگشت, رادیو روشن بود و چیزهای غریب و عمیقن لذت بخشی پخش می‌کرد. اولیش انگار آقای نامجو بود و موسیقی مقامی خراسان. شعرهایش اما هجویه‌های ایرج میرزا بود که برای این وکیل و آن روزنامه‌نویس گفته بود و پرده‌هایش پرده های حیا دریده بود. هی آقای نامجو می خواند و هی من حال می کردم و از تو پنهان یکی دو باری هم دستم رفت که به یکی دو تا از رفقا زنگ بزنم و خبرشان کنم که رادیو را روشن کنند که حواسم آمد سر جا و لبخندی روی لبم نشست. بعدش نوبت نمایش رادیویی شد. آقای احمد آقالو – که من فنای بازی های لحن و صدای اش هستم- و یک آقای دیگری که اسمش را اصلن یادم نمی آید داشتند نمایش آقای مولوی و آقای شمس تبریزی را بازی می‌کردند و چه جالب که نیم نگاهی هم به روابط آن‌چنانی این دو بزرگ ادب و عرفان پارسی داشتند. یکی از این طرف عشوه‌های آنچنانی می‌آمد و مثنوی تحویل می‌داد و آن یکی به غمزه غزل می‌خواند. تصویری هم که در ذهن من ایجاد شده بود تصویر آقای انتظامی و آقای فتحعلی اویسی بود در حیاط خانه‌ی بانو، به همان مشمئزکنندگی و به همان وقاحت. بعدش هم که رسیدم خانه و کمی نود دیدم و خزیدم به رختخواب.

 

April 21، 2008

ملت کورش والا

+ مردمِ یانگوم بین، مردمِ امروزمان بگذرد فقط همین، مردم با قابلمه برو پارک ملت کونتو هوا کن، مردم خودتو به زور تو صف خرید زمین های فاز دو شهر جدید پرند جا کن، مردمی که نصف شان قرمزند و نصف شان آبی، مردم عشق سیرابی، مردم پسر! با کتاب خوندن هیچی نمی شی، مردم من برادرزاده ی همسایه ی مدیرعاملم تو کیش میشی؟، مردم واه! واه! کی حوصله داره کتاب بخونه، مردم هرشب بریم پیتزا و شاورما که لذت اونه، مردم دویست و شش سوار خر سوار، مردم خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار، مردم همگی بدون استثناء عشق فردین، مردم بالا پایین پریدن و نشان دادن علامت پیروزی جلوی دوربین، مردم وقتی یه پیتزای ریدمون به قیمت جون شده، واه! واه! کتاب چه گرون شده! مردمِ نمایشگاه کتاب شد، خانوم بچه ها رو بردار ببریم پیک نیک، مردم دریغ از سه دقیقه فکر کردن و سه ساعت پای تلفن در حال چیک چیک، مردم تا دیروز فرق مهرجویی و گوشت کوبیده رو ندون، مردم امروز سنتوری رو برو ببین یه چیزی گیرت بیاد جوون!، مردم جانماز آب کش و فیلم خصوصی دختر شوکت بین، مردم اس ام اس بازترین تمدن تاریخ کره ی زمین را اگر کتاب نباشد چه باک! از ماست که برماست، ارشاد کاره ای نیست.